مرثیه درباره حضرت رقیه

مرثیه ی مظلومیت حضرت رقیه(سلام الله علیها)

متن های و شعر های زیبا درباره حضرت رقیه (س) برای ماه محرم؛

صبا به پیر خرابات از خرابه شام
ببر ز کودک زار، این جگر گداز پیام

که اى پدر ز من زار هیچ آگاهى
که روز من شب تار است و صبح روشن شام

به سرپرستى ما سنگ آید از چپ و راست
به دلنوازى ماها ز پیش و پس دشنام

نه روز از ستم دشمنان تنى راحت
نه شب ز داغ دل آرامها دلى آرام

به کودکان پدر کشته ، مادر گیتى
همى ز خون جگر مى دهد شراب و طعام…

چراغ مجلس ما شمع آه بیوه زنان
انیس و مونس ما ناله دل ایتام

فلک خراب شود کاین خرابه بى سقف
چه کرده باتن این کودکان گل اندام

دریغ و درد کز آغوش نار افتادم
به روى خاک مذلت ، به زیر بند لئام

به پاى خار مغیلان ، بهدست بند ستم
ز فرق تا قدم از تازیانه نیلى فام

به روى دست تو طوطى خوش نوا بودم
کنون چو قمرى شوریده ام میانه دام

به دام تو چو طوطى شکر شکن بودم
بریخت زاغ و زغن زهر تلخم اندر کام

مرا که حال ز آغاز کودکى این است
خداى داند و بس تا چه باشدم انجام

هزار مرتبه بدتر ز شام ماتم بود
براى غمزدگان صبح عید مردم شام

به ناله شررانگیز بانوان حجاز
به نغمه دف و نى شامیان خون آشام

سر تو بر سر نى شمع ، ما چو پروانه
به سوز و ساز زنا سازگارى ایام

شدند پردگیان تو شهره هر شهر
دریغ و درد ز ناموس خاص و مجلس عام

سر برهنه به پا ایستاده سرور دین
یزید و تخت زر و سفره قمار و مدام

ز گفتگوى لبت بگذرم که جان به لب است
کراست تاب شنیدن ، کرا مجال کلام ؟

::::

بیت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر
با وصال خویش قلبم را شفا دادى پدر

ز آتش هجران تو یک شب نه هر شب سوختم
خوش به من در کودکى درس وفا دادى پدر

در مناى عشق رفتى یا به قربانگاه خون
جان خود را در ره جانان کجا دادى ، پدر؟

بر عزاداران خود امشب به ویران سرزدى
اجر نیکویى به این صاحب عزا دادى پدر

من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحبا
خویش را امشب به دامانم تو جا دادى پدر

همره خود بر مرا، تا اهل عالم بنگرند
دخترت را نیز در راه خدا دادى پدر

نظم(میثم (برد دل از دوستان و شیعیان
کز کرم او را تو طبع دلربا دادى پدر

::::

روز ما در شامتان جز شام ظلمانى نبود
اى زنان شام ، این رسم مهمانى نبود

سنگ باران مسلمان ، آنهم آخر از بالاى بام
این ستم بالله روا در حق نصرانى نبود

پایکوبى در کنار راس فرزند رسول
با نواى ساز آیین مسلمانى نبود
ما که رفتیم اى زنان شام نفرین بر شما
ناسزا گفتن سزاى صوت قرآنى نبود

مردهاتان بر من آوردند هفده دسته گل
دسته گل غیر آن سرهاى نورانى نبود

اى زنان شام آتش بر سر ما ریخته
در شما یک ذره خلق و خوى انسانى نبود

اى زنان شام در اطراف مشتى داغدار
در شما یک ذره خلق و خوى انسانى نبود

اى زنان شام در اطراف مشتى داغدار
جاى خوشحالى و رقص و دست افشانى نبود

اى زنان شام گیرم خارجى بودیم ما
خارجى هم گوشه ویرانه زندانى نبود

طفل ما در گوشه ویران ، دل شب دفن شد
هیچ کس آگاه از این سر پنهانى نبود

اى سرشک شیعه شاهد باش بر آل رسول
کار “میثم ” غیر مدح و مرثیت خوانى نبود

::::

بزن مرا که یتیمم ، بهانه لازم نیست …

مرا که دانه اشک است دانه لازم نیست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نیست

ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشیانه لازم نیست

نشان آبله و سنگ و کعب نى کافى است
دگر به لاله رویم نشانه لازم نیست

به سنگ قبر من بى گناه بنویسید
اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا که یتیم ، بهانه لازم نیست

مرا ز ملک جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى که اسیر است لانه لازم نیست

محبتت خجلم کرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نیست

به کودکى که چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست

وجود سوزد از این شعله تا ابد ((میثم ))
سرودن غم آن نازدانه لازم نیست

::::

اگر بیمار شد کس گل برایش مى برند و من …

دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد
که مثل مادرم زهرا ز سیلى پاره شد گوشم

من آن شمعم که آتش بس که آبم کرد، خاموشم
همه کردند غیر از چند پروانه ، فراموشم

اگر بیمار شد کس گل برایش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم

پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است این آب بر کامم ، نمى نوشم

تو را بر بوریا پوشند و جسم من کفن گردد
به جان مادرت هرگز کفن بر تن نمى پوشم

دوباره از سقیفه دست آن ظالم برون آمد
به ضرب تازیانه ، قاتلت مى کرد خاموشم

فراق یار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر کودکم ، این کوه سنگین است بر دوشم

نگاه نافذت با هستى ام امشب کند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم

بود دور از کرامت گر نگیرم دست ((میثم )) را
غلام خویش را، گر چه گنهکار است ، نفروشم

::::

جبریل امین خادم و دربان رقیه

گردید فلک و اله و حیران رقیه
گشته خجل او از رخ تابان رقیه

آن زهره جیینى که شد از مصدر عزت
جبریل امین خادم و دربان رقیه

هم وحش و طیور و ملک و عالم و آدم
هستند همه ریزه خور خوان رقیه

خواهى که شود مشکلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقیه

جن و ملک و عالم و آدم همه یکسر
هستند سر سفره احسان رقیه

کو ملک یزید و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقیه

یک شب ز فراق پدرش گشت پریشان
عالم شده امروز پریشان رقیه

دیدى که چسان کند ز بن کاخ ستم را
در نیمه شب آن دل سوزان رقیه

::::

تو زاده بوالحسنى یا ابه

آه که بمیرد ز غمت دخترت
گفت رقیه به دو چشمان تر

با سر ببریده پاک پدر
آه که شد خاک عزایم به سر

تو حجت ذوالمننى یا ابه

اى شه خوبان که نمودت شهید
تیغ جفاى که گلویت برید
اى گل زهرا ز درختت که چید

تو زاده بوالحسنى یا ابه

عجب که یاد از اسرا کرده اى
لطف فراوان تو به ما کرده اى

تو راحت جان منى یا ابه

آه بمیرد زغمت دخترت
از چه کبود است لب اطهرت
برده لب اطهر از خون سرت

رنگ عقیق یمنى یا ابه

خواستم از خالق بیچون تو
تا که ببینم رخ گلگون تو
آه که دیدم سر پر خون تو

از چه جدا از بدنى یا ابه

جان پدر خوش ز سفر آمدى
دیدن این خسته جگر آمدى
پاى نبودت که به سر آمدى

تو شه دور از وطنى یا ابه

نیست مرا فرش و اثاثى دیگر
تا که ضیافت کنمت اى پدر
جان تو را تنگ بگیرم به بر

کنون که مهمان منى یا ابه

بعد تو ویرانه سرایم شده
لخت جگر قوت غذایم شده
سنگ جفا برگ نوایم شده

ز جور اعداى دنى یا ابه

(سیفى ) غمدیده زار حزین
نوحه گر از بهر من بى معین

::::

از عاشقان کربلا اشک دیده است

این گنج غم که در دل خاک آرمیده است
این دختر حسین سر از تن بریده است

این است دخترى که پدر را به خواب دید
کز دشت خون به نزد اسیران رسیده است

بیدار شد ز خواب و پدر را ندید و گفت
اى عمه جان ، پدر مگر از من چه دیده است

این مسکن خراب پسندیده بهر ما
از بهر خود جوار خدا را گزیده است

زینب به گریه گفت که باشد برادرم
اندر سفر که قامتم از غم خمیده است

پس ناله رقیه و زنها بلند شد
و آن ناله را یزید ستمگر شنیده است

گفتا برند سوى خرابه سر حسین
آن سر که خون او ز گلویش چکیده است

چون دید راس باب ، رقیه بداد جان
مرغ روان او سوى جنت پریده است

این است آن سه ساله یتیمى که درجهان
جز داغ باب و قتل برادر ندیده است

دانى گلاب مرقد این ناز دانه چیست
از عاشقان کربلا اشک دیده است

معمور هست تا به ابد قبر آن عزیز
لیک قبر یزید را به جهان کس ندیده است .

