عمران صلاحی
عمران صلاحی

شعرهایی زیبا از زنده یاد «عمران صلاحی»

شعرهایی زیبا از زنده یاد «عمران صلاحی»

(شاعر طنزپرداز ایران)

می رود ارابه ی فرسوده ای – لنگان
می کشد ارابه را اسبی نحیف و مردنی در شب
آن طرف، شهری غبارآلود
پشت گاری
سطلی آویزان
پر از خالی
خفته گاریچی، مگس ها این ور و آن ور
پشت گاری جمله ای:
“بر چشم بد لعنت”

*

*

به زمین و زمان بدهکاریم
هم به این، هم به آن بدهکاریم

به رضا قهوه‌چى که ریزد چاى
دو عدد استکان بدهکاریم

به على ساربان که معروف است
شتر کاروان بدهکاریم

شاخى از شاخهاى دیو سفید
به یل سیستان بدهکاریم

مثل فرخ لقا که دارد خال
به امیرارسلان بدهکاریم

نیست ما را ستارهاى، اى دوست
که به هفت آسمان بدهکاریم

مبلغى هم به بانک کارگران
شعبه طالقان بدهکاریم

این دوتا دیگ را و قالى را
به فلان و فلان بدهکاریم

دو عدد برگ خشک و خالى هم
ما به فصل خزان بدهکاریم

هم به تبریز و مشهد و اهواز
هم قم و اصفهان بدهکاریم!

به مجلات هفتگى، چندین
مطلب و داستان بدهکاریم

قلک بچه‌ها به یغما رفت
ما به این کودکان بدهکاریم

مبلغى هم کرایه خانه به این
موجر بدزبان بدهکاریم

*

*

کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنجره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب ، وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟

تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون ، زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون ، پیدا بشه یا شاپره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟

کنار تنگ ماهیا ، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم ، خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت ، از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه ی باهار کدوم وره ؟

*

*

شعری از عمران صلاحی که قبل از مرگش سرده است :

مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد
زندگی از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
تخت حس خواهد کرد

که سبکتر شده است
در تنم خرچنگی است
که مرا میکاود

خوب می دانم من
که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت

توده ی زشت کریه ی شده ام
بچه هایم از من میترسند
آشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان می آیند.

*

*

به هوا نیازمندم
به کمی هوای تازه
به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا
به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد
به کمی قدم زدن کنار این دل
و به قایقی که واکرده طناب و رفته رقصان
به کرانه های آبی
به کمی غزال وحشی
به شما نیازمندم

*

*

شعری را ناتمام رها می کنم
تا روز دیگر آن را به پایان برسانم

روز دیگر
وقتی شعر را می خوانم
می بینم به پایان رسیده است

*

*

درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق
عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن…

*

*

همراه من نیامده بودی، ولی تو را
با خویش برده بدم
دیدم تو را که شانه به شانه با من می آیی
دیدم که می روم به سفر پا به پای تو
آن اسب را و آن رمه را، آن شتاب را
آن کشتی ترانه و آن روح آب را
آن جام های پر شده از ماهتاب را دیدم
با چشم های تو
در کوچه های شاتوت
در کوچه های شعله ور شاخه ی انار
پر می زدند
پروانه های رنگ به رنگ صدای تو
همراه من نیامده بودی، اما
آنجا کنار استخر
توی حیاط کافه کنار خودم
یک صندلی گذاشته بودم برای تو

*

*

حرفی نمی زنی، از عشق
از چیزهای معمولی می گویی
از سردی هوا
از باران
از حال بچه ها می پرسی

از یاران
نه صحبت از نسیم
نه صحبت از بهار و گل یاس می کنی
با این همه
احساس می کنم که تو احساس می کنی

(سیمرغ)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.