شنبه , دی ۲۷ ۱۳۹۹
شعر

دستم اگر رسد، به خدا می رسانمت (شهریار)

(غزل های زیبا)

ملال محبت … (شهریار)

گاهی گر از ملال محبت بخوانمت

دوری چنان مکن که به شیون برانمت

چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

تو گوهر سرشکی و دردانه صفا

مژگان فشانمت که به دامن نشانمت

سرو بلند من که به دادم نمی رسی

دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

تن نیستی که جان دهم و وارهانمت

ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی

فردا به خاک سوختگان می کشانمت

تو ترک آبخورد محبت نمی کنی

اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت

ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای

بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت

یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب

تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت

چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب

دارم غزال چشم سیه می چرانمت

لبخند کن معاوضه با جان شهریار

تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

( زمزار )

پیشنهاد شده برای شما:
کسی می آید از یک راه دور آهسته آهسته

همچنین ببینید

شعر امام زمانی

(شعر) آفتاب دل من، چهره برون آر و بتاب

( دلنوشته های انتظار برای امام زمان عج ) آفتاب سبز زمین … شعر از …