::::

با من سخن بگو

پرده بردار ز رخساره بى پیکر خویش
بار دیگر بگشاى آن لب چون شکر خویش

بى تو شد صرت من ، چون ورق برگ خزان
دست من گیر و ببر باز مرا در برخویش

شده ام بى تو اسیر غم و ویرانه نشین
از چه آخر تو نگیرى خبر از دختر خویش

آنچنان رنج اسیرى ز تنم برده توان
که دگر تاب ندارم بزنم بر سر خویش

که بریده است – پدر جان – سر تو، تشنه لبان
چه کنم گر ندرم سینه پر اخگر خویش

آتش عشق تو نازم که مجالم ندهد
تا که آبى بفشانم ز دو چشم تر خویش

::::

اشک یتیم

اى عمه بیا تا که غریبانه بگرییم
دور از وطن و خانه ، به ویرانه بگرییم

پژمرده گل روى تو از تابش خورشید
در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم

لبریز شد اى عمه دگر کاسه صبرم
بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم

نومید ز دیدار پدر گشته دل من
بنشین به کنارم ، پریشانه بگرییم

گردیم چون پروانه به گرد سر معشوق
چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم

این عقده مرا مى کشد اى عمه که باید
پیش نظر مردم بیگانه بگرییم

::::

سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم

شعر : حسان
سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم
روز خود را به چه روزى بنگر شب کردم
تازیانه چو عدو بر سر و رویم مى زد
نا امید از همه کس روى به زینب کردم

::::

او نداند عاشقى دیوانه ام

شعر : حسان
عمه جان ، بگذار گریم زار زار
چون که دیگر پر شده پیمانه ام

عمه جان ، کو منزل و کاشانه ام
من چرا ساکن در این ویرانه ام

آشنایانم همه رفتند و، من
میهمان بر سفره بیگانه ام

عمه جان ، بگذار گریم زار زار
چون که دیگر پر شده پیمانه ام

شمع ، مى ریزد گهر در پاى من
چون که دیگر پر شده پیمانه ام

عقل ، مى گوید به من آرام گیر
چون که داند کودکى دردانه ام

دست از جانم بدار اى غمگسار
او نداند عاشقى دیوانه ام

بگذر از من اى صبا حالم مپرس
من چراغ عشق را پروانه ام

بس که بى تاب از پریشانى شدم
فارغ از جان ، در غم جانانه ام

من گرفتار به زلف و خال او
زلف ، سنگینى کند بر شانه ام

من اسیر آن کمند و دانه ام

خانمانم رفته بر باد اى عدو
کم کن آزار دل طفلانه ام

کى توانم رفت از کویش (حسان )
من نمک پرورده این خانه ام

:::::

عمه جان شب مرگ من است امشب
واى که از نور رخ بابم خرابه روشن است امشب

به زین العابدین بر گو که ما پیمانه بشکستیم
تو هم پیمانه را بشکن در نزد من است امشب

