تنهایی

قصه ام … قصه ی یک بیماریست …

(اشعار کوتاه و زیبا)

تومور (مرتضی درویشی)

قصه ام…
قصه ی یک بیماریست…
که جوابش کردند…
و پزشکان گفتند…
بگذارید که راحت باشد…
مادرم فکر می کرد
باز سرما خوردم…
باز هم بر سر من داد کشید..
پسرم باز چه کردی با خود…
و چه دلسوزانه…
دست من می گیرد…
نخورم باز زمین…
پدر من دیروز…
ترک سیگارش را…
اولین بار شکست…
آسمان بر سر من می چرخد…
به دروغ می گویند…
که نترس چیزی نیست…
همه از افت فشار است… آری…
و چه خوب می دانم…
توموری دارم که…
دوستش می دارم….
او مرا از غم چشمان تو خواهد دزدید…
او مرا خواهد برد…
به همان جایی که….
تا همیشه بنشینم به تماشای افق…
آخر آنجا افقش…
رنگ خوشرنگ اناری دارد…
رنگ لبهایت را..
روزه ام این روزها…
چند روزی ست که افطار نکردم…
باید….
روزه ام با عسل و شهد لبت باز شود…
تو کجایی…
کمی دیر شده…
یک نفر آمده مامور شده…
به کمایم ببرد…
راستی وقت کم است
زندگی هم نفسی است…
بی تو هم می گذرد…
آه، اما با بغض!
راستی می گفتم…
توموری در مغزم…
شده انباشته از فکر به تو…
از همان وقتی که…
دل من را بردی…
و حلالت باشد…
مفت چنگت،  همه ارزانیِ چشمان قشنگت…
دوستش می دارم…
راستی می گفتم…
فکر من مشغول است…
این حوالی پر از نامرد است…
گرگ هستند اینها…
همه اش فکر دریدن هستند…
پوپکم کاش مراقب باشی…
راستی وقت کم است…
می برندم به جهنم حتما…
چون که آغوشت را…
وقت دیدار به ذوق…
با بهشت طاق زدم…
بگذریم حال و هوایت خوب است؟!
تو هنوز هم آیا…
عاشق خواندن مولانایی؟
بگذریم حرف زیاد است ولی…
نه مجال گفتن…
زنده یادت سهراب…
زنده یادت نیما…
زنده یادت مصدق و فروغ…
زنده یادش نجمه…
چه غزلهایی را…
با خودش برد به خاک..
کاش بعد رفتن…
یک نفر هم بنویسد بر من…
زنده یادت که تو رفتی و هنوز…
تومورت مانده به جا!

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.