عشق رنگ خداست ای باران !

عشق رنگ خداست ای باران !

مجموعه بهترین و زیباترین اشعار درباره باران؛

عشق رنگ خداست ای باران !
عاشقی کیمیاست ای باران!

من غریبم، غریبه ای تنها،
درد من بی دواست ای باران!

گرچه در خود شکسته ام اما
گریه ام بی صداست ای باران!

یک نفر باز هم صدایم کرد
این صدا آشناست ای باران !

من و تو رهسپار دریاییم
عاشقی سهم ماست ای باران!

دل من باز هم بهانه گرفت
شانه هایت کجاست؟ ای باران!

::::

سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند.
کم کم، در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد ترکیب سنگ ها می شد.
حنجره ای در ضخامت خنک باد
غربت یک دوست
را زمزمه می کرد.
از سر باران
تا ته پاییز
تجربه های کبوترانه روان بود.
باران وقتی که ایستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد
قوس قزح در دهان حوصله ی ما
آب شد.
سهراب سپهری…

::::

می بری، هر چه به دلخواه به جا می ماند
می روی فاصله ها راه به جا می ماند
خرمن هستی من سوخت ندانستی هیچ
که از این حادثه یک آه به جا می ماند
رد او را تو از ان قافله ی رفته نجوی
همه در حافظه ی چاه به جا می ماند
شب که تا صبح خیال تو مرا می خواند
روزها خاطره ی ماه به جا می ماند
غم من شهر شما نیست دلم گم شده است
این همان است که بی گاه به جا می ماند
خواستم تا غزلی ساخته باشم با اشک
درد این قصه ی کوتاه به جا می ماند

::::

در برابر شب ابراز عشق رنگین کمان بر فراز ستاره
بهاری دیگر در بهشت دوزخیان رمز آسودگی عقاب بوی عشق
مرثیه های غروب در پی هر خنده در پی هر گریه نه آوا نه ترنم
عدالت شادی ای امید! مهار مهر گام نخستین
اسرار در اسرار دست عدل چشم دل آسمان با من است
غزلی در بهار پنجره ای بر غروب این آتش سوزنده مانند خورشید یادآوران
هر چه زیبایی و خوبی پارسی صدهزاران جان یک آسمان نگاه کیست…؟ آیا کیست…؟
در صحرای بردباری با ماه فریاد شوق اشک پنهان کوچ یا سفر
شبانه های شباهنگ شفق نوروز افسوس بر خویش شعله در قفس آیینه قهر روزگاران طاعون
فرمان پیر ما محال پرست پیمان زندگی خوان هشتم گل های بی گناه از دام تا قفس
بیژن و منیژه در زمان دیگر با یاد کوچه این شعر شکسته بسته
روی بر دیوار بیگانه طاووس کوهسار گل باغ اشتیاق تسلیم دعا پهلوانان
سیمای آسمانی حق ناکجا پلید فرعون نوایی هماهنگ باران نور عشق

::::

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم

و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم

کم بباریم اگر ، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم

چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم

قطره ها در انتظار توأند
زیر باران بیا قدم بزنیم

::::

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.

می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.

یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.

بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.

سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
“روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی “گرد” باران، پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.

“بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.

::::

بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن

::::

زیر بارون گریه کردم، که تو اشکهامو نبینی.
دیگه چشمام مال من نیست.
تو گرفتیش به اسیری.

::::

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

::::

می زند باران به شیشه شیشه اما سرد و سنگین
بی تفاوت.سرد و خاموش شاید از یک غصه غمگین
شیشه در اوج سپیدی خسته از دلواپسی ها
من نشسته گنگ و مبهم می رسم تا عمق رویا
آسمان همچو دل من خیس خیس از بی وفایی
بر لبم نام تو دارم ای بهار من کجایی؟
تا به کی چون شیشه ماندن در نگاه قاب تقدیر
من همه میل رسیدن دل ولی بسته به زنجیر
آمدم تا چشمهایت در دلم عشقی بکارد
تو ولی گفتی که برگرد شیشه احساسی ندارد
می زند باران هنوز ..آه این چنین غم در دل کیست؟
دست من بر شیشه لغزید شیشه هم با بغض بگریست

