اس جدید

سری ۴۷ اس ام اس و پیامک جدید

(تازه های پیامکی)

سری ۴۷ اس ام اس و پیامک جدید

محبوب من !

تو روی صندلی نشسته بودی

که خدا “بهار” را طراحی کرد

پایه های صندلی جوانه زدند

تا سرشانه های تو…

از صندلی برخاستی

بهار به راه افتاد.

دوست ندارم

تو را غمگین ببینم

پرده ها را کنار بزن

بگذار آفتاب

درونت را روشن کند . . .

می گویم نمی شود یک شب بخوابی و

صبح زود

یکی بیـاید و بگویـد

هر چـه بـود تمام شـد به خدا …؟

همه عاشق شدن را بلدند،

اما فقط تعداد کمی هستند که بلدند چگونه

در عشق با یک نفر برای مدتی طولانی بمانند !

به پایان فکر نکن

اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند

بگذار پایان تو را غافلگیر کند

درست مثل آغاز . . .

دلتنگ ها بهتر مى دانند

که خواب یک نیاز نیست

تنها یک بهانه ست تا آدمى

به شب پناه ببرد . . !

خواب دیدم تنها هستم

بلند شدم …

تعبیر شد !

در عشق،

یک و یک

می شود یک . . .

زندگی کن آقا …

شده که آدمیزاد عمر رو در توصیف حسرت از دست دادن عمر ، تلف کرده

بچه ت رو بغل کن

دست زنت رو بگیر برو پارک،

سهم ما یک لحظه از زمانه، اونو فراموش نکن !

میترسانَدَم قطار

وقتى که راه مى افتد ،

و این همه آدم را

از آن همه آدم جدا مى کند . . .

من،

قایقِ شکسته‌ای برگشته از دریا

تو، بندری مه‌آلود و سرد.

تا کنارت پهلو بگیرم

آتشی دست‌ و‌ پا کردی از من!

بوی عطری آشنا

تو را یک‌روز بیدار خواهد کرد،

حتا اگر یک‌عمر

خوابیده باشی

زیرِ سنگی سرد!

بی‌قرارم

درستْ مثل اسبی که چند لحظه قبل،

حادثه را بو کشیده باشد!

قایقی که از دریا برنمی‌گردد

یا اسیرِ توفان شده است

یا غمِ قایقران!

از “استانبول” هیچْ نمی‌دانستم

مگر خیابانی که

در آن عاشق‌اَت شدم.

و حالا

سال‌هاست تمام شهر را می‌شناسم

مگر آن خیابان را؛ و تو را

از تو

به شعر پناه می‌برم

مثلِ وقتی‌ که از شیطان

به خدا

رسیده‌ام،

اما

مثل سیبی به‌وقتِ افتادن!

تو اگر بهار را صدا کنی، می‌آید

حتا اگر دل‌اَش

جا مانده باشد میانِ برف‌ها

هوا سرد باشد وُ

دل‌اَت گرم؛

اما به اجاقی روشن

جایی زیر برف‌ها مدفون!

از هر جهت که بیایی

مرا خواهی یافت.

در من هنوز می‌سوزد

آتشی که وقتِ رفتن افروخته بودی!

نوشته های رضا کاظمی

تمام آسمان اگر

بغض شود

و سی و یک زمستان

آنی بر سرم آوار ،

باز هم شکوفه می کنم

هزار بار

از باور بهار

ما طوری رفتار می کنیم که

انگار گذشته ای نداریم.

هر روز متولد می شویم،

هر شب می میریم …

تصمیم گرفته ام فردا از خواب بلند نشوم

در آینه تو را نبینم

شبکه های مجازی را دنبال خبری از تو نگردم

خاطره های تو را مرور نکنم

اصلن فراموشت کنم

تصمیم سختی ست اما آن را گرفته ام

فقط؛

نمی دانم چرا خواب نمی روم!

نمی خواستم ناراحتت کنم

اما انگار کردم

با دوست داشتن زیادم

با هِی ببینمت هایم

با همیشه ببخشها و

همیشه ، دلَم برایِ تو تنگ شُده هایم

نمی خواستم ناراحتت کنم

اما انگار کردم

شعرهایم

دوست دارند یکبار

تو را از نزدیک ببینند.

کاش می شد شبی

به خواب دفترم

بیایی…

کوچک که بودم

نمی توانستم

مرگ را با همه ی عظمتش بشناسم

حالا

بزرگ شده ام

آنقدر که قادرم

زندگی را با همه ی حقارتش

به شوخی بگیرم.

هزار نکته ز باران و برف می گوید

شکوفه ‌ای که به فصل بهار در چمن است

هم از تحمل گرما و قرن ها سختی است

اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است

تنهایی یعنی :

باران ببارد وُ،

تو به‌ قدر دو نفر،

تنها قدم بزنی !

احساس می کنم ده ها نفرم

شاید هم صدها نفر

چون هر شب از دلتنگی می میرم

و هر صبح

یک آدمِ دیگر

در من جان می گیرد

و به دوست داشتنِ تو ادامه می دهد

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند

روز و شب دارد ،

روشنی دارد ،

تاریکی دارد ،

کم دارد ،

بیش دارد

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده ،

تمام می شود بهار می آید …

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.