اشعار حضرت مسلم , اشعار مسلميه , طفلان مسلم , اشعار شهادت حضرت مسلم , اشعار مسلميه , اشعار ورود مسلم به كوفه , اشعار مسلميه , اشعار شهادت حضرت مسلم , شعر روضه مسلم , اشعار شهادت حضرت مسلم , شعر حضرت مسلم , سفیر امام حسین , اشعار شهادت حضرت مسلم , مرثيه حضرت مسلم , اشعار روضه حضرت مسلم , اشعار شهادت حضرت مسلم , اشعار مسلميه , شعر ايام مسلميه ,حدیث اشک, رباعي مسلميه , شعر مسلميه , دوبيتي مسلميه , رباعي كوفه , اشعار مسلميه , اشعار شب اول محرم , اشعار محرم , تشنه ام تشنه, اشعار شهادت حضرت مسلم , اشعار مسلميه , روضه حضرت مسلم , شعر روضه حضرت مسلم ,

دلنوشته ها و ابیات شهادت مسلم بن عقیل (ع)

( دلنوشته های محرم )

دلنوشته ها و ابیات شهادت مسلم بن عقیل (ع)

آقا نیا که کوفه پر از کینه و بلاست

آقا نیا که کوفه پر از یار بی وفاست

آقا قسم به دوست که این قوم بی خرد

خنجر به دست منتظر کشتن شماست

آقا تو را به جان سه ساله دخترت

اینجا نیا که وعده دیدار کربلاست

آقا به حج برو که در آن شیرخواره ات

آسوده در میان ره مشعر و مناست

آقا نیا به کوفه که چشمان خواهرت

طاقت نیاورد که ببیند سرت جداست

آقای من! کوفه به والله مرده است

تنها دلیل و شاهد حرفم فقط خداست

شرمنده ام، ولی اگر آمدی، بدان

در روز واقعه سر پاکت به نیزه هاست

(  محمد جواد خراشادیزاده )

*

*

*

انگار قسمت است به اینجا بیا،حسین

از حج وداع کن بیا کربلا،حسین!

در انتظار آمدن تو نشسته اند

اما دلی نبند به خلق خدا، حسین

آهنگران شهر رونق گرفته اند

در حال ساز و ساخت سر نیزه ها،حسین

با لشکرت ز سمت مدینه بیا آقا!

با زینب و رقیه و اصغر چرا،حسین؟!

رحمی به کوچک و به بزرگش نمیکنند

آقا تو رحمی کن به زن و بچه ها حسین!

( یحی نژاد سلامتی )

*

*

*

دردی به دل دارم ولی درد آشنا نیست

حرف  وفاداری  است  امّا باوفا  نیست

در کوچه ها ﭘﯿﭽﯿﺪه رنگ و  بوی غربت

جز طوعه در این شهر با من همنوا نیست

همچون علی من  نیز در  کوفه  غریبم

در قلب من جز مهر و عشق مرتضی نیست

ارزان ترین  کالا شده  شمشیر و نیزه

انگار کوفه جز  به  قتل تو  رضا نیست

بر   روی   دیوار   غریبی   سر   نهادم

زیرا   همه   بیگانه اند  و   آشنا نیست

با  نائب  تو  این  چنین  کردند  ،  مولا

کوفه میا، کارش بجزظلم و جفا نیست

دیروز   این   مردم   همه  تکبیرگویان

امروز حتی یک نفر هم همصدا  نیست

اول   فداییِّ   تو   در   کرب   و   بلایم

هر چند  قربانگاه   من در کربلا نیست

تا   می توانی  با خودت   معجر   بیاور

اینجا جوانمردی، مسلمانی، حیا نیست

از بام هاشان  بر سَرَم  آتش نشاندند

با خواهرت بر گو امان در کوچه ها نیست

( حمید رمی )

*

*

*

دور و بر من این همه آدم جمع است

از کوفه خیال من از این دم جمع است

اما  تو بدان ، که طبق این نامه  فقط

جمعیتشان کنون که گفتم! جمع است

( صابره سادات موسوی )