::::

باران هاشور می‌زند

خردک خردک مقابل چشم
چون دانه‌های گندم
که از کمباین می‌پاشد.
بعد ناگهان، آفتاب.
آدمی اگر چنین باشد
دیوانه می‌خوانیم. اما در تند باد
سر فرو می‌بریم در گریبان
با یک کلام

باز باران؛ باز آفتاب

::::

آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر،
که به آسمان بارانی می اندیشید

و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم
در آستانه پر نیلوفر باران،
که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را
در آستانه نیلوفرها،
که از سفر دشوار آسمان باز می آمد.

احمد شاملو

::::

باز باران بی ترانه
باز باران ، با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم…
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم …
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست ؟
نمی فهمم ،چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزید
کجای ذلتش زیباست؟
نمی فهمم…
کجای اشک یک بابا که به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام می گرید
عاشقانه است؟
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟

::::

مرگ را به رودها سپردم
اصلا شاعر بی مشاعر بهچه کار مرگ می آید ؟
او که نباشد
چه کسی هر شب
با یک بغل ترانه و دلی دیوانه
به سراغ خاطرات پاک تو بیاید؟
می ترسیدم زبانم لال
نگاهت در پس دروازه ی جدایی جا بماند
اما انگار
برف های فاصله از حرارت خرفم آب می شوند
حالا فکر می کنم که می آیی
می آیی و به ها گفتنم می خندی ! بانو

::::

قطره بارانم من یکی هستم ولی یک از هزارانم
در پی پیوستن به جمع یارانم
فکر همراهی با سیل خروشانم

::::

من
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت اتش زدم ، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
یادم رفت .

::::

من از صدای گریه تو/به غربت بارون رسیدم/تو چشات باغ بارون زده دیدم
چشم تو همرنگ یه باغه/تو غربت غروب پاییز/ مثل من از یه درد کهنه لبریز
با تو بوی کاهگل و خاک/عطر کوچه باغ نمناک/زنده می شه
با تو بوی خاک و بارون/عطر پیر یک گلابدون/زنده می شه
تو مثل شهر کوچک من/هنوز برام خاطره سازی/هنوزم قبله معصوم نیازی
تو مثل یاد بازی من/تو کوچه های پیر و خاکی/هنوزم برای من عزیز و پاکی
چشمات ادامه غروبه/غروب شهر خسته من/تو چشات کهنه ها رو تازه کردم
تو مثل یک پل عبوری/طلوع قله های دوری/مثل گل عاشق شبنم و نوری
با تو بوی کاهگل و خاک/عطر کوچه باغ نمناک/زنده می شه
با تو بوی خاک و بارون/عطر پیر یک گلابدون/زنده می شه
صدای تو صدای بازی/تو کوچه های پرغبار/لحظه دویدن و ترس فراره
قصه خوشبختی دیروز/به چشم من مثل سرابه/موندنت برای من تعبیر خوابه

::::

من با من تنهای تنها
باز غروبی دیگر باز نم نم باران
رهای رها ازقفل تن
خیس خیس عشق باران
من بودم و قطره قطره بوسه های باران
من بودم و لذت لمس باران
من مست مست…
زیبا بود
من بودم و آغوش باران
من بودم و بوسه باران
ببار باران … ببار باران

::::

بوسه ی باد خزونی
با هزار نامهربونی
زیرگوش برگ تنها
دیگه طعمه ی خزونی
برگ سبز و تر و تازه
رنگ سبزشو می بازه
غرق بوسه های باد و
وحشت روزای تازه
می کنه دل از درخت و
میشه آواره ی کوچه
کوچه ای که یادگار
روزای رفته و پوچه
می شینه گوشه ی کوچه
چشم به آسمون می دوزه
می کنه یاد گذشته
دلش از غصه می سوزه
یاد باد یاد گذشته شاد باد
دل زرد و تهی در حسرت دیدار باد
یاد روزایی که کوچه
زیر سایه ی تنم بود
مهربون درخت عاشق
مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه ی باد
چی بگم ای داد و بی داد
همه زردی و تباهی
مردن و رفتن از یاد

