شعر در مورد بهار

صدای پای بهار (شعر و دلنوشته ها)

شعر بهاری؛

چند گویی که چو هنگام بهار آید
گل بیارید و بادام به بار آید
روی بستان را چون چهره ی دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید
این چنین بیهوده ای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهوده عار آید
شصت بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید
هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید ؟
سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم تو همی نقش و نگار آید
” ناصرخسرو “

****

نوروز بزرگم بزن ای مطرب امروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز
کبکان دری غالیه در چشم کشیدند
سروان سهی عبقری سبز خریدند
بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند
شاه اسپرمان چینی در زلف کشیدند
” منوچهری “

****

صدای پای بهار

برف و یخ آب شد
چشمه ‏ها شد روان
شد زمین رنگ‏رنگ
خنده زد آسمان
باز دنیای ما
شاد و پیروز شد
آمد ، آمد بهار
عید نوروز شد
پر شد از بوی گل
کوچه ‏ها ، خانه ‏ها
باز آغاز شد
رقص پروانه‏ ها
باز هم پهن شد
سفره هفت سین
سبز شد ، سرخ شد
هر کجای زمین

****

عید نوروز

عید نوروز می ‏رسد از راه
شادی از روی خانه می‏بارد
پدرم با چه دقتی دارد
بوته ‏های بنفشه می‏کارد
مادر مهربان من از صبح
شستشو کرده هر چه را بوده
پرده را شسته ، شیشه را شسته
نیست در خانه ، ذره‏ای دوده
تازه وقت غروب هم مادر
خسته ، اما برای شادی ما
می‏نشیند لباس می‏دوزد
تا بپوشیم روز عید آن را
” سپیده رحیمی “

(سیمرغ)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.