حسین پناهی

جملات آموزنده از حسین پناهی

(سخنان زیبا و آموزنده)

جملات آموزنده از حسین پناهی

نیازی نیست
اطرافمون پر از “آدم” باشد!
همون چند نفری
که اطرافمون هستند
“آدم” باشند کافیه!

*

*

انسان در کجا ریشه دارد ؟
در اندیشه ؟
ظلمات جستجوی ما کجاست ؟
ما مامور ساخت چه محصولی هستیم ؟
نیمه شب
در تاریکی اتاق به این موضوع فکر میکنم
و در چند متری خانه
مادری مهربان
در دهان قاتلی فالگیر که چهارده ماه بیشتر ندارد
پستانک می چپاند

*

*

کسی از حال کسی آگه نیست!
حالی نیست!
گاهی در آیینه به خود می گوییم:
حیف از بُز
آدمی
مالی نیست…!

*

*

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند!

*

*

باد پرده ها را آرام تکان میدهد
و ما بچه های خوش باور
لب ریز از اضطراب و امید
زوایای نیمه روشن را به هم نشان میدهیم

*

*

ما تماشا چیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم
دیر امدیم خیلی دیر
پس به ناچار
حدس می زنیم
شرط میبندیم
شک میکنیم
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است

*

*

من کجا خوابم برد؟!
من می‌خوام برگردم به کودکی،
قول می‌دَم که از خونه، پاموُ بیرون نذارم، سایه موُ دنبال نکنم…

*

*

تو سکوت می کنی
و فریاد زمانم را نمی شنوی.
یک روز
من سکوت خواهم کرد,
و تو آن روز یرای اولین بار
مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید…!

*

*

خدایا
دست بشکنه,
پا بشکنه
سر بشکنه
اما…
دل نشکنه…!

*

*

از هیکل استخوانی ام
روی تخت
بودایی می سازم
و ذهنم را تا انتهای ظلمانی ترین منظومه ها
به دنبال خدا می فرستم
و دعا می کنم:
خدایا!
گربه یی برسان،
تا این همه کلاف را کلافه کند!

*

*

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…

*

*

نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

*

*

ما چیستیم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!

*

*

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…

*

*

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.