*

*

*

ندارد عاشقى عشق فراوانى که ما داریم

ندارد هیچکس لبهاى عطشانى که ما داریم

فداى آخرین لبخند ناز اصغرت گردد

سرِ از تن جدا و جسم بی ‏جانى که ما داریم

شهادت با اسارت سهم ما از کربلایت شد

خدا را شکر از این حُسن پایانى که ما داریم

مدینه مادرى در انتظار ماست برگردیم

ندارد کس خبر از مام گریانى که ما داریم

ندارد هیچ مهمان مسلمانى شبیه ما

ز غربت میزبان نامسلمانى که ما داریم

همین که زد به روى ما نوا کردیم یا زهرا

رُخ ما شد سند بر عشق پنهانى که ما داریم

سر ما را جدا سازد که شاید جایزه گیرد

امان از قاتل بى‏رحم و ایمانى که ما داریم

( میثم عبدلی )

*

*

*

بر سر دارم و از سوز غمت می سوزم

تا بیایی به رهت دیده خود می دوزم

از سر دار به لبهای پر از خون و درد

زیر لب ناله زدم عزیز زهرا  برگرد

مسلمت همنفسی غیر غم ودرد نداشت

به خدا کوفه به جز طوعه دگر مرد نداشت

ز سر صدق کسی الفتی ابراز نکرد

هرچه گشتم احدی در به رویم باز نکرد

آمدند و همه بر دامن من چنگ زدند

شام همانها زسر بام به من سنگ زدند

به سر راهم و بر بام کمین بنشستند

سر سردار تو از سنگ جفا بشکستند

بین این قوم کسی حرمت من پاس نداشت

آنکه بشکست سرم ذره ای احساس نداشت

منکه پیوسته چنین ناله بر لب دارم

ترس از روز ورود تو و زینب  دارم

ترسم آنست که بر پای گلت خار افتد

گـذر قافــله ات بـر سـر بازار افـــتد

( مجید رجبی )

*

*

*

بنویسید مرا یار اباعبدالله

اولین بنده ی دربار اباعبدالله

منتظر مانده دیدار اباعبدالله

من کجا و سر بازار اباعبدالله

تا خداهست خریدار اباعبدالله

عاشق آن است که دیدار کند یارش را

بارها جان بدهد دید اگر دارش را

باز آماده کند جان دگر بارش را

فاطمه پیش خدا، پیش برد کارش را

هر که افتاد پی کار اباعبدالله

من پرم را به روی دست گرفتم،دیدم…

جگرم را به روی دست گرفتم،دیدم…

سپرم را به روی دست گرفتم،دیدم…

تا سرم را روی دست گرفتم،دیدم…

راهم افتاده به بازاراباعبدالله

وقت هجران به گریبان چه نیازی دارم

به دل بی سروسامان چه نیازی دارم

با لب پاره به دندان چه نیازی دارم

به سرشانه اینان چه نیازی دارم

تا سرم هست به دیوار اباعبدالله

قبل از آنیکه بیایدخبرم راببرید

زیرپایش مژه چشم ترم راببرید

محضرش دست به دست این جگرم راببرید

گرسرم را و سر دو پسرم راببرید

باز هستیم بدهکار اباعبدالله

سنگهاخوب نشستندبه پای لب من

لب من ریخت و پیچید صدای لب من

طیب الله به این لطف و وفای لب من

بعد ازین آب حرام است برای لب من

بسکه لبریزم و سرشار اباعبدالله

مانده ازجلوه والای توحیران،مسلم

جان خود ریخت به پای توبه یک آن،مسلم

عید قربان شهان،هست فراوان مسلم

من به قربان تونه…جان هزاران مسلم

تازه قربان علمداراباعبدالله

به ولای تو نداده ست اذان،هیچکسی

وا نکرده ست به شان تو دهان،هیچکسی

مثل مسلم نبود دل نگران،هیچکسی

بخداوند که در هر دو جهان،هیچکسی…

مثل من نیست گرفتاراباعبدالله

پیکرم وقف نوک پا زدن طفلان شد

کوچه کوچه سر من بود که سرگردان شد

چه خیالی ست که بازیچه ی این و آن شد

یا که برعکس به میخی تنم آویزان شد

دست حق باد نگهدار اباعبدالله

(  علی اکبر لطیفیان )

