شعر های عاشقانه

شعر های عاشقانه

شعر های عاشقانه؛

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یا رب که نیفتد به کسی کار کسی
هرکس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هرکه چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من
هرکه با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پس گرمی بازار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو منِ زار گرفتار کسی
آنکه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزی است هوادار کسی
لطف حق یار کسی باد که در دوره ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا ، خار کسی
شهریارا سر من زیر پس کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

*

*

*

همچو نی مینالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ ناپیدای دل
همچو موجم ، یک نفس آرام نیست
بس که طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از غم گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هرکه شد رسوای دل

*

*

*

از باغ میبرند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند
پوشانده صبح تو را ابر تار
تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
اینبار میبرند که زندانیت کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن میروی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانیت کند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانیت…

*

*

*

کاش میشد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت
کاش میشد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت
کاش میشد از قلمهایی که بر عالم رواست
با محبت ، با وفا ، با مهربانیها نوشت
کاش میشد اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت
کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

*

*

*

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود …

*

*

*

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطی ، نه خالی نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

*

*

*

همیشه بُرده خواه تو ، همیشه مات ، خواه من
بچین دوباره می زنیم ، سفید تو ، سیاه من
ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره رو به روی قرص ماه ، من
پیاده را دو خانه تو و من یکی ، نه بیشتر
همیشه کل راه تو ، همیشه نصف راه ، من
تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ تو
نگاه و دست بر پیاده باز هم نگاه ، من
یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من
دوباره رو سفید تو ، دوباره رو سیاه ، من
دوباره شادِ لذتِ نبردِ تن به تن ، تو
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه ، من
تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه ، من

*

*

*

چطور دلت اومد بری بعده هزارتا خاطره
تاوان چیرو من میدم اینجا کناره پنجره ؟
چطور دلت میاد با من اینجوری بی مهری کنی
شاید همین الان تو هم داری به من فکر میکنی
چطور دلت اومد که من اینجوری تنها بمونم ؟
رفتی سراغ زندگیت نگفتی شاید نتونم
دلم سبک نشد ازت ، دلم هنوز میخواد بیای
حتی با اینکه میدونم شاید دیگه منو نخوای …

*

*

*

چه شب ها که در کارگاهِ خیال
ز الماس و مرمر بتی ساختم
به امید وصل فرشته وشی
بسا مَرکب آرزو تاختم
سرانجام صید من آمد به چنگ
ز پیروزمندی سرافراختم
به کام دلم دلبری یافتم
ولیکن به یک لحظه ننواختم
تو بودی دلارام گمگشته ام
که یکدم به مهرت نپرداختم
ز بخت بدم چشم جان کور بود
تو الماس بودی و نشناختم
ز چنگم ربودند دزدان تو را
در آتش چه شب ها که بگداختم
ندامت شرر زد به جانم که من
تو را برده بودم ولی باختم !

(زمزار)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.