پیامک زیبا

سری ۴۲ اس ام اس و پیامک زیبا

( زیباترین جملات کوتاه )

سری ۴۲ اس ام اس و پیامک زیبا

باران

ناگهانِ ابر است

اشک، ناگهانِ عشق

من، ناگهانِ تو؛

و تو

از کنار این‌ همه ناگهان،

آهسته و آرام گذشتی.

خورشید مردّد است، کمرنگ شده

هر چیز که دست می زنم سنگ شده

انگار که حال و روز دنیا خوش نیست

شاید که دلت برای من تنگ شده

دو سال است که می دانم

بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم

آواز چیست

راز چیست

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می شوم.

نخواه فراموشت کنم!

آخر کدام درخت

در کدام اردیبهشت

خانه تکانی کرده است؟

دیوانه

من تازه عاشقت شده ام

نمیشود

که در کوچه های ” اردیبهشت “

تنها قدم زد !

خودت را زود برسان ..

مبل‌ ها را چیدم

پرده‌ها را کنار پنجره

قاب‌ها را به دیوار آویختم

بعد

دو فنجان چای ریختم

و فکر کردم به ۳۶۵ روزِ دیگر

که می‌توانم با چیدمانی دیگر

دوستت بدارم…

خسته‌ تر از آنم

که لیوانی چای

آرامم کند

آغوش گرم ترا می‌خواهم

در جنگلی ناشناس

وقتی که آسمان

از لا‌به‌لای شاخه‌ها

سرک می‌کشد …

درختان کوچه

نمی‌توانند یکدیگر را بغل کنند

دست‌های آنها را همیشه قطع می‌کنند

مثل دست‌های من

که بیهوده کشیده شده است در فاصله

و در این سکوت

که هیزم‌شکن بین من و توست!

حالا که تو رفته یی می فهمم

دست های تو بود

که به نان طعم می داد

پنیر را به سفیدی برف می کرد

و روز می آمد و سر راهش با ما می نشست. _

حالا که تو رفته یی

و ملال غروبی نان را قاچ می کند

و برگ درختان

به بهانۀ پاییز

ناپدید می شوند.

دل تنگی

جان واژه هایَم را می گیرد

نفسِ کلام ام را

و حرفی برایِ از تو گفتن نمی ماند!

هیچ کوهی را از جا نمی کَنَد!

در عوض

فرهاد شدن، توهم شیرینی ست

که می تواند

کوه ها را زیرِ پاهایَم جا به جا کند

تا جایی که ردِ قدم هایَ ت را بگیرم

و ته کوهِ قاف

قله ی آغوشَ ت را فتح کنم!

دیگر

نه آرام رانندگی می کنم

نه قرص هایم را سر ساعت می خورم

و نه توصیه های پزشکی را جدی می گیرم

می گذارم

مرگ سر وقت زندگی ام بیاید

و سر از کارش در بیاورد

تا خرخره در دل تنگی فرو می روم

وقتی مرگ، امن ترین آغوشی ست

که زندگی به آن پناه می برد

گاهی آن که دشمن می شناسی اش

دوست ترین است!

آمد از شاخه فرود،

بوسه زد برلب رود؛

برگ عاشق شده بود.

همه چیزش

از صبح شروع می شود

روز و من،

از تو،

با صدایت،

که می گویی صبح است،

بلند شو، تا ببوسمت…

و هنگامی که من فریاد مى ‌زنم

و گریه مى ‌کنم ،

خانه خالى‌ ست

هیچکس صداى مرا نمى ‌شنود

و دنیا همین خانه‌ ی خالى ‌ست

که در آن وقتى صدا مى ‌زنیم هیچکس پاسخ نمى ‌دهد.

بهار هم آمد

هر جا هستی

خوب باش

فقط برای یکبار

از خودت بپرس

او که برای تو

روزی چند بار می مُرد

حالا کجاست؟

مردم می گویند که درد کشیدن

آدم را شریف و پاک می کند.

این دروغ است!

درد فقط آدمی را بی رحم می کند…

سیم هاى زیر تار، زنانه است و

سیم هاى بم، مردانه.

از تلفیق این دو است که موسیقى

دلنواز زندگى نواخته مى شود.

به یک جایی از زندگی که رسیدی ،

میفهمی رنـج را نباید امتداد داد;

باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد

و از میانشان میگذرد, از بعضی آدمها بگذری

و برای همیشـه تمامشان کنی !

از منزل کفر تا به دین یک نفس است

وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

بهار را دوست دارم

اگر در ستایش شکوفه باشد.

