فاصله ها

بی تو پیمودن شب ها شدنی نیست !

 اس ام اس فاصله و دوری؛

بی تو پیمودن شب ها شدنی نیست !

شب های پر از درد که فرداشدنی نیست؛

گفتم که برایت بفرستم دل خود را !

افسوس که نامه دلم تا شدنی نیست

نفسم !

تو در شمالی و من در جنوب

کاش دستی نقشه را از میانه تا کند

دور که می شوم نزدیکتر می آید

نزدیک که می شوم دورتر می رود

انگار که این فاصله همیشه باید به شکلی رعایت شود

گرچه کردم ذوق ها از آشنایی های او

انتقام از من کشید آخر جدایی های او

درد ، مرا انتخاب کرد

من ، تو را

تو ، رفتن را

آسوده برو دلواپس نباش

من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم

چندان هم دور نیستی

فقط به اندازه ی یک نمیدانم از من فاصله گرفته ای !

آری ، نمی دانم کجایی ؟

من صبورم اما

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند

می ترسم

من مثل بادکنکی به دست کودکی

هرجا می روی با یک نخ به تو وصلم

نخ را قطع کنی ، می روم پیش خدا

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست

پای من خسته از این رفتن بود

قصه ام قصه دل کندن بود

دل که دادم به یارم دیدم

راهش افسوس جدا از من بود

عقل گفت که دشوارتر از مردن چیست؟

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم

یارم از من بی سببب رنجید و رفت

گریه را دید و بر من خندید و رفت

وقت رفتن دیگر از ماندن نگفت

قصه ناگفته ها را نشنید و رفت

تشنه بودم همچو دشتی پر عطش

مثل باران بر تنم بارید و رفت

گل فراوان بود از باغ من

غنچه ای نشکفته را برچید و رفت

این روزها سنگین و نحس اند

چه کنم ؟

لحظات هم بهانه ات می گیرند

رفتی و ردپایت در پس کوچه های قلبم باقی مانده است

چه فرقی دارد ، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد ؟

وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه !

کوتاه ترین قصه ی دنیا

رفت …

چندیست در نبودنت به ساعت شنی می نگرم

یک صحرا گذشته است

امروز و فرداهایم ، پس فرداها ، همه و همه

خراب شده اند بعد از تو

برگرد

با اینکه ازم دوری اما هر وقت دستمو میزارم رو قلبم

می بینم سر جاتی !

اگر چه عاشقی پر شور بودیم

به خود نزدیک و از هم دور بودیم

شب و روز از جدایی می‌سرودیم

من و تو وصله‌ای ناجور بودیم

یارم از بهر فراقت به کجا سر بزنم

شوق دیدار تو دارم به کجا پر بزنم ؟

سنگ هایی که به دیوار فراق تو زدم

کعبه می شد من اگر خانه بنا می کردم

اونی که گفته : دوری و دوستی

یا طعم دوستی رو نچشیده

یا درد دوری نکشیده

بــآ مـَن از بـودن بـگـــو

گـوشــم را کــَـر کـرده

هـیـآهـوی نــَـبودنـت

طب مدرن ، طب سنتی ، طب سوزنی ، همه را امتحان کرده ام

درد بی درمان است درد دوریت

زمانی من و تو  بودیم و دیگران در کنارمان

حال من و تو هستیم اما دیگران  بین مان

اگر چه از تو دور هستم اما تو را در قلب خویش حس میکنم

حتی نزدیکتر از آن دو عاشقی که در آغوش هم هستند

چه خوش خیال است

فاصله را می گویم

به خیالش تو را از من دور کرده نمی داند جای تو امن است

اینجا در میان دل من

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

می نوشم

نه چای نیست

قهوه هم نیست

حتی شوکران هم نیست

اما تلخ است

تلخ تر از آنچه تصورش را کنی

سال ها قهوه ها را تلخ نوشیدم

چای را هم

من اینبار ثانیه های دور از او را می نوشم و نفس می کشم

و این تلخ فرق دارد

این تلخ جان فرساست

تو می گذری

من می گذرم

تو از من  من از دل

تو می خندی

من می خندم

تو به من  من به روزگار

تو می گریزی

من می گریزم

تو از عشق  من از خاطره

تو می روی

من می روم

تو از اینجا  من ازاینجا

کاش می فهمیدی از اینجا تا اینجا

چقدر فاصله است

مثل این که این دل آدم بشو نیست

با لبخندت خر می شود

و با دوریت سگ

امتداد فاصله از اعتبار عاطفه نمی کاهد

همیشه هستی همین حوالی

میان آن همه الف و ب و مشق دبستان

آنچه در زندگی واقعیت داشت خط فاصله بود

گـوش مـاهـی هـای سـاکـت

جـیـرجـیـرک هـای خـامـوش

کـلاغ هـای بـی خـبـر

هـمـه بـه احـتـرام نـبـودنـت سـکـوت کـرده انـد

بدون قافیه ماندم دل غزل تنگ است

چقدر شاعر این روزها دلتنگ اســـت

مرا به خال لب دوست بازگردانـیــــــد

اگر چه بین من و او هزار فرسنگ است

مگر بین منو تو چقدر فاصله است

که هر چقدر سکوت میکنم

نمی شنوی ؟

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا آن است که اسمت را درون سینه ام دارم

روزگـار نبودنت را برایم دیـکـتـه می کند

و نـمـره ی من باز می شود صـفر !

هنوز نـبودنـت را یاد نگرفته ام

با یک عالمه فاصلـــه از خودم

انتظــــار دارم به تو برسم

از اول هم آرزوهـــــایم محــــال بودند

زمستان است

و من شنیده ام روزها کوتاه تر می شوند

ولى . . .

نمیدانم چرا دارند این روزها

هى بلندتر می شوند

بى تو

بین من و تو

مرگ نمی تواند جدایی بیندازد

فاصله که دگر هیچ

در دوری لذتی است که در با هم بودن نیست

چون در با هم بودن ترس از فراق است

و در دوری شوق دیدار

رفتــه ای و مــن هــر روز

بــه مــوریــانــه هــایــی فکــر مــی کنــم

کــه آهستــه و آرام

گــوشه هــای خیــال ام را مــی جــونــد!

تــا بــی خیــال نشــده ام

بــرگــرد

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هرگاه که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب بکن

به نگاهت بگذار!

تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

و همین نزدیکی ست

گرچه از فاصله ی ماه به من دورتری

ولی انگار همین جا و همین دورو بری

ماه می تابد و انگار تویی می خندی

باد می آید و انگار تویی می گذری

می خواستم تصویر با تو بودن را نقاشی کنم

دیدم فاصله بینمان در ورق جا نمی شود

کمی نزدیکتر بیا

می خواهم با تو بودن را حس کنم

استخوان هایم را به دانشمندان بسپارید

شاید بفهمند نه یخبندانی بود نه بیماری مهلکی !

من از دوری تو منقرض شدم

آنقـدر نیستـی

کــه گاهــی حـــس مـی کنـم

عشــق را نسیـه به مـن داده ای

بی تـابــم

نقـــد می خــواهـمــت

(اس ام اس جدید)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.