شعر و عاشقانه ها
شعر و عاشقانه ها

اس ام اس شعر

اس ام اس شعر؛

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که به تشنگی بمُردم بَرِ آب زندگانی

(مولانا)

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبر به ، به که دوصد دل برما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

همین امروز یا فردا تو را از دست خواهم داد

چگونه بگذرم از تو بگویم هرچه باداباد ؟

مگر هر قصه ی شیرین شبی پایان نمیگیرد ؟

و تو آن قصه ای هستی که بی آغاز میمیرد

او رفت و انتظارش باقیست

پشت قدمش عبور اشکم جاریست

ای کاش بداند که پس از او عمری

در خلوت من همیشه جایش خالیست

اگه یکی باشه منو بفهمه

براش غرورمو بهم می زنم

گریه که سهله ، زیر چتر شونش

تا آخر دنیا قدم میزنم

بدون عشق نشان از جهان نخواهد ماند

بماند عشق ولیکن جهان نخواهد ماند

خزان عمر من آمد بهار عمر تو شد

بهار عمرِ تو هم ای جوان نخواهد ماند

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

به دنبال کدام پایان خلاف جاده ایستادی ؟

چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی ؟

چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم ؟

کجای جاده بد بودم ، کجای قصه بد کردم ؟

شب سردی ست و هوا منتظر باران است

وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است

شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من

ماه پیشانی من ، دلبر بارانی من

نذر کردم تا بیایی هرچه دارم مال تو

چشم های خسته پر انتظارم مال تو

یک دل دیوانه دارم با هزاران آرزو

آرزویم هیچ ، قلب بیقرارم مال تو

نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که داغ سینه ی من را درخت کاج نداشت

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

بیا دوباره در این باره اشتباه کنیم

من و توایم که تنها گناهمان عشق است

عجب گناه قشنگی ، بیا گناه کنیم

دلم دلگیره این روزا

تنم دلتنگ موندن نیست

دیگه دلواپس روزو

به تاریکی رسوندن نیست

ﺁﺑﺎﺩ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﻢ ﮐﺮﺩﯼ

یک ﺯﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﺩﻩ ﺣﺴﺎﺑﻢ ﮐﺮﺩﯼ

ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﮐﺒﻮﺗﺮﺍﻧﻪ ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ

ﻫﺮﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﺟﻮﺍﺑﻢ ﮐﺮﺩﯼ

جان رفته ولی زخم وفایت نرود

تاثیر طلسم چشم هایت نرود

فرشی ز دل شکسته انداخته ام

آهسته بیا ، شیشه به پایت نرود

ﺩﻟﻲ ﺑﻲ ﺗﺎﺏ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﻣﺜﻞ ﺷﻌﺮﻱ ﻧﺎﺏ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺟﻮﻳﺒﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﻏﺮﻝ

ﺑﺎ ﺳﺮﻭﺩ ﺁﺏ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﺷﺒﻲ ﺩﺭ ﺁﻳﻨﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻗﺪ ﻧﮑﺸﻴﺪﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﻱ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭﻟﻲ

ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﭙﺮﻳﺪﻡ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺖ

نمیدونی چه کاری با دلم کردی

نمیدونی چه غمگینم نفهمیدی

نمیشناسی منو از من چقدر دوری

تو این روزا چه بی رحمانه مغروری

ندیدی چشم غمگین و تر من

تو رفتی و نشد این باور من

به پایت می نشینم تا بیفتد

دوباره سایه ی تو بر سر من

ارباب شده ، گرفته یک برده دلم

عمریست کشیده دور من نرده دلم

چندیست که فکر میکنم حتی عشق

چیزیست که از خودش در آورده دلم

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

حالا که مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

نداند کسى جز من و روز و شب

که بر من چه روز و چه شبها گذشت

چه حاصل ز دیروز و امروز من ؟

که این هر دو در فکر فردا گذشت

تو گفتی با منی ؛ من تار و تو پود

ولی در با تو بودن دل نیاسود

دلم ، بغضم ، غرورم را شکستی

ببینم ! این کجایش عاشقی بود ؟

دلگیرم از تمام خودم ، از زمان ، زمین

از تو همیشه مثل خودم با دلم عجین

این روزهای بی غزل این روزهای تلخ

می خواستم کنار تو باشم فقط همین !

لبریز غزل بیا همی آهسته

چون آیه بخوان مرا کمی آهسته

آهسته مرا رها بکن از سر عشق

تا در تو رها شوم دمی آهسته

وای بر من تو همانی که امیدم بودی ؟

تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من ؟

هرچه کوشم مگر این حادثه باور نکنم

میدود یاد خطاهای تو در باور من

ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻼﻃﻢ ﺩﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ﺧﯿﺰﺵ ﻣﻮﺟﻬﺎ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﺩﺍﺭﺩ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﭼﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﺩ

چمنی دید و هوایی خوش و پروازی کرد

مرغ مسکین چه خبر داشت که شهبازی هست

(عرفی)

بیان کردم حدیث دوری وشرح شب هجران

پریشان کرد زلف و گفت: از زلفم پریشانتر؟

(قصاب کاشانی)

چشمت که به خونریزی عشاق سری داشت

می کشت یکی را و نظر بر دگری داشت

(غزالی مشهدی)

دور شادی بود عهد کودکی، لیکن نماند

وقت عشرت بود ایام شباب، اما گذشت

(گلچین معانی)

ثبت نام عاشقان در دفتر دیوانگی است

حاصل این عاشقی از جان و تن بیگانگی است

اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را

به دل هرگز نمی کردم خیال آشنایی را

سر خوش آمد ز در و می زد و سرمست برفت

فرصتی بود ولی حیف که از دست برفت

بر لبم کس خنده ای هرگز مدید الا مگر

در میان گریه بر احوال خود خندیده ام

گر به بالینم نیامد بر مزار آمد مرا

جانسپاری در رهش آخر به کار آمد مرا

(یغمای جندقی)

هرکس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

من در عجبم دوست چرا می شکند

میخوام و می خواستمت تا نفسم بود

می سوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بود

(مشیری)

از دل دیوانه ام دیوانه تر دانی که کیست؟

من که دایم در علاج این دل دیوانه ام

(سحاب اصفهانی)

قامت خمیده گشت و پر از چین شده است روی

پیر زمان شدیم، درین نو بهار عمر

(حبیب)

هر سنگ که بر سینه زدم نقش تو بگرفت

آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد

(طالب آملی)

در این گلشن بود خاکم، نه آن مرغ هوسناکم

که هر ساعت به گلزاری کشاند آشیانش را

(شفایی اصفهانی)

ز پاره دل من، هیچ گوشه خالی نیست

کدام سنگدل، این شیشه برزمین زده است؟

(شوکتی)

ناشادی ما گر سبب شادی غیر است

شادم که بمانم من و ناشاد بمانم

(مهدی سهیلی)

سوختیم و جوهر ما بر کسی ظاهر نشد

چون چراغان شب مهتاب بی جا سوختیم

 (اس ام اس جدید)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.