::::

از باران که می گویم
تر می شود لحظه هایم
از برف که می گویم
سپید می شود خاطره هایم
از چشمه که می گویم
می جوشد ترانه هایم
از تو که می گویم
تازه می شود بهانه هایم…

::::

باران میبارد امشب
دلم غم دارد امشب
آرام جان خسته
ره میسپارد امشب
در نگاهت مانده چشمم
شاید از فکر سفر برگردی امشب
از تو دارم یادگاری
سردی این بوسه را پیوسته بر لب
قطره قطره اشک چشمم
میچکد با نم نم باران به دامن
بسته ای بار سفر را
با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من
رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من رنگ غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها

::::

من روح پاک آسمان را دوست دارم
آرامش این بیکران را دوست دارم
وقتی هوا پر می شود از عطر گلها
پرواز سوی آسمان را دوست دارم
ای کاش طبع شاعر باران ببارد
من آن غزلهای روان را دوست دارم
هم نقش گل را در بهاران می پسندم
هم برگریزان خزان را دوست دارم
پروانه خاموش گلزار وجودم
پروانه ام، پروانه ها را دوست دارم
یا رب توئی فرمانروای ملک هستی
هر چه تو می خواهی همان را دوست دارم
شاعر: شیرین تنگلیان

::::

باران که بزندتازه آسمان می‌شود
عین این دل من،
بی‌ستاره و مه‌آلود،
آنوقت این دل بی‌همراه
می‌خواهد که بخواند
نمناک، چون نوای باران؛
می‌خواهد که آواز در آواز باران بیفکند،
چندان که آسمان هم نداند؛
این نوا از کدامین برآمده!
به‌گاه رعد اما،
سکوت می‌کند این دل،
که شهرآشوب نمی‌داند!

::::

بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

::::

عدو برق فهمیده انگار
زندگیم شده غم انگیز
دستای کی رو گرفتی زیز
بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم
زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی
نه دیگه بارون میباره

::::

باران که می بارد تو می آیی باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه آئینه باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد غصه می سوزد شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد

از لحظه های تشنه دیدار تا روزهای با توبارانی
غم می کُشد ما را تو می بینی دل می کِشد ما را تو می دانی

::::

وقتی بارون می*یاد خیس می*شن آجرا تو کوچه*ها
می*پیچه توی کوچه خیال ما، بوی خاطره*ها
خدای بارون تو آسمون، درست می*کنه رنگین*کمون
کبوترها بال و پرزنون پرمی*کشن سوی آسمون
خدای بارون تو آسمون درست می*کنه رنگین*کمون

::::

دارد باران می بارد
و داغ تنهایی ام
تازه می شود!
نگو که نمی آیی
نگو مرا همسفر دشت آسمان نیستی
از ابتدای خلقت
سخن از تنها سفر کردن نبود
قول داده ای
بازگردی
از همان دم رفتنت
تمام لحظه های بی قرار را
بغض کرده ام
و هر ثانیه که می گذرد
روزها به اندازه هزار سال
از هم فاصله می گیرند….

::::

ایستگاه

در ایستگاه دوم پیاده می شوم
بیزار از راه
از صدا
وبوی تند نفسها.
سکون غوغا می کند.
سکون همیشه غوغا کرده است.
و مناظر که بر پنجره بوسه می زنند
انعکاسی حقیرند
که مردمک چشم را فریب می دهند.
در سکون مگسها جفت گیری می کنند
و بر انگشتانم
بر پوستم
بر موهایم می نشینند.
در سکون
عده ای حقیقت را تیر باران می کنند
و از کرمهای زیر پوستشان بی خبرند.
نام مقصد بر بلیط مچاله شده ام
هستی بود
که همچنان گم شده است
هر چه بیشتر می گذرد
حضور بی معناتر خمیازه می کشد.
در ایستگاه دوم
حتی اگر نباشد
پیاده میشوم
و پایم را
بر نیستی می گذارم.

(پاتوق)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.