یا مهدی ادرکنی

قربان دلت جهان تو را می طلبد … ( اشعار انتظار )

( سروده های روز جمعه )

اشعار و دلنوشته های امام زمانی از آسیه نعمتی رحیم آبادی

قربان دلت جهان تو را می طلبد … ( اشعار انتظار )

در قاب ستاره دیدمت در شب تار

من تا به ستاره همه جا بوی بهار

افسوس نگیرد همه کس این نفهات

بیدار دلی خواهد و آگاه به کار

طوفان شقاوت همه را کرده اسیر

خون می چکد از دیده ی مردم،مگذار

هجر تو گران،زمانه با ما به ستیز

از دور نظاره می کنی با دل زار

قربان دلت جهان تو را می طلبد

زین فاجعه خود را چه کشانی به کنار

شد وقت رحیل و دولتت یاد نکرد

هر شب شمرم ستاره ها تا به هزار

بر حال اسیران نظری از ره لطف

ای مونس جان بیا که گیریم قرار

*

*

*

*

هوا ابری و من از بغض سرشارم

که می دانم چرا این گونه بیمارم

ز بس بی همزبانی کرده آزارم

که پلکم تا سحر بازست و بیدارم

توان سازشم با غم نمی سازد

و از هم بستری با غصه بیزارم

کجایی باد شرطه خیز و غارت کن

که پر از دوده شد ایوان و انبارم

شمیمی از سر کویش نمی آید

ز هجرش گوشه دور از چشم اغیارم

و پنهان از همه نالم ز دل یا رب

نشانی،آیه ای،کمتر بیازارم

که جمعه روز موعود و نمی آید

سر بی مهریش با ماست پندارم

*

*

*

*

ای جمعه ی رویائیم وای از دل و تنهائیم

دور از امیر قافله ،در گیر نابینائیم

همچون زلیخا چشم من کم سو و نابینا شده

پیکی خبر کی آورد از یوسف زهرائیم

هر شام را با یاد او سرآورم تا صبحدم

عطرش مشامم می رسد وای از دل شیدائیم

غرق تمنا می شوم، محو تماشا می شوم

حتی خیالش می کند از خود برون،صحرائیم

گیتی ست ابری و سیاه،آلوده و سمی هوا

محتاج لطف و رحمتم ای غایت برنائیم

ای قافله سالار ما، ای منجی و آمال ما

پرونده کی پایان رسد رحمی به این بی تابیم

بر مرده ی ما کن گذر،آور غم هجران بسر

زنده نمی گردم که من زنده دم عیسائیم

*

*

*

*

ببین دشت و چمن هم زعفرانی ست

تمام فصل ها بی تو خزانی ست

تو که اردیبهشتی سبز سبزی

کنارت زیستن عین جوانی ست

چو آیی در خیال ناقص من

رخم از این تخیل ارغوانی ست

همه گویند می آیی تو روزی

که در دستت جهانی مهربانی ست

بیا سرسبزی و شادابی فصل

که زیر سایه سارت کامرانی ست

*

*

*

*

در قالب ستاره دیدمت در شب تار

من تا به ستاره همه جا بوی بهار

افسوس نگیرد همه کس این نفحات

بیدار دلی خواهد و آگاه به کار

طوفان شقاوت همه را کرده اسیر

خون می چکد از دیده ی مردم،مگذار

هجر تو گران،زمانه با ما به ستیز

از دور نظاره می کنی با دل زار

قربان دلت جهان ترا می طلبد

زین فاجعه خود را چه کشانی به کنار

شد وقت رحیل و دولتت یاد نکرد

هر شب شمرم ستاره ها تا به هزار

بر حال اسیران نظری از ره لطف

ای مونس جان بیا که گیریم قرار

*

*

*

*

با یاد رخش قرار دارم

من مونس با وقار دارم

از مردم این محله و کوی

پنداشتی که انتظار دارم

هر کس پی کار خویش باشد

من با دگران چه کار دارم

ساکن شده ام به کوچه ی دوست

من غنچه گلی کنار دارم

هر لحظه به یاد عارض او

انگار که صد بهار دارم

*

*

*

*

به یمن نام تو امشب ترانه می خوانم

حدیث مهر ترا شاعرانه می خوانم

سرم به سجده مهرست و طاعتی موزون

غم فراق ترا محرمانه می خوانم

بیا که آتش و دودست و غربتی سنگین

ترا که دادرسی عاشقانه می خوانم

بیا که شاهد بغض شکسته ی مایی

ترا به وقت دعای شبانه می خوانم

بیا که آمدنت حل هر معمایی ست

ترا برای نجات زمانه می خوانم

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.