ابوالقاسم بهرامی کرکوندی

اشعار و دلنوشته هایی زیبا از ابوالقاسم بهرامی

( از شعرای معاصر شهرستان مبارکه )

اشعار و دلنوشته هایی زیبا از  ابوالقاسم بهرامی کرکوندی

یک صبحِ روزِ خوب که خیلی خجسته بود

در امتداد خطّ نگاهم نشسته بود

دزدانه… ناشیانه …نگاهِ میان ما

هربار مستقیم…نه گاهی شکسته بود

کم چیدنی ست غنچه ی بسته ولی لبش

بسیار داشت وسوسه با اینکه بسته بود

می خواست خوب خاطره اش ماندنی شود

با خنده ای که روی لبش نقش بسته بود

حالا رسیده  شب … من وتنهایی وفقط-

تصویر او که بین دوتا پلک خسته بود

آن شب به سر نشد شب من بی خیال او

انگار واقعا به دل من نشسته بود

*

**

***

**

*

( سلام خیالی )

به هم زدی دو لبت را  ولی بدون کلام

و خواندم از لب تو واژه ای شبیه سلام

وبا سلام خیالی که اتفاق افتاد

به جز سرودن تو هر حلال  بود  حرام

واتفاق تمامی نداشت …می بارید

نگاه  هر دوی ما هم  گرفته بود  ایهام –

که تو نگاهت را زیرکانه دزدیدی

مرا رها کردی با هجوم این ابهام

وبعد…  چون به خودم آمدم نبودی تو

تمام واقعه این بود وقصه بود تمام

ازاین میانه نمی دانم اشتباه از کیست

تصور من ؟ یا اتفاق ؟ یا تو ؟ کدام ؟

*

**

***

**

*

( غزل بهانه شد و … )

غزل بهانه شد و واژه ها مصور شد

و آسمان خیالم پر از کبوتر شد

کبوترانه ترین واژه ها در اوج خیال

از آن میانه ولی نام عشق بر تر شد

و بود روز عجیبی که عشق هم آن روز

به نام او شد و در شور وحال دیگر شد

فضای شهر پر از عطر ((دو ستت دارم ))

که بر زبان   نه   در چشمها مکرر شد

و عشق و واژه و احساس و آسمان و خیال

به روز تر شد و با نام او برابر شد

و او کسی است که سلطان قلبها… آری

درست حدس زدی روز روز مادر شد

*

**

***

 ابوالقاسم بهرامی کرکوندی

***

**

*

( مثل غروب جمعه )

مثل غروب جمعه دل تنگ می گرفت

کم کم سیاهی دل ِ شب رنگ می گرفت

کم کم هجوم سرد و سیاهی…سیاهتر

شب می رسیدو ماه ولی ماه  ماهتر

شب می رسید و شعر به مطلب نمی رسید

جز غم نداشت کاش که آن شب نمی رسید

آشوب شد به دل به دل ِ شهر همچنین

آسیمه آسمان و سرآسیمه تر زمین

شب بود وچشم شب همه حرف نگفته بود

حرفی که بغض بر سرراهش زده کمین

شب، شعر ،شهر ،کوچه ،دل وماه وآسمان

دلگیر بود انگار… انگار نه… یقین

آنشب سکوت سرد دل شب شکسته بود

هی ضرب، ضرب ،ضرب، تتن تن تتن طنین

در رد پای ممتد تنتن طنین ِ دور

پیداست یک سیاهی  با رنگ شب عجین

کم کم که میروی جلو مبهوت می شوی

انبوه مرد و زن همه در باوری حزین

این شور محشر است خدایا چه محشر است

شاید عزاست… نه چه عزاییست اینچنین

این فوج فوج سیل خروشان داغدار

لبیک هست و پاسخ «هل من لنا معین»

پاسخ به او که خاک ز خونش مقدس است

ازروی اوست تا به ابد آب شرمگین

فرداست روز تابش خورشید سرخ عشق

روزیست بر جریده ی تقویم بی قرین

روزیست آن که ذلت صفین زنده شد

بر نوک نیزه ها شد قرآن ز روی کین

این بار نوک نیزه و قرآن ِ دیگر است

این نیزه تا به پا شده بر پاست نام دین

حا لا پس از گذشتن ِ بیش از هزار سال

تکرار واقعه است فرا تر ز پارسال

شب ،شعر ،شهر ،سردوهنوز آسمان سیاه

هفتادو دو ستاره فقط مانده است و ماه

*

**

***

**

*

( غزلی یادگار )

