به کوفه میا - حسین ع

شعرهای ایام مسلمیه

( اشعار مذهبی – آغاز ماه محرم )

شعرهای ایام مسلمیه

کوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست

کارم این است که تا صبح فقط در بزنم

غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست

جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست

بین کوفه به خدا مثل ِ من عطشانی نیست

من از این وجه ِ شباهت به خودم میبالم

قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست

من رویِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضی از این شیوه یِ قربانی نیست

موی من را دم دروازه به میخی بستند

همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست

زرهم رفت ولی پیرهنم دست نخورد

روزیِ مسلمت انگار که عریانی نیست

کاش میشد لبِ گودال نبیند زینب

بر بدن پیرُهَن ِ یوسفِ کنعانی نیست

سوخت عمامه ام امروز ولی دور و برم

دختر ِ سوخته یِ شام غریبانی نیست

هرچه شد باز زن و بچه کنارم نَبُوَد

که عبور از وسط شهر به آسانی نیست

دستِ سنگین، دلِ بی رحم، صفات اینهاست

کارشان جز زدن سنگ به پیشانی نیست

دخترم را بغلش کن به کنیزی نرود

چه بگویم که در این شهر مسلمانی نیست

( علی اکبر لطیفیان )

*

*

*

با اضطراب و دلهره از روی بام ها

باشد از این سفیر به آقا سلام ها

در رو به روی دارالعماره ز کینه ها

باشد برای کشتن من ازدحام ها

حال و هوای شهر پر از بی وفایی است

بیعت شکسته اند همه بی مرام ها

این کوفیان بی خرد و تابع هوس

شرمی نکرده اند ز روی امام ها

اسفند توی کورۀ آهن بریختند

تا بوی کسب تازه رسد بر مشام ها

برخی برای گندم و برخی برای زر

حاضر شدند تا شکنند احترام ها

چندین هزار نامه برایت نوشته اند

بوی فریب می رسد از آن پیام ها

“مولا میا به کوفه” فقط ذکر مسلم است

شاید رسد به تو همۀ این کلام ها

« من سر بریدۀ  سر دارالعماره ام »

پس جان من فدای لب تشنه کام ها

( سید سعید پورهاشمی )

*

*

*

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی از این راه و نیایی کوفه

در شب عید خضابی بکنم مستحب است

بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه!

بین یک کوچه باریک گرفتار شدم

کرده بر پا چو مدینه چه عزایی کوفه

وای اگر آیه قرآن وسط  راه افتد

وای آن هم وسط راه چه جایی کوفه!

نگذارم که شود حج تو بی قربانی

بین بازار به پا کرده منایی کوفه

گر به جسم پدر تو نرسیده دستش

می کند با تن من عقده گشایی کوفه

موی آشفته من تحفه بازار شده

زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تا دیر نگشته برگرد

آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه

صف کشیدند همه تیر سه شعبه بخرند

بر کمان دار دهد قدر و بهایی کوفه

هر که قب قب بزند جایزه اش بیشتر است

حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوفه

شرط بستند سر چشم علمدار حرم

صحبت ضرب عمود است به جایی کوفه

زیر  چادر گره مقنعه را محکم  کن

که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

آخرین توصیه ام بر تو نه بر این شهر است

گر چه بر وعده تو نیست وفایی کوفه

میهمانان تو ناموس رسول الله اند

معجر دخترکی را نگشایی کوفه

( قاسم نعمتی )

