ظهور

دلنوشته های ظهور

دلنوشته ها و اشعار امام زمانی و ظهور؛

تو را آن کس که دارد، غم ندارد
به حق حق که چیزی کم ندارد
نباشی گر کسی را همدم دل
شفیعی هم در آن عالم ندارد

*

کسی نیامده جز او سر قرار خودش …
نشسته غرق تماشای شیعیان خودش…
چه انتظار عجیبیست که شب تا صبح…
کسی  قنوت بگیرد به انتظار خودش…

*

*

ای دل شیدای ما گرم تمنای تو
کی شود آخر عیان طلعت زیبای تو
گرچه نهانی ز چشم دل نبود ناامید
می‎رسد آخر به هم چشم من و پای تو
زاده نرگس تویی دیده چو نرگس به ره
مانده که بیند مگر لاله حمرای تو
تیره بماند جهان نور نتابد ز شرق
تا ندهد روشنی روی دلارای تو

*

*

یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست
یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست
در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن
یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست
من رفته از میانه و او در کنار من
با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست
جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست
گر بوسه‌ای از آن لب شیرین طلب کنم
طیره مشو، که چشمهٔ حیوانم آرزوست
یک بار بوسه‌ای ز لب تو ربوده‌ام
یک بار دیگر آن شکرستانم آرزوست
ور لحظه‌ای به کوی تو ناگاه بگذرم
عیبم مکن، که روضهٔ رضوانم آرزوست
وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست
دایم نظارهٔ رخ خوبانم آرزوست
بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل
پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست
سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است
خوشتر ازین و آن چه بود؟ آنم آرزوست
ایمان و کفر من همه رخسار و زلف توست
در بند کفر مانده و ایمانم آرزوست

*

*

با وعده های پوچ دلم وا نمی شود
این درد جز به مرگ، مداوا نمی شود
غم میزبان ماست به هر جا که می رویم
این قدر غم به سینه ما جا نمی شود
دیوارها بلندتر از قامت من است
آیا دری به روی زمین وا نمی شود؟
از هر طرف به غارت ما دست می برند
مرهم کسی به زخم دل ما نمی شود
پیوسته سنگ می خورم و دم نمی زنم
اما کسی در آینه پیدا نمی شود
شب را به پای صبح بیافکن که دیر شد
جان بر لبیم و روز مبادا نمی شود
در سایه شماست که حق راست می شود
دنیای بی ظهور که زیبا نمی شود

*

*

گفتم که بی قرار تو باشم ….ولی نشد

تنها در انتظار تو باشم ….ولی نشد

گفتم به دل که جلب رضایت کند … نکرد

گفتم که جان نثار تو باشم ولی نشد

گفتم که میرسی تو و من هم دعا کنم

در دولت تو یار تو باشم ولی نشد

گفتم که تا اجل نرسیده است لحظه ای

در خیمه ات کنار تو باشم ولی نشد

گفتم که خاک پای تو را تاج سر کنم

چون خاک رهگذار تو باشم ولی نشد

گفتم به قدر آه دل دلشکستگان

در روزگار تو باشم ولی نشد

گفتم دعا کنم که بیایی ببینمت

مانند مهزیار تو باشم ولی نشد

گفتم شمیم ماه مبارک که میرسد

در روضه بی قرار تو باشم ….ولی نشد

سید مجتبی شجاع

*

*

دیدن روی توآسوده میسرنشود /  این عطا بر من آلوده مقدر نشود

ادبم رنگ ریا دارد و بی اخلاصم / عملم همقدم امر تو مولا نشود

کارخود می کنم و با تو ندارم کاری / چشمم از رنج فراق تو دگر تر نشود…

*

*

ای محو تماشای تو چشمان پری ها

از رایحه ات مست تمام سحری ها

خون است دل ما ز فراق رخ ماهت

محصول غم عشق تو شد خونجگری ها

ای گمشده این دل سرگشته کجائی

بس نیست مگر در طلبت در به دری ها

ای همسفر باد صبا نام مرا هم

کن ثبت نگارا به صف همسفری ها

ای یار سحر خیز ، سحر خیز نمایم

محبوب تو باشد سحر و دیده تری ها

باید که نمازی به تمنای تو خوانیم

فارغ ز غم نان و تب سیم و زری ها

آوای انا المهدی تو از حرم عشق

پایان بدهد بر همه نوحه گری ها

*

*

خواهی که لبم پر آه باشد باشد

چشمم به در و به راه باشد باشد

خواهی اگر ای عزیز زهرا این دل

در حسرت یک نگاه باشد باشد

*

*

جان آمد از فراق تو بر لب، نیامدی

امروز هم سرآمد و شد شب، نیامدی

چتر سیاه غم همه جا را فرو گرفت

ای در سپهر عاطفه کوکب! نیامدی

*

*

غروب جمعه دلم بوی یار می گیرد
افق افق دل من  را غبار می گیرد
نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار می گیرد

*

*

زهجران  غم  یارم؛ گرفتار

ندارم چاره ای ؛ دل گشته بیمار

نداند هیچ کسی حال من زار

چو بلبل من بنالم بهر دلدار

*

*

بگذرد می گذرد چون گذردها بگذشت

نغمه ی میگذرد تا به ثریا گذرد

لیک حیرانی من از گذردها نبود

شکوه گر هست به غفلت زمعمّا گذرد

عمر گل طی شود و باد خزان در راه است

کو گلاب آنکه شمیمش سوی دریا گذرد

عمر تن رفت به غفلت چو جوانی سر شد

عمر جان نیز به حیرانی و بلوا گذرد

دل و سرگشتگی و گمرهی و بیراهی

سرو دلمردگی از عاشق دنیا گذرد

آن سفر کرده که جان نگران در پی اوست

گوئیا محض خدا عمر من اینجا گذرد.

*

*

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن

گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم

گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.