اس ام اس دلتنگی
اس ام اس دلتنگی

اس ام اس دلتنگی و غم تنهایی

اس ام اس دلتنگی و تنهایی غمگین؛

دلتنگی ، پیچیده نیست …

یک دل …

 یک آسمان …

 یک بغض …

و آرزوهای ترک خورده !

گاهی شعر سراغم را میگیرد ٬ گاهی هوای تو

تفاوتی نمیکند ، هر دو ختم میشوید به دلتنگی من !

دلتنگ که شدی ، چشم هایت را ببند …

مثل یک عکس فوری ، فوری ظاهر می شوم …

روزهای سختی رو میگذرونم

وقتی که نیستی همه چیز تنگ می شود

نفسم

دنیایم

دلم !

دلتنگی همیشه همراهم می آید

مثل سایه بی ردپا …

دلتنگی یعنی شبی با خاطراتت بهش فکر کنی

بعد شیرینی یه لبخند بیاد رو لبت و بعد چند لحظه شوری اشک های لعنتی

چه سر به راه است

دلتنگی را میگویم !

از گوشه ی دلم جُم نمیخورد

امروز دوبار دلتنگ شدم !

یک بار برای تو و یک بار برای تو

اول برای نداشتنت ، دوم برای نداشتنم

دوستت دارم و نداری ام !

می روم و میدانم که تو زودتر رفته ای

دلتنگی خیابان شلوغی است که تو در میانه اش ایستاده باشی

ببینی می آیند ببینی می روند و تو همچنان ایستاده باشی !

من از این منی که

هر لحظه دلتنگ توست مـتـنـفـرم …

صف می کشند دلتنگی های من چو دانه های تسبیـح به نخ کشیده شده …

چقدر بگردانم دانه ها را تا تو بیایی ؟

دلتنگ بودنی شده ام

که دیگر نیست

آسمان به آسمان کوچه به کوچه رویا به رویا …

هر جایی که می نگرم با منی اما دلم برایت تنگ می شود !

تو را به خدا سپردم خودم را به دلتنگی هام

خدا خودش می داند چطور مواظب تو باشد

دلتنگی هایم هم خوب بلدند چطور تو را هی به یاد من بیاورند

دوری آزمون دلهاست

یا دلتنگ می شوی یا فراموش …

امروز که آیینه جوابش سنگ است

در ذهن زمانه عشق هم بی رنگ است

هرکس که نداند تو خودت میدانی

آری به خدا دلم برایت تنگ است

سوهان می کشم قصه ی دلتنگی هایم را

تا هموار سازم جاده های آمدنت را

دلم واسه اون روزایی تنگ شده که کسی رو دوست نداشتم

چه خوب بود اون بی خیالی ها …

اگه همه آدمهای دنیا کنارت باشن

همیشه دلتنگ کسی میشی که نمیتونی کنارش باشی …

بیا قراری بگذاریم

دلتنگ که شدیم با باد و آسمان مهربان باشیم !

آن دو از ما دلتنگ ترند

هیچ پروازی به خاطر دلتنگی مسافرش لغو نمی شود

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود

گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم میگیرد

گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود

تا خسته شود تا بشکند …

از ساعت متنفرم

این اختراع غریب بشر که مدام

جای خالی حضورت را به رخ دلتنگی یادم می کشد

دلتنگى

حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره

تمنای بودنش را می کند

دلتنگی

عین آتش زیر خاکستر است

گاهی فکر می کنی تمام شده

اما یک دفعه همه ات را آتش می زند

منم دلتنگ رویت

دلم آید به سویت

چه کردی با دل من

که کرده آرزویت

فـرهنـگ لـغـت هــا

نـیـاز بـه ویــرایــش دارند

بـرای مـعنی دلـتـنـگی

احتیـاج بــه ایــنهــمـه کـلمه نــیـســت

دلتنـگی یــعنـــی

تـــو . . .

چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن

در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد

اشک من جاری شد

جای تو خالی بود

جـــــــــای تـــــــــو

عکس تو درطاقچه ی کوچک قلبم خندید

شعر دلتنگی من سخت گریست

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه ! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

