امام جواد ع

دلنوشته های شهادت جواد الائمه (ع)

دلنوشته های شهادت جواد الائمه (ع)

( آرشیو اشعار مذهبی )

غم به جان همه ی اهل ولا افتاده

آتشی بر جگر اهل سما افتاده 

هیچ کس نیست بفهمد که در این شهر خراب

از دل تنگ زمان رنگ صفا افتاده 

برده از یاد خدا را و همه در خوابند

از لب مردم این شهر دعا افتاده 

تا کنون هر چه که بر آل علی آمده است

جام زهرش همه از دست ریا افتاده 

همسری که همه ی دار و ندار مرد است

حال بر جان جواد ابن رضا افتاده 

وسط حجره ی غربت زده ی دلتنگی

پسر فاطمه انگار ز پا افتاده 

در هیاهوی کنیزان پس در از نای

جگر سوخته اش شور و نوا افتاده 

مثل یک مار گزیده به خودش می پیچد

چهره اش زرد شده ، خسته به جا افتاده 

نفسش تنگ شده ، سینه ی او سنگین است

نفسش در تپش ثانیه ها افتاده 

آنچنان تشنه شده در نفس آخر که

یاد ظهر دهم خون خدا افتاده

بدنی هست که در تابش بی تاب غروب

غرق در خون شده ، بر خاک بلا افتاده

(وحید محمدی) 

پس غریبی در وطن تکرار شد

شمع بودن سوختن تکرار شد

یک حسین تشنه در هنگام زهر

بعد از آن صدها حسن تکرار شد

چونکه “ام الفضل” “ام الرّذل” گشت

باز نامردی زن تکرار شد

چون که مثل طوس در بغداد هم

زهر و انگور و دهن تکرار شد

پس غریب بی کفن در دشت…نه

پس غریب با کفن تکرار شد

با دهان و با گلو و با جگر

یک نبرد تن به تن تکرار شد

اربا اربا…نه ولی سرخ و کبود

ماه زیر پیرهن تکرار شد 

( مهدی رحیمی )

*

*

*

*

این پسر محتضری که پدرش نیست 

فرق میان شب تار و  سحرش نیست

بسکه هلهله است زحجره خبرش نیست

غیر شعله بر تمامی جگرش نیست

 

بهر عطش آب بجز چشم ترش نیست

 

پا به سن گذاشتنش فلسفه دارد

سوختن و ساختنش فلسفه دارد

زود خمیده شدنش فلسفه دارد

غربت مثل حسنش فلسفه دارد

 

سوخته و آب شده بیشترش نیست

 

باز  آفتاب دل ماه گرفته ست

باز گریبان بی گناه گرفته ست

دست روزگار به ناگاه  گرفته ست

پنجه ی بغض  از  نفسش راه گرفته ست

 

حجره ی در بسته دوای جگرش نیست

 

درد بی کسیش مداوا شدنی نیست

ناله دوای تو نه تنها شدنی نیست

در  هجوم هلهله پیداشدنی نیست

چشم بسته اش دگر واشدنی نیست

 

منتظر  هیچکسی جز  پسرش  نیست

 

در به روی این  غریب خسته نبندید

آینه ی قلب او  شکسته نبندید

اشک راه دیده او بسته نبندید

مادر او پشت در نشسته نبندید

 

بسکه غریب است کسی دور و بر ش نیست

 

حنجرش  از ناله ی زیاد گرفته ست

بسکه هوای دل جواد گرفته ست

 

همسر او عشق  را به بادگرفته ست

اینهمه بی رحمی از که یاد گرفته ست؟

 

همسر این زندگی  همسفرش  نیست

 

رفت دلش کربلا لحظه ی آخر

شمرنشست و کشید  خنجر و حنجر

چوبه ی محمل براش شد لبه ی در …. 

( صابر خراسانی )

*

*

*

*

درحقیقت رنگ غم تغییر کرد

آخرین انگور هم تغییر کرد

درمیان چشم انگور سیاه

جای آب و جای سم تغییر کرد

در زد آقا از صدای در زدن

زود رنگ متّهم تغییر کرد

پس به روی زن نیاورد و نشست

اینچنین نوع کرم تغییر کرد

دانه ی انگور را برداشت و

گفت شاید که “زنم” تغییر کرد

زن ولی وقت تعارف هم که شد

یا جوادی” گفت و کم تغییر کرد

دم که پایین رفت آقا خوب بود

حال او در باز دم تغییر کرد

چون حسن مثل حسین و مثل خویش

حالتش در هر قدم تغییر کرد

( مهدی رحیمی )

*

*

*

*

باچه توجیهی مداد از هم نریخت؟

هرقدر توضیح داد از هم نریخت

با وجودی که گذشت از جسم تو

ازچه خاک و ابر و باد ازهم نریخت؟؟؟

باورش سخت است که با حرز تو

آیه آیه “ان یکاد” ازهم نریخت

کربلا تکرار شد اینجا ولی

پیکر بغداد…داد از هم نریخت!

