امام زمان عج

بی تو ما را زندگانی در جهان، زهر است زهر (ابیات مهدوی)

( اشعار مهدوی )

اشعار زیبا برای ظهور امام زمان (عج)

روز و شب اندر فراقت، زیستن تلخ است تلخ

بر سر عشق وصالت سوختن تلخ است تلخ

بی تو ما را زندگانی در جهان،زهر است زهر

جام می جان است آن را ریختن تلخ است تلخ

*

*

*

دل طوفان زده ام شاد نکردی هرگز

با یکی غمزه مرا یاد نکردی هرگز

من که زندانی زندان تو هستم از پیش

بند نگشوده و آزاد نکردی هرگز

بر سر کوی تو بنشسته به امید فرج

لیک ما را به خود ارشاد نکردی هرگز

عشوه ریزی به شیرینی شیرین در شهر

فکر کوه غم فرهاد نکردی هرگز

زلف افشاندی زنجیر زدی بر پایم

لطفی از حسن خداداد نکردی هرگز

در پی صید تو بودم که به دام افتادم

رحم بر ناله صیاد نکردی هرگز

از غم و ناله من سنگ به فریاد آمد

گوش بر این همه فریاد نکردی هرگز

خانه دل که خراب است ز بی مهری تو

با نگاهت دلم آباد نکردی هرگز

حله لطف تو بر بلبل و گل نیست عجب

چه شد این لطف به شمشاد نکردی هرگز

سالها زمزمه پیر شنیدی (سالک)

گوش دل،هدیه به استاد نکردی هرگز

( سید رضا تقوی دامغانی )

*

*

*

 

خوشا در کنج خلوت با تو همدم

نهی بر زخم دل با غمزه مرهم

از آن روزی که حسنت در سرم شد

بیادت باغ دل گردیده خرم

همه گلچهره گان را چهره دیدم

ندیدم چون تو محبوبی بعالم

اگر بینی که دست افشان و مستم

شراب از خم تو نوشم دمادم

هر آن کس عشق تو در سر ندارد

گرفتار است در گرداب ماتم

حیا و حرمت از عاشق مخواهید

که او از نسل حوا هست و آدم

سکندر گر پی آب حیات است

به زیر پای تو جوشیده زمزم

اگر از طی سخاوت گشته جاوید

یکی قطره ز دریای تو حاتم

نباشد مثل تو دیگر به دنیا

میان شانه داری مهر خاتم

در آن روزی که سالک سایه خواهد

بگیرد دامن مهر تو محکم

( سید رضا تقوی دامغانی )

 

*

*

*

ای صبا از ما به آن دلدار گو

غیر دیدارش نباشد آرزو

گر که توفیق حضورش شد رفیق

من حدیث عشق گویم روبرو

حسن خود را از چه پنهان می کند

لن تنالواالبر حتی تنفقوا

می برد از دل غبار حزن را

گر به چینم گل ز رخسار نکو

شربت لعل لبش شهد دل است

کاش ما را بود سهمی زآن سبو

تیغ هجران پرده دل چون درید

با حریر عشق می گردد رفو

چون بلال آید به فریاد از نماز

 از شراب خم او سازم وضو

سالک اندر سینه گر دارد صفا

کرده دل در زمزم او شستشو

( سید رضا تقوی دامغانی )

*

*

*

ای چشم تو بیمار،گرفتار،گرفتار

برخیز چه پیش آمده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتاد

برخیز فدای سرت انگار نه انگار

 

*

*

*

در دل شیفتگان حسن تو غوغا کرده

در جهان عشوه تو ولوله بر پا کرده

این تب و تاب که در عالم هستی بینی

رشحه عشق تو باشد که به دل جا کرده

آدم از بحر جمال تو یکی قطره گرفت

آن یکی قطره چه ها با دل حوا کرده

آنچه بر یوسف یعقوب روا داشت رقیب

ساقی صحنه در این بزم،زلیخا کرده

هر کسی عشق تو پنهان بنمودست به دل

عشق،وی را به یقین عاقبت افشا کرده

آن که از روی لجاجت دل خود تیره نمود

این جفایی است که او با دل شیدا کرده

سالک آرایش الفاظ نماید به غزل

این قبایی است که بر قامت زیبا کرده

( سید رضا تقوی دامغانی )

*

*

*

 

آن که غایب زنظرشد به نظر می آید

شب هجران من غم زده سر می آید

بلبل از دوری گل،ناله و فریاد مکن

ظلمات شب یلدا به سحر می آید…

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.