*

*

*

آقا میا به کوفه که اینجا وفا نبود

شمشیرها علیه شما ، با شما نبود

هرچند ای امام غریبم نوشته اند

اینجا پر از صفاست ، ولیکن صفا نبود

آقا به حرف اهل نمازند وبندگی

امّا غریبه ها ، دلشان پیش ما نبود

این اهل کوفه آفتشان بی بصیرتی است

ذکر و نماز و روزه یشان جز ریا نبود

آقا سفیر غربتتان هم غریب بود

مهمان مگر همیشه حبیب خدا نبود ؟

در شهر بی وفایی و سستی برای من

آقا به غیر خانه ی طوعه که جا نبود

وقت هجوم پشت در خانه در دلم

جز غصّه های حضرت خیرالنساء نبود

نقل محافل شبشان خیزران کنار

چیزی سوای سنگ و سر و نیزه ها نبود

قسمت نشد کنار شما جان دهم ولی

کوفه کمی ز مقتل کرب و بلا نبود

این آخرین سلام من و عرض حاجت است

آقا میا به کوفه که اینجا وفا نبود

( وحید محمدی )

*

*

*

دیوار غصه بر سرم  آوار شد حسین

تاریخ رنج فاطمه  تکرار شد حسین

آییـنه ی صــداقت قلب تمام  شهر

مجروح تازیانه ی زنــگار شد حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

باسحرسکه های طلا مارشد حسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست

هربره ای که خورد ازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه می کشند

زیرگـلوت ،مرکز پرگار شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره ی کسی

اما به کل کوفه بدهــکارشد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ می زنند

مسلم به جرم عشق توبردارشد حسین

راس بریده ام  سر یک میخ آهنین

سرگرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران  سپاه  حرامیان

چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ برهمه ی پشت بام ها

قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه اسیرکردن اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشد حسین

( وحید قاسمی )

*

*

*

هیچکس مثل من اینگونه گرفتار نشد

با شکوه آمده و بی کس و بی یار نشد

حال و روز منِ آواره تماشا دارد

تکیه گاهم بجز این گوشۀ دیوار نشد

روزه دارم من و لب تشنه وسر گردانم

بین این شهر کسی بانیِ افطار نشد

دست بر دست زنم دل نِگرام چه کنم

مثل من هیچ سَفیری خجل از یار نشد

خواستم تابرسانم به تو پیغام ، میا

پسر فاطمه ، شرمنده ام انگار ،  نشد

گر زنی سینه سپر کرده برایم صد شکر

سینه اش سوخته از داغیِ مسمار نشد

اهل این شهر همه سنگ زن و سر شکنند

میهمانی سرِ سالم سوی دَربار نشد

وای اگر که هدفی روی بلندی باشد

دیده ای نیست که با لختۀ خون تار نشد

به سر نیزه پریشان شده مویم ، اما

خواهرم در پی ام آوارۀ بازار نشد

پیکر بی سرم از پا به سر دار زدند

این بلا بر سر من آمد و تکرار نشد

( قاسم نعمتی )