*

*

*

صبح شد یک طرف سرم افتاد

یک طرف نیز پیکرم افتاد

از روی پشت بام افتادم

با علیک السلام افتادم

بدن من شکست خوشحالم

سر راهت نشست خوشحالم

بی سبب نیست اینکه خوشحالم

زن و بچه نبود دنبالم

آی مردم سپاه بی نفرم

صبح خالی نبود دورو برم

حرفی از زخم با پرم مزنید

این همه سنگ بر سرم مزنید

آی مردم گناه من عشق است

بهترین اشتباه من عشق است

آی مردم کمی حیا بد نیست

بی وفاها کمی وفا بد نیست

سنگ خوردم شکست گونه ی من

غصه خوردم شکست روزه ی من

نفسم را اسیر کردم و بعد

وسط کوچه گیر کردم و بعد

کوچه هایی که تنگ و باریکند

روز هم چون شبند تاریکند

بدی کوچه های تنگ این است

می شود هر طرف رهت را بست

مثلا کوچه ای که زهرا رفت

از تنش تازیانه بالا رفت

مثل این مردمی که بی عارند

مثل اینها مدینه بسیارند

مثل اینها مدینه هم بودند

دور بیت الحزینه هم بودند

تو نبودی مدینه را گفتی

قصه ی داغ سینه را گفتی

تو نگفتی خوشیم مادر بود

مادرم دختر پیمبر بود

تو نگفتی صداش میلرزید

پدرم تا که کوچه را میدید

تو نگفتی هنوز غمگینی

فکر پرتاب دست سنگینی

تو نگفتی نگات پژمرده

مادرت بارها زمین خورده؟

من که کوچه نشین شدم مردم

یا که نقش زمین شدم مردم

کوچه بود و زمان چیدن بود

به خداوند فاطمه س زن بود

جان به راه حسین میبازم

تا کند مادر حسن نازم

( علی اکبر لطیفیان )

*

*

*

این خلق نابکار به ما پشت پا زدند

در ابتدای راه ، حقیرانه جا زدند

ما را به چند کیسه ی درهم فروختند

مولا میا به کوفه ، که قید تو را زدند

از پشت بام بر سر این پیک نامه بر

با خنده سنگ های زمخت جفا زدند

هر سنگشان دقیق به لب می خورد حسین

از آن هزار سنگ،یکی را خطا زدند!؟

آن هم که خورد گوشه ی پیشانیم،ولی

با قصد امتحان به جبین شما زدند

تا روی میخ جلوه نمایی کند سرم

از خون به گیسوان سپیدم حنا زدند

افتادم از بلندی و غضروف های من

با لحن جانگداز، شما را صدا زدند

اما سه هفته بعد شنیدم ز روی دار

طبل شروع غائله ی کربلا زدند

( وحید قاسمی )

*

*

*

در کارگاه تیر سه شعبه بهم رسید

لبخند های حرمله با ناله های من

تیری گرفته بود به دستش که تا هنوز

می لرزد از بزرگی آن دست و پای من

اینجا هزار حرمله چشم انتظار توست

آقا برای آمدنت کم شتاب کن

رحمی به روز من نه به روی رقیه کن

فکری به حال من نه به فکر رباب کن

*

*

*

وقتی نگاه شهر پر از سنگ می شود

بشکستن هر آینه فرهنگ می شود

بیچاره من که عابر این شهر کینه ام

از هر طرف نصب سرم سنگ می شود

بر سبزی بهار در ان جا امید نیست

وقتی جفا به جای وفا رنگ می شود

اینجا درت وقت ثمر نیزه می دهد

اینجا کمیت عاطفه ها لنگ می شود

اینجا صدای پتک هر آهنگری چه خوب

با سم اسب جنگ هماهنگ می شود

آوای گریه های غریبانه دلم

در گوش شهر کوفه خوش آهنگ می شود

بر زلفهای دختر بابائی ات حسین

هر دست جای شانه زدن چنگ می شود

( موسی علیمرادی )

*

*

*

میا به کوفه که بر قتلت افتخار کنند

برای سنگ زدن بر سرت، قمار کنند

میا به کوفه که صیادهای گرگ صفت

غزال های بیابانتان شکار کنند

میا به کوفه که تیرِ سه شعبه، زهرآلود

نصیب حنجر عطشان شیرخوار کنند

میا که تشنه، میان دو رود، سیرابت

به تیر و نیزه و شمشیرِ آبدار کنند

میا که چشمِ تو از تشنگی و داغ جوان

شبیه عصر پر از التهاب، تار کنند

میا که ساحل رود فرات را این قوم

ز خون اکبر و عباس، جویبار کنند

میا که فرقۀ بی شرم، دخترانت را

بر اشتران اسیری خود سوار کنند

میا که اهل و عیالت برای حفظ نقاب

گهی پناه به هم برده، گه فرار کنند

ببین، به زمزمه از گوشِ دختران و زنان

چگونه وعدۀ خلخال و گوشوار کنند

برای قاسمِ خود جوشنی مهیا کن

که ترسم از سرِ نیرنگ، سنگسار کنند

عجب که گندم ریّ و طلا و پُست و مقام

به شاه قافله این قوم اختیار کنند

نوشته اند اگر باغ و چشمۀ پر آب

ولی برای شما نیزه آشکار کنند

به کوفیان به سرِ دارِ عشق می گفتم

سفیر نزد امام از چه شرمسار کنند؟

سید علی احمدی (فقیر)

*

*

*

اینجا به غیر از شوره‌زاری نیست ، برگرد

در این خزان جای بهاری نیست برگرد

دستم به دامانت مکش دامن ز دستم

آرامشم اینجا قراری نیست برگرد

دیدی تمام نخلها سر نیزه بودند

این باغ جز ابر غباری نیست برگرد

اینجا برای سر بریدن دشت در دشت

تیغ است امّا هیچ یاری نیست برگرد

از تیرهای حرمله پیداست حتّی

رحمی به طفل شیر خواری نیست برگرد

وقتی زدستت آب می‌نوشید دشمن

دل گفت اینجا چشمه ساری نیست برگرد

بگذار بوسم بوسه‌گاه مادرم را

آه این گلوی نی‌سواری نیست برگرد

( حسن لطفی )

*

*

*

آقا چه شد که حج شما نیمه کاره ماند

شبهای شهر مکه چرا بی ستاره ماند

بار سفر مبند، دلم شور می زند

گویا قیامت است،مَلک صور می زند

من خواب دیده ام، سرتان را به نی زدند

گرگان تشنه، زوزه کشان لب به مِی زدند

دیدم نسیم شانه به گیسوت می زند

مَرهم به زخم گوشه ی ابروت می زند

دیدم تو را به نیزه شه میگسارها

هو می کشند دوروبرت نی سوارها

آقای من،شما که مسیح عشیره ای

در کوفه متهم به گناهی کبیره ای

اینجا بمان که حرمت کعبه تویی حسین

آقا مرو، که عزت کعبه تویی حسین

دیدم که حاجیان منا لنگ می زدند

شیطان پرست ها به خدا سنگ می زدند

حالا که می روی سفری پرخطر حسین

پس لااقل سه ساله ی خود را مبر حسین

پاشیدم آب پشت سر محمل رباب

با ظرف اشک دیده ی خونین جگر حسین

فکری به حالِ روز مبادای ایل کن

چندین قواره چادر دیگر بخر حسین

این ساربان به درد مسیرت نمی خورد

یک ساربان اهل نظر را ببر حسین

او نقشه ها کشیده که دور وبر شماست

چشمش مدام خیره به انگشتر شماست

با بردنش نمک به جگر می خورد حسین

شش ماهه ی تو زود نظر می خورد حسین

با اینکه مست ذکر خوش یارب توأم

اما هنوز مضطرب زینب توأم

یعقوب چشم آینه ها پیر می شود

این شهر بی حضور تو دلگیر می شود

دارد ز دیده قافله ات دور می شود

کم کم بساط  روضه ی ما جور می شود

( وحید قاسمی )

*

*

*

پایش امضا زدند خیلی زود

نامه را تا زدند خیلی زود

نامه را تا نکرده در واقع

کوفیان جا زدند خیلی زود

آستین های قتل مهمان را

ظهر بالا زدند خیلی زود

دیر نارو به فکرشان آمد

دیر… اما زدند خیلی زود

اول عازم شدند خیلی زود

بعد نادم شدند خیلی زود

باغ داران کوفه هم آن شب

سکّه لازم شدند خیلی زود

مثل قاضی شُریح مثل شمر

همه عالِم شدند خیلی زود

همه ی دارها خریدارِ

سرِ مسلم شدند خیلی زود

پس پریشان شدند خیلی زود

بس پشیمان شدند خیلی زود

پیش هفتاد و دو نفر کافر

ها…مسلمان شدند خیلی زود

نامه داران کوفه ظهرِ دهم

نیزه داران شدند خیلی زود

قاریان وای باعث قتلِ

خود قرآن شدند خیلی زود

×××

اسب خون یال رفت خیلی دیر

با پر و بال رفت خیلی دیر

شمر آماده گشت خیلی زود

توی گودال رفت خیلی دیر

با حساب دو ساعت و اندی

زینب از حال رفت خیلی دیر

درخودش گیر کرد خیلی دیر

شمر تغییر کرد خیلی دیر

حلق اصغر بدون شک از آب

تیر را سیر کرد خیلی دیر

با حساب رقیه داغ حسین

عمُه را پیر کرد خیلی دیر

وَ عمو زود رفت خیلی زود

وَ عمو دیر کرد خیلی دیر

آفتاب سر حسین تو را

نیزه تفسیر کرد خیلی دیر…

( مهدی رحیمی )

*

*

*

خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره

شب آمده ، گشته حیران در کوچه ها یک ستاره

خفاش شب در کمین است، دستان او «صبح چین» است

می ریزد از دست پستش، خون کبوتر هماره

وقتی رسیدم به این شهر؛ مردم همه مرد بودند

حالا ندارم میان نامردمان راه چاره

این مردم اهل شکستند، حرمت وَ بیعت ندارد

آئینه اند اهل بیتت، این مردمان سنگ خاره

در آب می بینم انگار، دستان قطع علمدار

ایضا تو را آن زمان که مشکش شده پاره پاره

پایان افسانه ما خیلی شبیه است آقا

تو می روی روی نیزه، من روی دارالعماره

در پشت دروازه شهر یک فاتحه قسمتم کن

جسم مرا یا اباالعشق وقتی که کردی نظاره

( پیمان طالبی )

*

*

*

صد نامه نوشتند که این دل ، تنگ است

گفتند ، ولیکن دلشان از سنگ است

آقا ! تو میا به کوفه اینجا ابریست

آبی ِ هوایشان ، هزاران رنگ است

( زهرا هدایتی )

*

*

*

بعد از نماز نافله ی شب دلم گرفت

تا صبح از غم تو مرتب دلم گرفت

با دیدن سواره و مرکب دلم گرفت

آقا فقط به خاطر زینب دلم گرفت

از حال و روز کوفه پریشان شدم حسین

گفتم بیا به کوفه پشیمان شدم حسین

پایان غصه های جدایی چه میشود؟؟

آقا اگر به کوفه نیایی چه میشود؟؟

رحمی به حال خود بنمایی چه میشود؟؟

یا اینکه بی رقیه بیایی چه  میشود؟؟

آقا نیا که مدعیان پشت پا زدند

آقا نیا که مرد و زن کوفه جا زدند

آقا نیا دیار حرام زاده های پست

آقا نیا که بیعت کوفی زهم گسست

“نزدیک خانه ی پدری ات سرم شکست “

شرمنده است سفیر تو آخر زپا نشست

شرمنده ام غمی به دل تو گذاشتم

دست خودم نبود کسی را نداشتم

زجر از رسیدن تو خبر دارد ای حسین

اینجا سنان به دوش تبر دارد ای حسین

صدها هزار نقشه به سر دارد ای حسین

جایی که حرمله ست خطر دارد ای حسین

اصلا قسم به مادر پهلو شکسته ات

کوفه نیا کمر به قتال تو بسته است

اینجا پرت شکسته شود پر بیاوری

صف بسته اند برای تو لشگر بیاوری

عباس و عون و قاسم واکبر بیاوری

چندین قواره چادر و معجر بیاوری

ذاتا مرام کوفی پست بی وفایی است

ذاتا اساس کوفی پست بی حیایی است

دارند تیر و نیزه ی خود تیز می کنند

خورجین و اسب و قافله تجهیز می کنند

دل های خود ز بغض تو لبریز می کنند

روزی تن تو با قمه ریز ریز می کنند

کوفه که نیست دیار سگان جذامی است

کوفه که نیست محله ی مشتی حرامی است

اینجا برای کشتن تو اکبرت بس است

اینجا برای مرگ رباب اصغرت بس است

اینجا برای شمر کثافت سرت بس است

اینجا برای زجر لعین دخترت بس است

دادند دست به دست هم آقا چه هاکنند

هجده سر  بریده سر  نیزه ها کنند

( علیرضا خاکساری )

*

*

*

می گریزد از کوفه هر کسی که پا دارد

دست اگر دهد بالی، این محیط جا دارد

شهر را فرو بگذار با تمام دیبایش

رو به بادیه کانجا فرش بوریا دارد

آب کوفه را خوردم شور بود چون چشمش

هر عزیز در کوفه چشم زخم ها دارد

شهر کوفه را دیدم سبز بود و بی حاصل

وحدت نقیضین است کوفه ماجرا دارد

می پرد چو فکر از سر می رود چو رنگ از رو

عهد مردم کوفه خصلت حنا ارد

قوت غالبم سنگ است آینه است امکانم

سعی جلوه های من صد حرم صفا دارد

گر چه پیک مسلم شد، اعتماد بر او نیست

زلف خویش پنهان کن کوفه بادها دارد

کوفه آبرو خوار است با حرم میا اینجا

اژدهای صد چشم است سخت اشتها دارد

ابرها نمی گریند بادها نمی رقصند

وضع عید قربانم حال کربلا دارد

عشق آتشین من دست باد افتاده است

هر چه من دعا دارم کوفه ناسزا دارد

در یمن رکابت را ای عقیق خالی کن

کوفه بد تراش است و جوهرش جفا دارد

صد نفس تو را خواندم یک نفس اجابت کن

شاه بی نوا پرور در قفا دعا دارد

در قفا دعا دارد گر حسین بی لشگر

شمر از چه ای معنی پا بر آن قفا دارد

( محمد سهرابی )

*

*

*

اینجا دگر از بیعت و یاری خبری نیست

دیگر خبر از لشگر چندصد نفری نیست

وقتی که بیایی ز سفیرت اثری نیست

از او زره و خود و عبا و سپری نیست

کوفه ست و همین عاقبت بیعت شان هست

یک ساعته غارت بکنند عادت شان هست

گفتم بنویسم که حسین گوش به زنگ باش

گفتم که بگویم به تو آماده ی جنگ باشد

در وقت جدل بر حذر از حلقه ی تنگ باش

خوردی به زمین منتظر بارش سنگ باش

اما نشد آقا… نشد آقا… نشد آقا…

شرمنده ام آقای گلم – یوسف زهرا

اینجا همگان شهره به جنگاوری هستند

اینجا همه مست اند پی خیره سری هستند

اینجا همه آماده ی لوده گری هستند

اینجا همه دنبال سر و روسری هستند

سر از تو و از ایل و تبار و پسرانت

و روسری هم روسری دخترکانت

هم ناله ی درد و غم و آه و شررش کن

آماده ی هر سختی راه سفرش کن

مانند حمیده بغلش کن خبرش کن

سخت است برای تو ولی مختصرش کن

از زندگی اش دخترکت سیر شود اقا

در کوفه رقیه ات بخدا پیر شود آقا

ای یابن علی کوفه که نیست محشر کبری ست

دعوا سر این است که نگویم ” علی آقاست “

دلشوره ام از این نبود آخر دنیاست

دلشوره ام از نام “علی اکبر” لیلاست

این قاعده ی کوفی بی دردو ملال است

خون ریختن از هرکه “علی” هست حلال است

دلواپسم و این دلم از غصه کباب است

هرکس که به کوفه برسد خانه خراب است

سیراب بیا کوفه حسین قحطی آب است

دلواپسی ام محض علی طفل رباب است

اینجا عطشی هست که ره چاره ندارد

تو تاب عطش داری و شیرخواره ندارد

ترسم بود از این که شوی باز گرفتار

ترسم بود از حیله ی سردسته ی کفار

ترسم بود از حرمله ی تیرو کمان دار

دلواپسم از عاقبت چشم علمدار

هرچند که در معرکه ها راه گریزی ست

یادت نرود حرمله هم آدم تیزی ست

از خیره سری شهرت و آوازه گرفتند

کعب نی و گرز و سپر و نیزه گرفتند

تیر و تبر و دشنه بی اندازه گرفتند

ماندم زچه رو نعل تر و تازه گرفتند

انگار قرار است تورا زیر سم اسب …

ای وای بمیرم – امان از دل زینب…

با خستگی راه قوای بدنی هست ؟؟

با سوز عطش قدرت شمشیر زنی هست ؟؟

ما بین اثاثیه ات آقا کفنی هست ؟؟

حتی کفنی نه بگو که پیرهنی هست ؟؟

هم پیرهن و هم کفنت می برند اینجا

با تکه حصیری کفنت می کنند اینجا

( علیرضا خاکساری )

*

*

*

این دل برای دیدن روی تو تنگ است

در فکر این نامردمان تزویر و ننگ است

کوفه مهیای مهیا بهر جنگ است

آقا دل این کوفیان از جنس سنگ است

اینان حسین جان حرمت مهمان ندارند

کور وکرند این کوفیان درمان ندارند

من پیش بینی میکنم باران نیزه

این گرگها هستند همیاران نیزه

زینب شود غرق غم و حیران نیزه

فریاد واویلا رسد از جان نیزه

گریم برای خواهری در بین گودال

تا که ببیند بسملش را بی پر و بال

دانم که معجرها رود آقا به غارت

بر خواهرت مولا شود اینجا جسارت

بعد تو زینب میرود سوی اسارت

بر روی نیزه کم شود صبر و قرارت

کوفه بساط غم مهیا کرده آقا

کوفه میا کوفه میا ای جان زهرا

( جواد قدوسی )

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.