کمک

بگشــای بنــد مشـــکل از کـار مستمندان … (الیار)

( دلنوشته ها )
بوی باران …
بگشــای بنــد مشـــکل از کـار مستمندان
با دست اگــر نباشد، شاید بود به دنــدان
شادی اگر به دل ها، چون جامه پاره گردد
بـردوز و برهم آور چون قـرص ماه تابان
گــر سکــه ی نکویــی، دادی به دردمندی
از دل بــرون کـن آن را، بنـداز در بیابـان
ایــزد به مهر و رحمت، برروی تـو گشـاید
دروازه های  رحمت از بهر لطف و جبران
دل دار و دلبــری کـن در بـرزن غـم آلود
تا در تو شرح گــردد معنای خوب انسان
مـا مبتــلای عشقیــم، جان بسته بر دل هم
تا دلستــان که باشد، باشد خدای  رحمان
انـدیشـه ی یتیمــان، شــد همنشیـن جانم
یـارب درآر مــا را در خیــل غـم گساران
الیــــار! اگــر نبــاری بر مــزرع ضعیـفان
چـون ابر بی بهــاری، خـــالی زبوی باران
الیار (جبار محمدی)