دختر دردانه منم به کنج ویرانه منم
عمه چه آمد بسرم چرا نیامد پدرم ؟

پاى گلگون شده از خار مغیلان دارم
شعر : صغیر اصفهانى

پاى گلگون شده از خار مغیلان دارم
رخ نیلى شده از سیلى عدوان دارم

باز خواهم که جهان یکسره غمخانه کنم
ساز فریاد و فغان از دل دیوانه کنم

جغد وش روى به ویرانه ز کاشانه کنم
گریم آن قدر که عالم همه ویرانه کنم

کآمد از حالت ویرانه نشینى یادم
وقت آن است کند سیل غمش بنیادم

چون غریبان سرى آواره ز سامان دارم
چون یتیمان دلى آزرده و نالان دارم

چون اسران به کف غصه گریبان دارم
چون نى افتاده به چنگ غم و افغان دارم

بهر طفلى که یتیم است و غمین است و اسیر
ناز پرورد حسین آن شه بى یار ونصیر

کیست آن طفل ؟ رقیه ، که ز جور ایام
همه دم داشت فغان خاصه شبى کان ناکام

به خیال پدر افتاد به ویرانه شام
یادش آمد ز پدر، رفت ز جسمش آرام

خیر مقدم چه به جا آمدى ، احسان کردى
چه شد آخر که زما روى تو پنهان کردى

اى پدر بى تو به ما دست ستم بگشادند
نان و خرما به تصدق به عیالت دادند

درد دل جان پدر با تو فراوان دارم
گاه وصل است و به لب شکوه ز هجران دارم

پاى گلگون شده از خار مغیلان دارم
رخ نیلى شده از سیلى عدوان دارم

غیر هر سنگ که فکندند زهر بام و برم
کس دگر دست نوازش نکشیدى به سرم

هیچ دارى خبر اى جان پدر از دل ما
که فلک سوخته از برق ستم حاصل ما

داده در گوشه ویرانه ز کین منزل ما
روشن از شعله آه است به شب محفل ما

با پدر گرم فغان بود که ناگه از خواب
گشت بیدار و نظر کرد ابا چشم پر آب

نه پدر دید به بالین ، نه به تن طاقت و تاب
ناله سر کرد دگر باره ز هجر رخ باب

گفت عمه پدرم از سفر آمد چون شد
باز گو کز غم او باز دلم پر خون شد

به خدا عمه پدر بود کنون در بر من
روشن از عارض او بود دو چشم تر من

از چه رو بار دگر پاى کشید از سر من
برس اى عمه به داد دل غم پرور من

من غم دیده کجا، هجر رخ باب کجا
این همه درد کجا، این دل بى تاب کجا

پس خروشید و خراشید رخ همچون ماه
به فلک گشت روان آه دل آل الله

بر کشیدند ز دل جمله خروشى جانکاه
عالمى را بنمودند پر از ناله و آه

گشت آگاه از آن حال ، جفا پیشه یزید
بفرستاد به ویرانه سر شاه شهید

آه از آن دم که سر شاه به ویران آمد
پى دلجویى آن جمع پریشان آمد

از سر لطف به سر وقت یتیمان آمد
به سر خوان غم آن سر زده مهمان آمد

همه شستند ز جان دست ، چو جانان دیدند
در سپهر طبق آن مهر درخشان دیدند

چون رقیه به رخ باب کبارش نگریست
از سحاب مژه بر آن گل احمر بگریست

گفت پر خون – پدر – این موى نکوى تو ز چیست
سبب قتل تو مرگ من غم زده کیست

جان بابا، که جدا کرده سر از بدنت
اى سر بى بدن آیا به کجا مانده تنت

کى گمان داشتم اى من به فداى سر تو
که بدین حال ببینم سر بى پیکر تو

پس لب خود به لب باب گرامى بنهاد
تا خود از پاى نیفتاد سر از دست نداد

علم الله که چه بد حال دل آل رسول
آن زمان کز ستم و کینه آن قوم جهول

کرد رحلت ز جهان آن گل گلزار بتول
در عجب ماند (صغیر) از تو ایا چرخ عجول

که چه با خیل عزیزان تو ستمگر کردى
ظلم بر آل على بى حد و بى مرز کردى

::::

به کنج شام ویران دختر نیک اخترى دارد
شعر: على اکبر پیروى
چه با آن نوگل بستان زهرا علیه السلام شد، خدا داند
که رفت از هوش و شد مدفون و آنجا بسترى دارد

حسین بن على علیه السلام در شام ویران دخترى دارد
به کنج شام ویران دختر نیک اخترى دارد

عزیزى ، دلبرى ، شیرین زبانى ، ماه رخسارى
لطیفى ، نازنینى ، گلرخى ، مه پیکرى دارد

به کنج شام و در یک خانه تاریک و ویرانه
در این ویران سرا گنجى و گنجش گوهرى دارد

سه ساله دختر مظلومه سلطان مظلومان
((رقیه )) رو در آنجا بین چه عالى محضرى دارد

اگر صحن و رواق او ندارد ظاهرا وسعت
ولى این جاى کوچک در نظر زیب و فرى دارد

چو دربار سلاطین معظم آن همایون فر
به دربار همایونش کتاب و دفترى دارد

ز یک سو جمع باشد گرد هم قنداق و گهواره
به سمت دیگرى کاخ رفیعش منبرى دارد

شهادت مى دهند قنداقه و گهواره بر خردیش
دهد منبر گواهى کو مقام اکبرى دارد

به دقت گر ببینى آستان اقدس او را
گواهى مى دهى که آنجا رواق منظرى دارد

ضریح و بارگاه قدسى آن دختر والا
به چشم اهل معنى ، معنى والاترى دارد

ولى این دختر مظلومه هم در شام بدفرجام
ز جور شام ویران سرنوشت دیگرى دارد

ز دشت کربلا و کوفه آمد شام و در این جا
چه آمد بر سر او، قصه حزن آورى دارد

شبى مى پرسد از عمه که بابایم کجا رفته ؟
سفر هر چند طولانى است ، آن هم آخرى دارد

چو از زینب جواب مثبتى نشنید آن دختر
ز آه و شیونش آن شب خرابه محشرى دارد

یزید دون چو بشنید این غریو از خواب شد بیدار
بگفتا: چیست این غوغا که بر جان اخگرى دارد؟

جوابش داد حاجب کاین هیاهو از اسیران است
نوا از دخترى باشد که حال مضطرى دارد

پدر مى خواهد و از دورى او مى کند شیون
ز فرط غصه و غم جسم زرد و لاغرى دارد

چه با آن نوگل بستان زهرا شد، خدا داند
که رفت از هوش و شد مدفون و آنجا بسترى دارد

یزید و بارگاه قدرتش برچیده شد از بیخ
عمل چون بد بود بى شبهه و شک کیفرى دارد

بریزد (پیروى ) از پرده دل خون و مى نالد
ز فقدان ((رقیه )) در دل خود آذرى دارد

(پاتوق)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.