شبیه لحظه حساس داستانها بود

نگاه او به من و من به او چه زیبا بود

غریبه بودو به من آشنا تر از خود من

و باز این هم تعبیر داستانها بود

شبیه خلوت زیبای نور و آیینه

سپیدو ساده ویکرنگ خلوت ما بود

قسم به عشق خدا را به چشم او دیدم

خدا که قابل دیدن نبود اما بود

همیشه آخر قصه شبیه حدس تو نیست

شبیه حدس خودم هم نبود  نه…یا بود!؟

گذشت…رفت…دوباره ندیدمش دیگر

ازاو فقط غزلی یادگار اینجا بود

*

**

***

**

*

( جدا جدا من و تو )

یکی نبود … یکی بود… جز خدا … من وتو

دو تا نگاه فقط بود و آن دوتا   من و تو

سکوت مطلق ما بود از آن میانه ولی

خدا خدایی می کرد قلب ما -من وتو-

و بود فاصله ی ما فقط دو تا کلمه

چگونه بشکند اما سکوت را من و تو

سلام بر لب و از حسرت نگفتن آن

شدیم کوهی از آتش  جدا جدا  من و تو

گذشت…هیچ یک از ما قدم جلو نگذاشت

نبود دست من و تو ولی… چرا؟من وتو

*

**

***

**

*

( چادر سیاه )

الزام دختران جوان چادر سیاه

بی چون و بی چنین و چنان چادر سیاه

یک درس ، واحد عملی با همین شعار:

کل کلاس جز پسران چادر سیاه

یک عده ای ودیعه گرفتند و عده ای

شاید خریده اند گران چادر سیاه

آنها که هر دقیقه به رنگی در آمدند

یک رنگ می نمایدشان چادر سیاه

حالا که این سعادت و توفیق شد نصیب:

یک روزشان گذشت در آن چادر سیاه :

باید که قدر آن بشناسند واقعاٌ:

زن را وقار هست نشان چادر سیاه

یا از نگاه مردم اینگونه پی برند :

زیبا شده به قامتشان چادر سیاه

من خود که دیده ام و قسم می خورم که هست:

زیبا ترین لباس زنان چادر سیاه

هشت دوی هشتادو دو ، دادگستری

الزام دختران جوان چادر سیاه

*

**

***

ابوالقاسم بهرامی کرکوندی

***

**

*

( به یاد تو )

شب است و من به خواب پشت پا زدم به یاد تو

شدم زخویش بی خیال ودم به دم به یاد تو

به برگ برگ لحظه های خلوت شبانه ام

تو را به طرح و قالب غزل زدم به یاد تو

به خواب بود یا سراب دیدمت ز دور دست

به پیشباز مقدم تو آمدم به یاد تو

به کوچه ی خیال با تو بودن وقدم زدن

نبودی و خودم زدم قدم قدم به یاد تو

هنوز هم به یاد تو غزل ردیف میشود

اگر چه نیست واژه ای به جز عدم برای من

*

**

***

**

*

( شب بود … )

شب بود  اما رنگ شب رنگی دگر بود

چشمان شب مخمور خواب ولیک تر بود

شب بود و آن شب کوچه های شهر ،بیتاب

غرق وداع گامهای یک نفر بود

شب شرمگین بود از وجود خود در آن شهر

اما از آن هم شهر شرمش بیشتر بود

آن شب زمین می خواست فردا را نبیند

شب مانده بود و فارغ از فکر سحر بود

ای کاش آن شب را سحر هرگز نمی بود

یا بود  اما بی قضا و بی قدر بود

مهتاب -شاه شهر شب-  پیمود شب را

آن شب ولی مهتاب هم آسیمه سر بود

هر لحظه کم کم موعدش نزدیک میشد

در دل خبر در جان شرر شوری به سر بود

با التماسی داد میزد -در- که بر گرد

در شهر تنها باوفا شاید که ،در بود

عاشق ندارد در دلش یک لحظه تردید

اثباتش اینکه مرد میدان وخطر بود

تکبیر زد  زد پشت پا بر کل عالم

چون در نمازش روی ذات حق نظر بود

یک لحظه آن دم پایه های عرش لرزید

در آسمان و در زمین طوفان اگر بود…!

