شهدای غواص

اشعار و دلنوشته هایی برای شهدای غواص

اشعار و دلنوشته هایی برای شهدای غواص

( شعر درباره شهید گمنام )

آن طرف یک طناب پوسیده، طعنه می زد به دست بسته او
این طرف تر نگاه یک شاعر، خوب یا بد! – به دست بسته او

با وجودی که خوب می‌ داند، حال حیدر چگونه خواهد شد
باز هم دست برندارد و باز، چشم احمد به دست بسته ی او

حرف دل را به او بزن شاعر! درد دل را به او بگو عاشق!
تو که چیزی که نیستی، زهرا، دیده دارد به دست بسته ی او

هیچ بر سینه ات نمی زند او، دست رد؛ او کریم بوده و هست
او کریم است، آن چنان که گره، خورده بی حد به دست بسته ی او…

(جواد شیخ الاسلامی)

*

**

***

**

*

هنوزم شهیدا رو میارن
دلای شکسته بی شمارند
چه سخته مادری چشمش به در باشه
چه سخته از عزیزش بی خبر باشه
شهیدا خونشون نذر سحر بود
مثل گل عمر اونا مختصر بود
خدایا یادگار عاشقامون:
سفر بود و سفر بود و سفر بود
نمونده به جز راهی از اونا
گذشتن همه از آسمونا
سفر با مقصد کرب و بلا کردند
دل و از بند این دنیا رها کردند

شهیدا رو میارن کاروونا
میان از جبهه ها تازه جوونا
منم مثل شهیدا بی قرارم
دلم تنگه برای آسمونا
خدایا مرا هم مبتلاکن
دلم را از این دنیا رها کن
سفر یعنی شروع دل بریدن ها
سفر یعنی تماشای رسیدن ها

دلم می خواد بی بال و پر بمیرم
مثل عباس آّب آور بمیرم
شبیه فاطمه پهلو شکسته
شبیه سرورم بی سر بمیرم
الهی نشم شرمنده از روش
سرم رو بذارم روی زانوش
من اسماعیلم و ذبح منای او
من آن حرّم که افتاده به پای او

(میلاد عرفان پور)

*

**

***

**

*

کجاست مرد دلیری که نیل بشکافد

حجاب توطئه را با دلیل بشکافد

همان که فاتح نیل و نهنگ اروند ست

همان که بر سر پیمان عشق پابند است

خوش آمدید که در شهر ما هوا پس بود

که در نبود شما آشیان کرکس بود

به انتظار تو از کربلای چار، دچار

به خاطرات تو یک عمر آزگار دچار

تن سلامت تو زیر خاک، یک راز است

و دست بسته ی تو مثل بال پرواز است

بیا و یک تنه تحریم عشق را بشکن

بیا و حلقه ی تنگ دمشق را بشکن

بیا و معنی دستان بسته افشا کن

بیا و غایله ای پرخروش برپا کن

( وحید یامین پور)

*

**

***

**

*

جای ماهی کجاست؟ در دریا
پس چرا زیر خاک‌ها بودند؟
ماهی و خاک! قصه تلخی است
کاش در آب‌ها رها بودند

دست بسته به شهر آوردند
صد و هفتاد و پنج ماهی را
ماهی و دست بسته زیر خاک!
من نمی فهمم این سیاهی را

این سیاهی که یک نفر با خاک
بکشد ساکنان دریا را
ماهی و دست بسته زیر خاک
حل کند یک نفر معما را!

بیست و نه سال منتظر بودیم
پیرمان کرد داغ ماهی‌ها
خانه روشن شد از رسیدنشان
تا که طی شد فراق ماهی‌ها

*

**

***

**

*

ناگهان در ناگهانی از گل و لبخند
باز می گردند
نقش پرچمهایشان خورشید
در خیابان
رودی از رنگین کمان
آواز می خواند
آسمان دف می‌زند
با هفت دست سبز و پنهان
مردگان و زندگانش گرم همخوانی
کاش برگردند یک شب، آسمان مردان خاکی پوش
صبح رویانی که در باران آتش چهره می شستند
کاش برگردند،
دستمال خونشان را
روی فرق چاک چاک خاک بگذارند

ناگهان در ناگهانی از گل و لبخند
باز می گردند
زخم های بی صدا گل می دهد،
تنهای بی سر گُل
دست ها گل می دهد
پای برادر گُل …

ناگهان در ناگهانی از گل و لبخند
باز می گردند
بچه های «کاروان کربلا» در صبح بیداری
بچه های «تنگ چزابه»
«خطِ شیر»
بچه های گریه های نیمه شب در رود «بهمنشیر»
بچه های بی ریای «هور»
بچه های غربِ غربت
در شب «پاوه»
بچه های گریه در «جشن حنابندان»
بچه های «آه مادر، کاش وقت نامه خواندن بود»!
بچه های «همسرم بدرود!»
بچه های «کاش بودی، کاش می دیدی …»
بچه های «تا قیامت بر نمی گردیم …»

انتهای جاده ایثار
بچه های «کربلای چار»
این زمان، اما
زخم ها جانی بگیرد کاش
کاش طوفانی بگیرد
کاش…

(قزوه)

