عاشقانه

تک بیت هایی زیبا از رهی معیری

( دلنوشته هایی عاشقانه )

تک بیت هایی زیبا از رهی معیری

نه باک از دشمنان باشد، نه بیم از آسمان ما را

خداوندا، نگه دار از بلای دوستان ما را

*

از محبت نیست، گر با غیر، آن بدخو نشست

تا مرا از رشک سوزد، در کنار او نشست

*

ای که پس از هلاک من، پای نهی به خاک من

از دل خاک بشنوی، ناله دردناک من

*

نفسی یار من زار نگشتی و گذشت

مردم و بر سر خاکم نگذشتی و گذشت

*

از نگاهی، می نشیند بر دل نازک غبار

خاطر آئینه را، آهی مکدر میکند!

*

خموش باش، گرت پند میدهد عاقل

جواب مردم دیوانه را، نباید داد!

*

محبت، آتشی کاشانه سوز است

دهد گرمی، ولیکن خانه سوز است

*

نیایدم گله از خوی این و آن کردن

در آتش از دل خویشم، چه میتوان کردن؟

*

گر فلک نشناخت قدر ما، رهی عیبش مکن

ابله، ارزان می فروشد گوهر نایاب را

*

لاله روئی نیست تا در پای او سوزم، رهی

ورنه، جای دل درون سینه من آتشی است

*

خیال روی ترا، میبرم به خانه خویش

چو بلبلی، که برد بآشیانه خویش

*

هما، به کلبه ویران ما، نمی آید

به آشیان فقیران، هما نمی آید!

*

های های گریه در پای توام آمد بیاد

هر کجا شاخ گلی بر طرف جوئی یافتم

*

با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک

ای آه دل شکسته، کو تأثیرت؟

*

با لبت پیمانه هر شب نو کند پیمان عشق

بوسه یی زان لعل نوشین، روزی ما کی کند؟

*

تسکین ندهد شاهد و ساقی دل ما را

مشکل که قدح چاره کند، مشکل ما را

*

خیال روی تو را، میبرم به خانه خویش

چو بلبلی، که برد گل به آشیانه خویش

*

کامم اگر نمی دهی، تیغ بکش مرا بکش

چند به وعده خوش کنم، جان به لب رسیده را؟

*

ز عمر اگر طلبی بهره، عشق ورز ای دوست

که زندگانی بی عشق، زندگانی نیست

*

در دوستی چو شمع، ز جانم دریغ نیست

سرگرم دوستانم و با خویش دشمنم

*

لاله رویی نیست تا در پای او سوزم، رهی

ورنه، جای دل درون سینه من آتشی است

*

تا کی به بزم غیر، بدان روی آتشین؟

بنشینی و به آتش حسرت نشانیم

*

درون اشک من افتاد، نقش اندامش

به خنده گفت: که نیلوفری ز آب دمید

*

محبت آتشی کاشانه سوز است

دهد گرمی، ولیکن خانه سوز است

*

یاری که داد بر باد، آرام و طاقتم را

ای وای اگر نداند، قدر محبتم را

*

دلم چو خاطر دانا به صبح بگشاید

که صبحگاه نشانی است از بناگوشت

*

برون نمی رود از خاطرم، خیال وصالت

اگرچه نیست وصالی، ولی خوشم به خیالت

*

به لبت، کز می نوشین هوس انگیزترست

کز غمت، باده ز خوناب جگر مینوشم

*

چرا آتش زدی در خانه ما؟

رهی را با نگاهی می توان سوخت

*

از توبه من، باده روشن گله دارد

امشب لب ساغر ز لب من گله دارد

*

عشق روزافزون من از بیوفائی های توست

می گریزم گر به من، یک دم وفاداری کنی

*

در چنین عهدی که نزدیکان ز هم دوری کنند

یاری غم بین، که از من یک نفس هم دور نیست

*

دیشب به تو افسانه دل گفتم و رفتم

وز خوی تو، چون موی تو، آشفتم و رفتم

*

بوی آغوش تو را از نفس گل شنوم

گل نورسته مگر دوش در آغوش تو بود؟

*

رفتم از کوی تو چون بوی تو، همراه نسیم

این گلستان به خس و خار چمن ارزانی

*

هنوز گردش چشمی نبرده از هوشت

که یاد خویش هم از دل شود فراموشت

*

از بس که بدی دیده ام از این مردم

وحشت کنم از مردمک دیده خویش

*

عشق آموز، اگر گنج سعادت خواهی

دل خالی ز محبت، صدف بی گهر است

*

گر به کار عشق پردازد رهی عیبش مکن

زان که غیر از عاشقی، کاری نمی آید از او

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.