محراب بود و سجده بود و عشق … اما

شمشیر کین وقصد دین و سر سپر بود

بغضی شکست و صد قیامت بر ملا شد

شاید از آن پس یک جهانی بی پدر بود

اسطوره فخر بشر یک شهر و یک مرد

یک شهر نه  ، عالم علی را مختصر بود

*

**

***

**

*

( شاید شبیه معجزه  )

شاید شبیه معجزه ای شاید ،یک اتفاق تازه تر افتاده است

چیزی شبیه   حس غزل مستی ، یا ماورای آن به سر افتاده است

عمری به حسرت غزلی تازه ، هی خستگی ، خماری و خمیازه

در انتخاب خوب وبد دنیا ،کار دلم به خیر وشر افتاده است

تا اینکه با اشاره چشمانت ، جان دوباره ای به غزل دادی

احساس پوچ یخ زده جاری شد، حتی به سنگ هم اثر افتاده است

دل هم که یک نه صد دله عاشق شد ، هی تابلو معاشقه هایی که…

انگشتها اشاره شدند اورا… : این پیر خسته تازه سر افتاده است

حالا ولی همیشه بهارم تو، هی مستی بدون خمارم تو

از گیر ودار لعنتی دنیا ، دل جای دیگری اگر افتاده است …

یا هرچه بود و هست نمی دانم ، این بار پا به پای تو می مانم

این حیف شد فقط که نفهمیدم ، بین تو ودلم چه در افتاده است

*

**

***

**

*

( دل خوش )

اینکه تو خواهی و خواهم دل خوش می خواهد

من تو را و تو مرا هم دل خوش می خواهد

اینکه تو باشی و باشم  من برای تو ، تو  من

من وتو  بودن با هم دل خوش می خواهد

آرزو های محالی که میان من و توست

فرض کن هست فراهم دل خوش می خواهد

کور شد ذوق زلیخا ، یوسف ! امروز چه سود ؟

شرط جبران و شفا هم دل خوش می خواهد

درد با مرد عجین است و غزل  تسکینش

به غزل حال وهوا هم دل خوش می خواهد

دل خوش کار شما نیست ردیفش سازید

یا که یک معجزه یا هم دل خوش می خواهد

هی دعا پشت دعا  قطره ی  بارانی  نیست

شاید امروزه خدا هم دل خوش می خواهد

*

**

***

**

*

( اقرار عشق )

جز شانه هات گریه ی من را پناه نیست

غیر از حمایت تو مرا داد خواه نیست

دنیا و دین و عقل و دل از دست داده ام

راضی به عشق پاک توام این گناه نیست

مهتاب من ! حضور تو با پاره های ابر

گاهی فروغ دیده ی من هست وگاه نیست

امروز هم مطابق  معمول … غایبی

پس حال وروز هیچ کسی رو به راه نیست

از دست تو چگونه برآرم ز سینه آه

آیینه ای  !  زلال تورا تاب آه نیست

آماده باش آمدنت را شنیده ام

آماده ام بیا و بگو اشتباه نیست

ابراز دوست داشتنت را هزار بیت

باید ولی زبان غزل مرد راه نیست

اقرار عشق واشک و غزل یک طرف ولی

غیر از خدا کسی که به حرفم گواه نیست

*

**

***

ابوالقاسم بهرامی کرکوندی

***

**

*

( سفید امضا )

دوباره پای من و …گیر دیگر و… یک بند

دوباره دل که برای تو می زند … یکبند

دوباره کاغذ و خودکار وخط خطی هایی

که با تو شعر شد و بیت بیت و بند به بند

وبند بند من و شعر من شبیه همند

که هر کدام به دست تو می خورد پیوند

چه آتشی تو که از دور هم که می بینمدلم به جای خودش نیست بند -این اسپند-

هوا فضا شده سِیرم شبیه اکسی ها

لب تو خاصیتش اکس اگرچه طعمش قند

مگر خیال جنون مستی مرا داری

پر است ظرفیتم  هی چه میزنی لبخند

برای ناز نگاهت چه قیمتی دادی

که کل شهر خریدار این مزایده اند

در این مزایده رسوای شهر خواهم شد

که می دهم همه ی -کرکِوَند- را  هرچند

کم است ناز تو را پس تمام دنیا را ….

سفید می کنم امضا فقط نگفتی چند…

*

**

***

**

*

( درآمد غزل )

… وآمدی وشروع غزل درآمد تو ست

که واژه واژه ی شعرم فقط مقیّد توست

اگر به خانه ی ما سر نمی زند غزلی

بهانه اش کمی ِ لطفِ رفت وآمد توست

تو می رسی و من اما هنوز شک دارم

هنوز قافیه ی سومم مردّد توست

که دیر می رسی و زود‌ِ زود می گذری

همیشه کار تو این است  عادت بد توست

برای  اوج غزل لحظه هات کافی نیست

بمان…   شکوه غزل در حضور ممتد توست

شکوه کوه دماوند اگرچه بی مانند

شکوه آنچه که بیداد  می کند قد توست

غزل تمام شد…اما فرود پایان نیست

ادامه در گرو دیدن مجدد توست…

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.