دل تنگم و جز روی خوشت در نظرم نیست

در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست

با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم

بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست

نگذاشتی این من عاشق به تو برسد

عیبی ندارد

فقط دست از سر پلک هایم بردار بگذار به هم برسند

از وقتی رفته ای عجیب بی خواب شده ام

دلم کار دست است

خودم بافتمش

تارش را از سکوت

پودش را از تنهایی

همین است که خریدار ندارد

تا بشکند امروز طلسمم برخیز

تا غصه جدا شود از اسمم برخیز

این جسم ندارد آرزویی جز خاک

ای روح ! به احترام جسمم برخیز

آهم که هزار شعله در بردارد

صد سلسله کوه را ز جا بردارد

من رعدم و میترسم اگر آه کشم

سرتاسر آسمان ترک بردارد

هیچ نمی گویم

دارم که بگویم ، اما نباید گفت

شاید این سکوت زیباتر است

صدبار به سنگ ، کینه بستند مرا

از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست

آیینه شدم باز شکستند مرا

گل زیبای محبتت در دلم پژمرده

ز من چیزی نمانده جز تنی آزرده

با خیالت می گذرانم زندگی را

اما چه فایده زندگی هم بی تو مرده

هرچه باشی نازنین ، ایام خارت می کنند

هر چه باشی سنگدل ، دنیا شکارت می کند

هر چه باشی با لب خندان میان دیگران

عاقبت دست طبیعت ، اشک بارت می کند

چه کردی با دل من نازنینم

که هر تا سحر اندوهگینم ؟

مرا دعوت بکن در باغ چشمت

که از باغ تو لبخندی بچینم

تا گریه طلسم درد را می شکند

دل حرمت آه سرد را می شکند

دریای هزار موج طوفان خیز است

اشکی که غرور مرد را می شکند

دلم دریاچه اندوه و درد است

نگاهم کوچک و خاموش و سرد است

ببین این لحظه های بی تو بودن

به شهر کوچک قلبم چه کرده است

دگر گوشی به آغوش درم نیست

صدای آشنای باورم نیست

بغیر از لاشه ی پوشیده دل

درین خانه کسی هم بسترم نیست

آتشی در دل من شعله بر افروخته بود

دیده گر آب نمی ریخت دلم سوخته بود

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دوراندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

چون که تو تنهاتر از من میروی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

معنی برخوردهای سرد را

خدایا کفر نمی گویم

تو یکتایی و بی همتا

و لیکن من نه یکتایم ، نه بی همتا

فقط تنهای تنهایم

جدایی را نمی خواستم خدا کرد

نمی دانم کدام نامرد دعا کرد

بسوزد آنکه غربت را بنا کرد

مرا از تو تو را از من جدا کرد

وفاداری؟ خدا بیامرزدش

صداقت؟ یادش گرامی

غیرت؟ به احترامش یک لحظه سکوت

معرفت؟ یابنده پاداش می گیرد

عشق ؟ از دم قسط

واقعا به کجا چنین شتابان؟

عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد

من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد

یکی امد تو لحظه هام خاطره هاشو پس گرفت

اما نمی دونست دلم باخنده هاش نفس گرفت

یکی امد تو زندگیم رو قلب خسته ام پا گذاشت

و نگاه سردشو تو قعر قلبم جا گذاشت

یکی امد با نگاش زد و دل منو شکست

بااین همه بی مهری هاش بازم دلم به پاش نشست

کسی دیگر نمی گیرد سراغ خانه ما را

به سختی جغد پیدا می کند ویرانه ما را

از آن شادم که غم پیوسته می آید به بالینم

از آن ترسم که غم هم گم کند ویرانه ما را

با یه قامت شکسته ، با نگاهی مات و خسته

سرشو برده تو شونش ، یه نفر تنها نشسته

توی تنهاییش یه درده ، جای پای قلبی سرده

گل سرخی بوده اما ، دیگه پژمرده و زرده

فارغ از دیروز و فرداش ، غرقه تو دریای درداش

حسرتش یه عشق نابه ، که وفا کنه به عهداش

عزیز ! یادی بکن از یار خسته

غبار دوریت بر من نشسته

دگر تیری نزن بالی ندارم

وجودم از غمت در هم شکسته

غم هجران تو را چاره و درمان چه کنم ؟

همه روز و همه شب دیده ی گریان چه کنم ؟

ای که آرامش جان در گروی روی تو بود

رفتی و بی تو بر این حال پریشان چه کنم ؟

تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین

وای بر من تو بگو بـا نی نـالان چه کنم ؟

کس ندانست چه بگذشت میان من و تو

بی تو در انجمن این همه نادان چه کنم ؟

می روم شاید کمی حال شما بهتر شود

می گذارم با خیالت روزگارم سرشود

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی دیگر

نفسی برای ماندن درکنار او باقی نخوهد ماند

هر شب ز غم عشق تو من خواب ندارم

فکر دل من کن که دگر تاب ندارم

بس گریه نمودم ز فراق غم عشقت

چشمم به زبان آمد و گفت اشک ندارم

نگاه ساکت مردم به روی صورتم دزدانه می افتد

همه گویند عجب شاد است

عجب خندان دل مردم چه می داند که من دنیایی از اشکم

برای چشم هایم نماز باران بخوان

بغض کرده ابریست اما نمی بارد

بنازم عزت اشکی که ریزد برکویر دل

ولی آخر سوزد دل چو دارد راز دلتنگی

پیمان بشکستی و تو پیوندی بریدی

آخر مگر از من چه شنیدی و چه دیدی؟

گفتی که به بالین من آیی دم رفتن

خوش آمدی ای دوست ولی دیر رسیدی؟

روزگارم را سیه کردند و می گویند شب است

آتشی برجانم افروختند می گویند تب است

دلم تنگ است این شب ها

یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را از احساسم تو میخوانی

شدم از درد و تنهایی گل پژمرده و غمگین

ببار ای ابر پایئزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی

عزیزم زندگی همیشه بهار نیست

گاه ابر سایه نمناکش رو برسر بهترین ها می کشه

پس ای گل قشنگم اگر روزی این قطعه را خواندی

و دیدی که نیستم قطره اشکی برای دل شکستم بریز

(اس ام اس جدید)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.