*

*

*

من گریه میکنم که تماشا کنی مرا

مانند طفل گمشده پیدا کنی مرا

حَجت قبول دلبر احرام بسته ام

ای کاش در دعایِ خودت جا کنی مرا

با گریه کردن این دلِ من زنده می شود

دلمرده آمدم که تو احیا کنی مرا

اسباب زحمتِ تو شده این گدا ، ولی

هرگز مباد از سر خود وا کنی مرا

ای کاش امشبی که تو راهیِ مشعری

همراه خویش راهی صحرا کنی مرا

تو سفره دارِگریه ماه مُحَرمی

چشمی پُر اشک می شود اعطا کنی مرا ؟

آقا قسم به چادر خاکی مادرت

خواهم شریک گریه ی زهرا کنی مرا

آیا شود که مثلِ شهیدان دمِ وصال

با رویِ غرق خون شده زیبا کنی مرا

بیت الحرام سینه زنان خاک کربلاست

دارم امید مُحرِم آنجا کنی مرا

همراه خویش زائر شش گوشه ام کنی

مسند نشین عرشِ مُعلا کنی مرا

ای روضه خوان تنگ غروب مِنا بیا

پرچم به دوشِ ماتمِ کرب و بلا بیا

حاجی فاطمه شده صحرا نشین خدا

صاحب حرم دگر بشود از حرم جدا

( قاسم نعمتی )

*

*

*

سلام ایزد منان، سلام جبرائیل
سلام شاه شهیدان به مسلم بن عقیل
به آن نیابت عظمای سیدالشهدا
به آن جلال خدائی، به آن جمال جمیل
شهید عشق که سر در منای دوست نهاد
به پیش پای خلیل خدا چو اسماعیل
بر آستان درش آفتاب، سایه ‏نشین
به بام بقعه ‏ی او ماه آسمان، قندیل
زهی مقام که فرش حریم حرمت او
شکنج طره حورست و بال میکائیل
سلام بر تو! که دارد زیارت حرمت
ثواب گفتن تسبیح و خواندن تهلیل
هوای گلشن مهرت، نسیم پاک بهشت
شرار آتش قهرت، حجاره‏ ی سجیل
تو بر حقی و مرام تو حق، امام تو حق
بآیه آیه‏ ی قرآن و مصحف و انجیل
ببین دنائت دنیا، که از تو بیعت خواست
کسی که پیش جلال تو بنده‏ ایست ذلیل!
محیط کوفه، ترا کوچکست و روح، بزرگ
از آن به بام شدی کشته ای سلیل خلیل!
فراز بام، سلام امام دادی و، داد
میان لجه ایی از خون جواب، شاه قتیل
به پای دوست فکندی سر از بلندی بام
که نقد جان بر جانان بود متاع قلیل
شروع نهضت خونین، کربلا ز تو شد
به نطق زینب کبری به شام، شد تکمیل

محمد علی ریاضی یزیدی

*

*

*

کوچه گرد ِغریب میداند

بی کسی در غروب یعنی چه !

عابر ِ شهر ِ کوفه می فهمد

بارش ِ سنگ و چوب یعنی چه

صف به صف نیت ِ جماعت را

بر نماز ِ امام می بستند

همه رفتند و بعد از آن هم در

به روی او تمام می بستند

در حکومت نظامی ِ کوفه

غیر ِ” طوعه” کسی پناهش نیست

همه در را به روی او بستند

راستی او مگر گناهش چیست ؟؟

ساعتی بعد مردم ِ کوفه

روی دارالعماره اش دیدند

همه معنای بی کسی را از

لب و ابروی ِ پاره فهمیدند *

داد میزد: “حسین” آقا جان!!

راه ِخود کج نما کنون برگرد

تا نبیند به کربلا زینب

پیکرت رابه خاک وخون برگرد ….

دست من بشکند ولی دستت

بهر ِ انگشتری بریده مباد

سر ِمن از قفا جدا بشود

حنجرت از قفا دریده مباد

کاش میشد به جای طفلانت

کودکانم بریده سر گردند

جان زهرا میاور آنها را

دختران را بگو که بر گردند

دختران را نیاور اینجا چون

دست ِ مردان کوفه سنگین است

وای از آن ساعتی که معجر از

غارت ِگوشواره رنگین است

یاس های قشنگ ِ باغت را

رنگ ِ پاییز می کنند اینجا

نعل نو میزنند بر اسبان

تیغ ِ خود تیز می کنند اینجا

نیزه ها را بلند تر زده اند

مردمانی پلید و بی احساس

حک شده زیر ِ نیزه ها : ” اینهاست!