درقیاس “اکبر” و فرزند تو

لااقل جسم “جواد” از هم نریخت

کربلا در کوچه ودر طوس بود

با “جواد” این امتداد از هم نریخت

شکر که پیراهنش بر پیکرش

هر قَدَر هم شدگشاد از هم نریخت

اربا اربا گشت آقا از درون

از برون شاید زیاد از هم نریخت

سخت برهم ریخت در مشهد”رضا

با وجودی که “جواد” از هم نریخت

 

( مهدی رحیمی )

*

*

*

*

شعلۀ شمع ز سوز جگرش می سوزد

دل خورشید به حال قمرش می سوزد

چشم گردون ز غمش اشک فشان خون افشان

که به داغ دل نیکوسیرش می سوزد

حجره دربسته و سروی است ز پا افتاده

او گرفتار سموم و ثمرش می سوزد

مرغ پربسته درون قفسی می نالد

جور صیاد همه بال و پرش می سوزد

دل افلاکی و خاکی ز غمش پروانه

او چو شمعی که ز پا تا به سرش می سوزد

همچو بیدی به خودش لرزد و از باد خزان

ثمر عمر و همه برگ و برش می سوزد

دست و پا می زند و دشمن او دست افشان

آه از این غصه که جد و پدرش می سوزد

پشت در خنده کنان رقص کنان أم الفضل

پور زهرا ز فراق پسرش می سوزد

کرم و جود دو طفلند به دامان جواد

گوهرند این دو و هر دو گهرش می سوزد

او جوان است و معارف به دلش موج زنان

علم و حکمت چو سپندی به برش می سوزد

جگرش خون و لبش تشنه و با یاد حسین

قلب آتشکدۀ پرشررش می سوزد

( سید علی احمدی (فقیر) )

*

*

*

*

نیش و کنایه هاست که از یار می خورم

از دست یار زهر شرر بار می خورم

اصلا به جنگ و نیزه و لشکر نیاز نیست

وقتی میان خانه ز دلدار می خورم

دارم ز همسری که ز من جز صفا ندید

چوب کدام تندی رفتار می خورم

شعله شود بلند از این زخم بر جگر

تا آب از دو چشم گهر بار می خورم

از این صدای هلهله آزار می کشم

با جان خسته غصه ی بسیار می خورم

وقتی که می برند مرا روی پشت بام

با صورتم به گوشه ی دیوار می خورم

پهلو شکسته مادر کم سن و سال من

دیگر بیا که حسرت دیدار می خورم

( رضا رسول زاده )

*

*

*

*

پاییزی است حال و هوای جوانی ات

طوفان غم رسیده که سازد خزانی ات

تاثیر کرده زهر به اعضای پیکرت

چون لاله ای نموده تو را ارغوانی ات

در هلهله صدای ضعیف تو گم شده

لبخند می زنند به اختر فشانی ات

هرچه کبود می شوی و داد می زنی

می رقصد این شریک تو در زندگانی ات

آبت نمی دهد به خدا دست و پا مزن

رحمی نمی کند به تو و نیمه جانی ات

در لحظه های آخرت ای یاس فاطمه

بوی مدینه می رسد از روضه خوانی ات

از بس که یاد پهلوی بشکسته بوده ای

مویت سپید گشته به اوج جوانی ات

مثل حسن اگر چه ندیدی تو گفته ای :

مادر… فدای صورت رنگین کمانی ات

( رضا رسول زاده )

*

*

*

*

بابا رضا بیا نفس آخر من است

سوزان میان تب همه ی پیکر من است

تا آه می کشم ز لبم لاله می چکد

یک باغ سرخ رنگ به دور و بر من است

آیینه ی جوان کبود علی شدم

چشم انتظار دیدن من مادر من است

خواهر نداشتم که کند گریه در غمم

قلب کنیزهای حرم مضطر من است

هر مرد درد خویش بگوید به همسرش

غربت ببین که قاتل من همسر من است

با هلهله عزای مرا گرم می کند

حالا که روی خاک فتاده سر من است

بر آب آب گفتن من خنده می زند

خوشحال در برابر چشم تر من است

با یاد کام تشنه ی آقای بی کفن

خشکیده و ترک ترک این حنجر من است

( رضا رسول زاده )