باران را دوست دارم

اگر در ستایش آسمان باشد.

و شعر را دوست دارم

اگر در ستایش سکوت باشد.

زیاده خواه نیستم

جاده‌ ی شمال

یک کلبه ی جنگلی‌

یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی

کمی‌ هیزم

کمی‌ آتش

مه‌ِ جنگل

کمی‌ تاریکی‌ِ محض

کمی‌ مستی

کمی‌ مهتاب

برای حال بیشتر … چند نخِ سیگار

و بوی یار

و بوی یار

و بوی یار

چگونه میتوان گریخت

از پیوند سنگین پرده و تاریکی‌؟

چگونه میتوان

خاطرِ پنجره را

با یک زندگی‌ دوباره

آشتی‌ داد؟

در نی زار

پرنده ای اندوهگین می خواند

گویی چیزی را به یاد آورده

که بهتر بود

فراموش کند .

هر سربازی

در جیبهایش

در موهایش

و لای دکمه های یونیفورمش

زنی را به میدان جنگ می‌برد

آمار کشته های جنگ

همیشه غلط بوده است

هر گلوله

دونفر را از پا در می آورد

سرباز

و دختری که در سینه اش می‌تپد

تا تو را تکرار کنم

من ادامه می یابم

از نسل من فرزندی به جای خواهد ماند

همنام تو .

در کوچه ها اگر سیمای مرا دیدی

به نوازش درنگی کن

همنام تو

قسم به نام تو

که

نوازش تو را بر خاکم خواهد نشاند .

زیر باران

با خرمن خیس یادت،

خاطره ها را ورق می زنم

کجای دل من

رنگین کمان را نوشته ای

که هر ابری بیاید

من دلم

باز هم باران می خواهد …

مهر او

زمزمه جویبار بود

درروزهای مکرر خالی

حال

من مانده ام

و خروش یک اقیانوس

برق رفته بود

از تاریکی استفاده کردم

تا جای خودم را با تو عوض کنم

صبح

نان تازه خواهی خرید

و مرا دوست خواهی داشت.

چه جمع عاشقانه ای ست

هر شب!

حضور من و خیالت

در کنار آتشی که در درونم به پاست

زن بـــودن

غمگین ترین شادی دنیاست!

و نمـــی دانی

من به خاطــر تو …

چقـــدر

به اشکـــهایم لبخند زده ام!!

در زمانی که وفا

قصه ی برف به تابستان است

و صداقت گل نایابی ست

به چه کس باید گفت….

با تو انسانم و خوشبخت ترین….

تا به حال کسی

تو را با چشم هاش نفس کشیده؟

آنقدر نگاهت می کنم

که نفس هام

به شماره بیفتد

بانوی زیبای من!

جوری که از خودت فرار کنی

و جایی جز آغوش من

نداشته باشی.

ای که چون زمستانی

و من دوست دارمت

دستت را از من مگیر

برای بالا پوش پشمین‌ات

از بازی‌های کودکانه‌ام مترس.

همیشه آرزو داشته‌ام

روی برف، شعر بنویسم

روی برف، عاشق شوم

و دریابم که عاشق

چگونه با آتش ِ برف می‌سوزد!

تنهایی،

شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم

گاهی لباسِ برگ می‌پوشد

گاهی لباسِ برف

اما، همیشه هست!

تنهایی تو را می‌ شکند،

در شاخه‌های من بپیچ

باد را

غافل‌گیر ‌کنیم!

روزها زیبایند

خرده تلنگری به شعر

نفس در هوای خواستن تو

و هر روز،

نخستین نشانه حضورت

لبخند خواهش،

بر لبان ثانیه‌ها می‌نشاند.

عشق

و زیستن در هوای تو

خوشبختی فریبنده‌ای است

زندگی را دوست دارم.

عشق من

بارها با نفس‌هام

به نقطه نقطه‌ ی تنت گفته‌ ام:

دوست داشتن تو

گفتنی نیست

تماشایی ست

دست‌هام شاهدند.

گاه یادِ همان چند ستاره‌ی دور که می‌افتم

دور از چشمِ تاریکی

می‌آیم نزدیکِ شما

کمی دلم آرام بگیرد

خیالم آسوده شود

جای بعضی زخم‌ها را فراموش کنم

اما هنوز نگفته: ها!

باد می‌آید.

با این حال تو خودت قضاوت کن

من هنوز هم

بدترین آدم‌ها را دوست می‌دارم.

سر می رود

گل از سبد

عطر از گل

باد از عطر

چنان که تصویر از آیینه

و زیبایی تو

از چشم من.

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.