سلام بر زینب

دلنوشته ها و اشعار رحلت زینب کبری (س)

(شعر مناسبت های مذهبی)

دلنوشته ها و اشعار رحلت زینب کبری سلام الله علیها

یک سال و نیم مانده غمت در گلوی من
هر  روز و شب تویی همه جا روبه روی من

 در زیر آفتابم و تشنه شبیه تو
دنیا کشیده خنجر غم بر گلوی من

تصویر قتلگاه تو یادم نمی رود
یک بوسه از تنت شده  بود آرزوی من

از خاطرات آن شب مقتل کنار  تو
مانده هنوز لاله سرخی به روی من

یک لحظه چوب محمل و پیشانی ام شکست
تا رفت روی نیزه سرت پیش روی من

قاری روی نیزه شدی تا نگاه ها
آید به سوی نیزه نیاید به سوی من

سنگین ترین  غمم  غم دفن سه ساله بود
او رفت و رفت پیش شما آبروی من

بشکن سفال عمر مرا تا نفس کشم
دیگر بس است باده غم در سبوی من

*

**

***

**

*

بین نماز، وقت دعا گریه می کنی

با هر بهانه در همه جا گریه می کنی

در التهاب آهِ خودت آب می شوی

می سوزی و بدون صدا گریه می کنی

هر چند زهر، قلب تو را پاره پاره کرد

اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی

اصلاً خود تو کرب و بلای مجسّمی

وقتی برای خون خدا گریه می کنی

آبِ خوش از گلوی تو پایین نمی رود

با ناله های واعطشا گریه می کنی

با یاد روزهای اسارت چه می کشی؟

هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی

با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار

هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی

هم پای نیزه ها همه جا گریه کرده ای

هم با تمام مرثیه ها گریه می کنی

دیگر بس است “چشم ترت درد می کند “!

از بس که غرق اشک عزا گریه می کنی

(یوسف رحیمی)

*

**

***

**

*

ببین زمانه چه آورده است بر سر من
نشسته گرد اسارت به روی پیکر من
نپرس موی سفیدم نشانه ی چه غمی ست
نپرس از دل خون و نگاه مضطر من

حسین و اکبر و عباس و قاسم و… شده بود
تمام دشت پر از لاله های پر پر من

ورق ورق شده بودی ، نرفته از یادم
چگونه جمع نمودم تو را برادر من

تمام جان و دلم سوخت بعد رفتن تو
چرا که سایه ات افتاده بود از سر من

به روی تل ، دم گودال ، پیش طشت طلا
همیشه قبل تر از من رسید مادر من

نبود طاقت شرمندگی بیشتری
هزار شکر نگفتی کجاست دختر من

اگرچه بعد تو یکسال ونیم رفت ، هنوز
سری به نیزه بلند است در برابر من

(مجتبی خرسندی)

*

**

***

**

*

کیست زینب همیشه بی همتا
نورِ مستورِ عالمِ بالا
کیست زینب نفس نفس حیدر
کیست زینب تپش تپش زهرا

کیست زینب حسینِ پرده نشین
کیست زینب حسن به زیرِ کسا

کیست زینب کسی چه می داند؟
غیر آن پنج آفتاب هدی
ٰ
کیست زینب تلاطم عباس
کیست زینب تموّج دریا

ذوالفقار علی میان نیام
اوجِ نهج البلاغه ای شیوا

کیست زینب فراتر از مریم
روشنی بخشِ هاجر و حوّا

کیست زینب حجابِ جلوه ی غیب
صبر اعظم ، صلابت عظما

قلمم بشکند چه می گویم
من و اوصافِ زینب کبری؟

من چه گویم که گفت اربابم
حضرت عشق ، التماس دعا

السلام ای شکوه نام حسین
دومین فاطمه، تمامِ حسین

(حسن لطفی)

*

**

***

**

*

در چشمهای منتظرم نا نمانده است
یک چشم هم برای تماشا نمانده است
از بَسکه گریه کرده ام و خون گریستم
اَشکی برایِ دخترِ زهرا نمانده است

نزدیک ظهر و بسترِ زینب در آفتاب
جانی ولی در این تنِ تنها نمانده است

چیزی برایِ آنکه فشارم به سینه ام
جز این لباسِ کُهنه خدایا نمانده است

غارت زده منم که پس از غارتِ دلم
زُلفی برای شانه زدنها نمانده است

ای شاه بی کفن،کفنم کن برادرم
با دستِ خود به چادر مشکیِ مادرم
***
آه از خیامِ شعله ور و از شراره ها
از خنده ها و هلهله ها و اشاره ها

غارتگران پس از تو به ما حمله ور شدند
بستند پیش ما همه ی راه چاره ها

غارت شدند جوشن و پیراهن و عَلَم
حتی زِ خیمه ها همه ی گاهواره ها

در دستها نبود به جز تازیانه ها
بر پنجه ها نبود به جز گوشواره ها

چیزی نمانده بود که معجر بخوانیش
بر گیسوان شعله ور از تکه پاره ها

در پیش چشم مادر و خواهر به روی نِی
می خورد تاب سرِ شیر خواره ها

از بس زدند بال و پَرِ کودکان شکست
از بس زدند چوبِ تَرِ خیزران شکست

(حسن لطفی)

*

**

***

**

*

هفتاد و دو شهید به صحراى زینب است
پایین نامه همه امضاى زینب است

میمیرم و دم تو مرا زنده میکند
قارى من صدات مسیحاى زینب است

از سربلندى تو سرافراز میشوم
بالاى نیزه ها سرت آقاى زینب است

جاى مرا گرفته اى و پس نمیدهى
جاى تو نیست بر سر نى، جاى زینب است

امروز که مشاهده کردى مرا زدند
عین همین مشاهده، فرداى زینب است

در طول زندگانى پنجاه ساله ام
این اولین نماز فراداى زینب است

این جلوه هاى مختلف روى نیزه ات
از”مارایت الا جمیلا”ى زینب است

طورى قدم زدم که همه باخبر شدند
کاخ یزید زیر قدمهاى زینب است

دارند سمت من صدقه پرت میکنند
خرماى نخلها جلوى پاى زینب است

هرچه زدند سنگ، سرش آخ هم نگفت
آخر حسین گرم تماشاى زینب است

(علی اکبر لطیفیان)

*

**

***

**

*

بازهم روضه ی زینب همه جا ریخت بهم
حال و روز همه ی اهل سما ریخت بهم

بازهم پیرهنی را به سر و روش کشید
آسمان تیره شد و حال هوا ریخت بهم
زیر خورشید نشسته به خودش میگوید
به چه جرمی همه ی عزت ما ریخت بهم؟

اشک هایش چقدر حالت مادر دارد…
آه … از بی کسی اش کرب و بلا ریخت بهم

لحظه ی آخر عمرش دل او بی تاب است
کهنه پیراهنی از آل عبا ریخت بهم

میرود تا به برادر برسد اما حیف…
گریه هایش همه ی مرثیه را ریخت بهم

یاد آن لحظه ی بی طاقتی گودال است
نیزه آمد که تن خون خدا ریخت بهم

(پوریا باقری)

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.