*

*

*

*

خیری که ز آشنا ندیده این مرد

ای کاش غریبه ای به دادش برسد

آهسته خبر کنید بابایش را

تا لحظه ی آخر جوادش برسد

گویید به آقای خراسان از پا

انگار عصای دستتان افتاده

نه مادر و خواهری ، کسی اینجا نیست

مظلوم تر از خود شما جان داده

ای کاش که خواهری بیاید از قم

زیر بغل تو را بگیرد آقا

آبی به لب خشک جوادت ریزد

تا که پسرت تشنه نمیرد آقا

این زهر چه با دل جوانش کرده

دارد ز لبش جرعه ی غم می ریزد

فرموده ای اشک ماهی دریا هم

در این عزای عمر کم می ریزد

یک مشت لبی که هلهله می پاشند

با زخم زبان و طعنه هم دست شدند

اصلا تو بگو غریب ، اما اینان

هر چند که مَحرم … چقدر پست شدند

این زهر چه بوده که ضعیفش کرده

بر خاک چگونه یک امام افتاده

انگار نفس نمی کشد اما نه …

زنده است چرا بر سر بام افتاده

یک مشت کبوتر که عزادار تو اند

با چشم کبود آسمان می گریند

همسایه کفن گرفته دستش انگار

پشت سر تو پیر و جوان می گریند

( روح اله عیوضی )

*

*

*

*

ای ز روی تو روی حق پیدا

آفتاب قدیمی دنیا

ای که دریاست پیش توقطره

ای نمی از کرامتت دریا

ای مسلمان چشم تو آدم

شده روی تو قبله حوا

ای به طفلی فقیه هر مرجع

ای امام تمام عالم ها

به گمانم که حضرت موسی

نامتان را نوشته روی عصا

یاکه اصلا مسیح وقت شفا

می برد یاجواد نام تورا

اینهمه جود وفضل واحسان را

ارث بردی زمادرت زهرا

باگدایی تو بزرگ شدیم

یاعلی اکبر امام رضا

روز اول که یادمان کردند

ریزه خوار جوادمان کردند

جودوبخشش برای تو هیچ است

کل عالم ورای تو هیچ است

باغ جنت به آنهمه عظمت

پیش صحن وسرای تو هیچ است

ازروایات عشق فهمیدم

جان عالم به پای تو هیچ است

معجزات مسیح وکار شفا

درحضور دعای تو هیچ است

این بلندی خاک تا افلاک

پیش گلدسته های تو هیچ است

دین ما بندگی ما همه اش

بخدابی ولای تو هیچ است

کعبه،زمزم،حرم،صفا،مروه

همه پیش صفای تو هیچ است

بیش ازاین مدح تو نمی دانم

شعرمن درثنای تو هیچ است

ای امام جوان اهل البیت

قمر آسمان اهل البیت

دل ماغرق درعنایت توست

تشنه باده ولایت توست

درهمان کودکی امام شدی

این خودش برترین لیاقت توست

اینکه زهراست مادرت آقا

بخدابهترین سعادت توست

روزمحشرتمامی عالم

دست بردامن شفاعت توست

ازدرت خلق دست پُررفتند

جودوبخشش همیشه عادت توست

هرکه یکبار شدنمک گیرت

تاابد بنده کرامت توست

کاش میشد که درحرم بودم

درشبی که شب شهادت توست

همسرت قاتلت شده آقا

این خودش راز سخت غربت توست

همسرت پیر و مو سفیدت کرد

درجوانی توراشهیدت کرد

گوشه حجره بی صدابودی

به غم وغصه مبتلا بودی

جگرت سوخت،بالب تشنه

چون جگرگوشه رضابودی

چقدرزود پرپرت کردند

تو امام جوان مابودی

موقع دست وپازدن قطعاً

یاد گودال کربلا بودی

یادغمهای عمه ات زینب

یادطفلان بی نوابودی

یادطفلی که تاپدررادید

گفت بابای من کجابودی؟

ازمیان تنور آمده ای

یاکه برروی نیزه هابودی؟

ای پدرجان زنیزه افتادی؟

به نظرزیردست وپابودی

دخترت راببر که پیرشده

رفتنم مدّتیست دیرشده

( مهدی نظری )

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.