*

**

***

**

*

مرا به روشنی آفتاب دعوت کن
به رود و چشمه و دریا به آب، دعوت کن
مرا به لهجه باران صدا بزن، ای خوب!
به باغ خیس نگاه سحاب دعوت کن
به سمت عصمت یک گل مرا ببر یک شب
مرا به چیدن بوی گلاب، دعوت کن
مرا به آینه آسمان بزن پیوند
به روشنای نگاه شهاب دعوت کن
کجاست حافظ و شعر فرشته‌سیمایش
مرا به عصمت یک شعر ناب دعوت کن
دلم گرفته از این ظلمت عدالت‌سوز
مرا به روشنی آفتاب دعوت کن

(رضا اسماعیلی)

*

**

***

**

*

روی سجاده بی بی دو سه پر آورده
تا نسیم از پر و بال تو خبر آورده

آسمان چشم به چشمان زمین دوخته است
این چه رازی است که از سینه به در آورده

صدف خاک به افلاک نشان داد شبی
جامه را چاک زده در و گهر آورده

رود خاموش نمی ماند از این پس هرگز
بر لبش آه شب و ذکر سحر آورده

باز هم معرکه اکبر به خودش می بیند
مادری داغ دل و خون جگر آورده

از دعای سحر اوست که بعد از سی سال
آسمان را به سر دست پدر آورده

چه مبارک سفری بود که طوفان بلا
از دل حادثه مردان خطر آورده

(فاطمه نانی زاد)

*

**

***

**

*

نصفِ تاریخ عاشقی «آب» است، قصه‌هایی عمیق و پراحساس
قصه‌هایی پر از فداکاری، قصه‌هایی عجیب، اما خاص:

قصۀ آبِ چشمۀ زمزم، زیرِ پاکوبه‌های اسماعیل
قصۀ نیل و حضرت موسی، قصۀ آن گذشتنِ حسّاس

قصۀ حفظِ حضرت یونس، توی بطن نهنگ، در دریا
یا که نفرینِ نوحِ پیغمبر، بر سرِ مردمِ نمک نشناس

قصۀ ظهر روز عاشورا، بستنِ آب روی وارثِ آن
کربلا بود و یک حرم، تشنه، کربلا بود و حضرتِ عباس

بین افسانه‌های آب و جنون، قصۀ تازه‌ای اضافه شده :
قصۀ بیست و هفت ساله‌ای از صد و هفتاد و پنج تا غواص…

( نفیسه سادات موسوی)

*

**

***

**

*

ماهی سرخ عاشق دریا
دست بسته رسیده ای از راه
صدوهفتاد و پنج حسرت را
باخود آورده ای فقط همراه
مادرت ایستاده باحسرت
هرزمان که شهید آوردند
باز در بین تیترهای خبر
هی بخوان که شهید آوردند
بی قرارت شده است و قطره اشک
نمکی روی زخم او شده است
دست هایی که دست بسته تو را
پیش چشم زمانه رو شده است
صدو هفتاد و پنج زنده به گور
گنج هایی که در دل خاکند
صد و هفتاد و پنج ماهی سرخ…

و خبر ها چقدر غمناکند
در دل رود بی قراری بود
اشک مادر همیشه جاری بود
خبر آمد رسیده ای از راه
آخرین موسم بهاری بود

دل به دریا زدی ولی ای عشق
از دل خاک سر برآوردی
از سفر جز پلاک خونی خود

باخودت چیز دیگر آوردی؟
آمدی و خوش آمدی اما
مادرت بود و چشم هایی تر
جای تو بر زمین نخواهد بود
ماهی سرخ از آسمان چه خبر؟

(مرضیه فرمانی)

*

**

***

**

*

سکوت وارم و دانی که حرف­‌ها دارم
بسا حکایت ناگفته با شما دارم

پر از شکایتم از کربلای چار به بعد
و از شکفتن گل­‌های بی قرار به بعد

مرا مبین که چنین آب رفته لبخندم
هنوز غرقه امواج سرد اروندم

هنوز در شب والفجر هشت مانده دلم
که از رها شدن دست همرهان خجلم

در این شبانه که غواص درد مواجم
به دستگیری یاران رفته محتاجم

اگرچه دور گمانم نبود دیر شوید
قرار بود شهیدانه دستگیر شوید

جهان همیشه همین است موج از پی موج
گذشتنی است شهیدانه فوج از پی فوج…

(علی محمد مودب)

*

**

***

**

*

باید به درگاهت پناه آورد
درمان دیرین منی ای درد

از زخم های کهنه حسرت
باید لباس نو به دست آورد

با دست بسته گوهر خود را
در باطن این خاک پیدا کرد

چشم انتظار روز محشر بود
آتش به دل چون خاک های سرد

ای یوسف افتاده در چاهم
یعقوب شد فریاد من، برگرد

(حاج سعید حدادیان)

*

**

***

**

*

مگو بدن، ز تن جبهه جان در آوردند
به جای اشک، جگر از نهان در آوردند

وطن پر از گل پرپر شده است و عطرآگین
ز دشت لاله ز بس ارغوان آوردند

شما گروه تفحص به خاک بنویسید
دُر از خزانه این خاک‌دان در آوردند

زمین ز مین پر و اینان ز من سفر کردند
ز آسمان سر از این آستان در آوردند

همین تبار تبری تبر به دوش شدند
دمار از  بت و از بتگران در آوردند

حرامشان که شکم‌بارگان فرصت جوی
تنور گرم شما بود و نان در آوردند

و من به جیب سر و سر به زیر کاین مردان
چه سرفراز سر از امتحان در آوردند

(علی انسانی)

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.