از برای نبرد ِ با عباس …”

پیرزن ها برای کودک ها

قصه ی سنگ و چوب میگویند

” روی نیزه اگر که سر دیدی

سنگ بر او بکوب ” میگویند

می دهد یاد بر کمانداران

حرمله فن ِ تیر اندازی

فکر ِ پنهان نمودن و چاره

بر سفیدی ِ آن گلو سازی ؟

کوفه مشغول ِ اسلحه سازی ست

فکر مردم تمامشان جنگ است

از سر ِ دار ِِ کوفه می بینم

بر سر بام ِخانه ها سنگ است

تشنه ات میکشند بر لب ِ آب

گو به سقا که مشک بر دارد

طفلکی پا برهنه مگذاری

خار ِ صحرایشان خطر دارد

آخرین حرفهای مسلم بود:

ای که از کوفیان خبر داری!!

جان ِ زهرا برای دخترها

روسری ِ اضافه برداری !!

پیکرش روی خاک و طفلانش

کوچه کوچه پی اش دوان بودند

از گزند ِ نگاه ِحارث هم

تا پدر بود در امان بودند

مثل مولا سه روز مانده به خاک

پیکر بی سرش نشد عریان

مثل مولا که پیکرش اما

نشده پایمال ِ از اسبان

رسم دلدادگی به معشوق است

عاشقان رنگ ِ یار میگیرند

در همان لحظه های آخر هم

نام او روی دار میگیریند

( وحید مصلحی )

*

*

*

ای کاش راهت از شب کوفه جدا شود

ختم به خیر این غم بی انتها شود

ای کاش نامه های سفیرت به تو رسند

یا باد با نوای دلم همنوا شود

مداح خانواده ی تان هستم، آمدم

تا خانه خانه بزم حدیث شما شود

دَم از علی و آل علی آنقدر زنم

تا کوچه ها پُر از نفس مرتضی شود

با هر اذان به اشهدُ انَّ علی رِسَم

تا هر حضور، خطبه ای از لافتی شود

از معجزات خیبر و از بدر گفته تا

شعر و شعورشان همه شیر خدا شود

یا از حسن بگویم و از حسِّ یک غریب

شاید فضای کوفه کمی، غم فضا شود

آنقدر از حسین بخوانم که جان دهم

باشد که یک حسینیه اینجا بنا شود

افسوس، زین جماعت سنگیِ بی وفا

باور نداشتم که یکی با وفا شود

اینجا مدینه است، نه کوفه، میا

مخواه زهرا دوباره عابر این کوچه ها شود

اینجا مدینه است، نه کوفه، بیا بخوان

تا باز بزم روضه ی زهرا به پا شود

افتاده ام به یاد تو و روضه خوانی ات

از مادری که رفت،خودش خون بها شود

تا در، حضور فاطمه حس کرد زد به سر

دلشوره داشت، بانی یک ماجرا شود

یادش نرفته بود که هر صبح با ادب

جبریل می رسید کمی خاک پا شود

با التماس، گفت به مادر بمان میا

تا مانع جسارت یک بی حیا شود

در بود و شعله بود و حرامی به پشت آن

می خواست با حرارت در آشنا شود

فرصت نداد شعله فقط کار خود کند

مهلت نداد تا که در بسته وا شود

زینب، صدای فضّه به دادم برس، شنید

کوشید مادر از در و آتش جدا شود

آه ای علی من، به مدینه میا مخواه

تکرار داغ های دل مجتبی شود

اینجا میا که فاطمه ات جای دوش تو

در حلقه ی فشرده ی زنجیر جا شود

بدجور چشم زجر مرا زجر می دهد

ای وای اگر که همسفر بچه ها شود

خولی تنور خانه ی خود گرم میکند

شاید که میزبان سَری آشنا شود

اینجا میا که روی سرت شرط بسته اند

روزی رسد که گیسویت از نی رها شود

تقصیر نیزه نیست که سر بی تعادل است

کافی ست نیزه دار کمی جا به جا شود

می افتی و به روی زمین غلت می خوری

می افتی و سر تو پر از ردّ پا شود

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.