شعر های عاشقانه
شعر های عاشقانه

متن های رمانتیک و عاشقانه

متن های رمانتیک و عاشقانه؛

تمام شعر های عاشقانه جهان شبیه تو هستند !
تو اما پشت استعاره ای ایستاده ای که به ذهن هیچ شاعری نخواهد رسید . . .
::
گاهی یک نگاه آنقدر مهربان است که چشم هرگز رهایش نمیکند
گاهی یک عشق آنقدر ماندگار است که زمان حریفش نمیشود
و گاهی یک دوست آنقدر عزیز است که قلب رهایش نمیکند !
::
::
شادی هایم هدیه به تو !
کم بودنش را بر من خرده مگیر ، این تمام سهم من از دنیاست . . .
::
::
دلم یک فیلم بلند می خواهد !
یک واقعیت عاشقانه پر از سکانس های با تو بودن و یک دکمه ی تکرار . . .

::
::
وفاداری در عشق یعنی بعد از شب بخیر ، چشم ها را به روی هر چه کابوس است باید بست !
::
::
شبی که نباشی هوا سرد است و دلگیر
پیش بینی هواشناسی به درک !
او هواشناس است ، من عاشق !
::
::
در سرخ ترین لحظه اشک تشنه یک نگاه توام برای لبخندی دوباره . . .
::
::
پرستوی من تویی !
می آیی بهار میشوم ؛ می روی ، پاییزم
عادت کوچ را فراموش کن ، بیا و نرو !
بیا و به من کوچ کن و فصلِ مرا بهار باش تا همیشه . . .
::
::
تا می رود خشک شود عرق قلبم ، دوباره نامی از تو و باز هم تب می کند قلبم . . .
::
::
هیچ کجا هم جاییست !
همانجاییست که بی تو میشود بود . . .
::
::
تمام اتفاق‌های قشنگِ زندگی فقط یک بارند
آشنایی با تو
دلبستگی به تو
زندگی با تو
عزیز دل من
زبانم لال اگر تو نباشی !
نگاه کن
از همین الان واژه هایم پریشان شده اند . . .
::
::
بی شک کپی رایت را خدا رعایت کرد !
وقتی تو را بی همتا آفرید . . .
::
::
یک شب کنار چشمِ تو کافی است تا سیاهی را از تمامِ رنگ ها بیشتر دوست بدارم !
::
::
ﺍﻣﺸﺐ ﮐﻢ ﺗﻮﻗﻊ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ !
ﺁﺭﺯﻭﯾﻢ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮐﻢ ﺣﺮﻑ ، ﻫﯿﭻ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺟﺰ ” ﺗﻮ ”
::
::
بعضی وقتا تو دعوا فقط باید نگاه کنی ! سکوت کنی !
فحشاشو بده و بهونه هاشو به جون بخری !
تموم که شد بغلش کنی و اروم . در گوشش بگی :
با من نجنگ ، من دوست دارم . . .
::
::
در دل دردیست از تو پنهان که مپرس / تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس
با این همه حال و در چنین تنگدلی / جا کرده محبت تو چندان که مپرس . . .

::
::

آرامــش ظـاهــرم گـمــراهـت نکنــــد؛

آشفتــه تـر از این حـرف ها هســـتم !

عاشقی می کنم!

لج می کنم!

بد اخلاق می شوم!

دست خودم نیست …

ساعت و زمان هم ندارد!

تــو که نباشی …

زندگی باید به کام من تلخ شود !!!
::
::
دلت که تنگ یک نفر باشد

خود خدا هم بیاید تا خوش بگذرد

و لحظه ای فراموش کنی فایده ندارد

تو دلت تنگ است !
دلت برای همان یک نفر تنگ است

تا نیاید تا نباشد هیچ چیز درست نمی شود
::
::
آه تو چه میدانی از دلتنگم !

گاهی به خداوند التماس میکنم خواب آمدنت را ببینم

می فهمی ؟!؟

خواب آمدنت را …

وقتی دلتنگ صدایت میشوم

حتی به گوشیم التماس میکنم !

برای دوباره شنیدن صدایت
خدا که جای خود دارد
::
::

امروز یادم افتاد به دفتر خاطراتی که خیلی وقت است
چیزی در آن ننوشته ام
با خودم میگویم :
فکرش را بکن یک روز میمیری او میماند و این دفتر
::
::
دلم میسوزد برای تو…
که میشکنی روزی که من نیستم
تو این دفتر را میخوانی
خرد میشوی وقتی میفهمی
چقدر دوستت داشتم … !!
::
::
تـــ ــو ای عشــــق آسمــانی مــ ــن
بــدان…
حتــی اگـر هـــزار شــــب آرزویـــی هـم بیایــــد و بــــــرود
بـاز تـــو…
پروانـــــــ ـــه ای تریـن آرزوی مــــ ـــن خواهــی مانــــد
حتـی اگـر همیشــه محــــــال باشــی…
::
::
یاد دارم سال ها پیش وقتی کسی گناه میکرد
داغ بر پیشانیش می زدند …
عشق تو مگر گناه کبیره بود
که داغش را به دلم گذاشتی ؟
::
::
یــه وقتــایــی دوس داری هـیـچ کســی رو نـبـیـنــی
تــنـها بــاشـی
هـــی اشـک بــریــزی
کـسـی هــی بـهــت نـگـــه چــی شــده ؟
نــفـس عـمیــق بــکـشــی
آه بــلنــد بـکــشـی
تــنـها بــاشـی
تــنـهـای تــنــهـا !!!
دیـشـب از خــدا خــواستــم
حـشــره‌ای بــاشـم
تــا بــه کـفـش‌هــایـت بــوسـه کنــم ….
کـــــاش کمـی آرزویت بودم…!!!
نــیسـتـی درســت زمــانی کــه بــایــد بــاشــی ..
::
::
آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود / از خـدا می طلبـم تا به سـرم باز آید
نـذر کردم گر ازین غم به در آیم روزی/ تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
::
::
دستــ هــایمــ …

این روزهـآ بوی حافـِظ می دهند !…

تـفأل که می زنَمــ … کَنعـــآنم … بدجـور یوسُفَش را مےخواهد !!
::
::
کجــای فــال حـافـظـ نـشستــه ای؟

کـه هــر چـه میگیــرمت …

نمی آیی …!!!
::
::
دیگر برنمی‌گردی

این، مثلِ روزْ روشن است.

اما …

مادر به دلَ‌ش بَرات شده می‌آیی …

و من، باور می‌کنم!

::
::
به آنکه حتی دشنه اش را عاشقم

چون دوستت می دارم
::
::
امروز هم گذشت وُ

نیامدی.

ناشُکر نیستم

فردا هم روزِ خداست …
::
::
طوری ام نیست خرد و خمیرم فقط

همین …

کم مانده است بی تو بمیرم فقط

همین …

از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در مرز چشمهای تو گیرم فقط

همین …

نه من دیگر به هیچ چیز لب نمی زنم

گرچه از بوسه های تو سیرم فقط

همین …

با دیدنت زبان دلم بند آمده است

شاعر شدم که لال نمیرم فقط

همین….

(پاتوق)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *