برگ لاله ها

برای لحظه ای خاموش ، خاموش ! … (کارو دردریان)

( اشعار کوتاه و زیبا )

چو موجی خیره سر … (کارو دردریان)

چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان
نفس گم کرده در پهنای سینه
سر خود می زند در پیچش مرگ
به موج افکن، پر و بال سفینه
به قدری کوفتم با دست حسرت
به درب باغ عشق بی زمینه
که دستم بر جبین بخت بدبخت
بخاری تار شد در پود پینه
و قلبم در سکوت بی جوابی
به زاری سنگ شد در تنگ سینه
و من در بستر خاموش یک درد…
نحیف و زار و مدهوش
سکوت مرگ خویش خویش اعلام کردم
که… آه… مردم کاشانه بردوش…
برای لحظه ای خاموش … خاموش
در این درد آخرین دشت سیه پوش
ز خاک استخوان مرده مفروش
امیدی خفته نومید از جوانی
جوانی مرده از دنیا فراموش
مپرسید که او کیست؟…
که او چیست؟
چرا هست؟ اگر نیست
اگر هست : چرا نیست؟!
که این تک قبر بی سر پوش گمنام
شرر پروای تنور تنت اوهام..
که هر بام
و هرشام
برای ملتی کاین نظم منحوس
خورد خون دلش، جام از — جام
نفس پژمرده و دل خسته، جان کند
کلبه ای، خاموش ، آرام
بشر نیست
بود افسرده آه یک سرود است
کلام نا تمام یک درود است
به چنگ نیست در افسانه ی زیست
شکست پشت بودی در نبود است!..
گه چه سور لرزه، اندر سینه های عور
ناله گشتم، واله گشتم، در کران دور…
گه شدم گور سرشکی، بر دو چشم کور…
گه سرشک تلخ عشقی ، برشکست گور…

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.