اشعار ولادت علی اکبر

اشعار و دلنوشته های ولادت علی اکبر (ع)

( دلنوشته های اعیاد شعبانیه )

اشعار و دلنوشته های ولادت علی اکبر سلام الله علیه و روز جوان

      می‌آیی و لیلا شده مجنون عطر و بوی تو
دستی به رویت می‌کشد، یک دست بر گیسوی تو

      نه بر نمی‌دارد کسی یک لحظه چشم از روی تو
یک چشم زینب بر حسین آن چشم دیگر سوی تو

      هم باده نوش کوثری، هم مست از جام علی
باز، ای محمد! می‌رسی، این بار با نام علی

      یا رب و یارب ساغرت، یا حق و یا حق باده‌ات
از مستی لب‌های تو میخانه شد سجاده‌ات

      یک دم علی گل می‌کند در آن لباس ساده‌ات
یک دم محمد می‌رسد با زلف تاب افتاده‌ات

      می‌آید از در مصطفی امشب که مستم با علی!
حالا که تو هر دو شدی پس یا محمد! یا علی!

      تسبیح زیبایت دل روح الامین را می‌برد
آن قد و بالایت دل اهل زمین را می‌برد

      ناز قدم هایت دل سلطان دین را می‌برد
موج نگاهت کشتی اهل یقین را می‌برد

      غرقند قایق‌های ما در بهت اقیانوس تو
بال ملک می‌سوزد از «یا نور و یا قدوس» تو

      وقتی رجز خوان می‌شوی، انگار حیدر می‌رسد
یک لافتای دیگر از نسل علی سر می‌رسد

      ای نسخه دوم! ـ که با اصلش برابر می‌رسد ـ
پیش تو می‌لرزد زمین، گویی که محشر می‌رسد

      صف می‌کشد یک شهر تا شاید تماشایت کند
مه می‌رسد تا یک نظر در صبح سیمایت کند

      شهزاده! دل را می‌بری از شهر با یک گوشه لب
ای مرد! تو یا یوسفی یا احمدی،  یا للعجب!

      چشم انتظارت کوچه‌ها، ای ماه زیبای عرب!
صبح یتیمان می‌رسد تا می‌رسی تو نیمه شب

      دستان تو میراثی ست از دست کریم مجتبی
اصلاً تو گلچینی شدی از گلشن آل عبا

      تا پرده‌های خیمه را ماه جوان وا می‌کنی
هم دشمن و هم دوست را غرق تماشا می‌کنی

      با شرم و خواهش یک نظر در چشم بابا می‌کنی
از او چه می‌خواهی؟ چرا این پا و آن پا می‌کنی؟

      ای کربلایی این تو و این لحظه‌ی دلخواه تو
ای شیر مست هاشمی این جاست جولانگاه تو

      می‌خواستت در خاک و خون اصلاً خدای کربلا
اصلاً سرشتت از گِلی خونین برای کربلا

      تا باز باشی بهترین، در روضه‌های کربلا
اما در این توفان امان از ناخدای کربلا

      با خواهش چشمان تو تا اذن میدان می‌دهد
با رفتنت آرام جان! دارد پدر جان می‌دهد

(قاسم صرافان)

*

*

*

الگوى شجاعت و ادب،اکبر
در دانه فاطمى نسب،اکبر
فرزند یقین ز نسل ایمان بود
پرورده دامن کریمان بود
آن یوسف حسن،ماه کنعانى‏
در خلق و خصال،احمد ثانى
آن شاهد بزم، سرو قامت بود
دریا دل و کوه استقامت بود
آن دم که لباس رزم مى‏پوشید
از کوثر عشق، جرعه مى‏نوشید
از فرط عطش فتاده بود از تاب
گردید ز دست جد خود سیراب
در راه خدا ذبیح دین گردید
بر حلقه عاشقان نگین گردید
داغش کمر حسین را بشکست
با خون سرش حناى خونین
بست دیباچه داستان حق، اکبر
قربانى آستان حق، اکبر . . .

*

*

*

  ساقی بیا که مشکلم آسان نمی شود
جامی بریز باده که پنهان نمی شود

      طوفانیم، رسیده ام از خم سبو کشم
با این یکی دو جام که طوفان نمی شود

      ما را خدا برای حسین آفریده است
این بندگی حواله ی سلطان نمی شود

      ما از ازل خراب سبوییم و غیر ما
مستی حریف این مِیِ جوشان نمی شود

      ما عاشقیم، عاشق ارباب زاده ایم
این عاشقی نصیب سلیمان نمی شود

      ساقی بیا و این دل دلداده را ببین
جامی بریز و حضرت شه زاده را ببین

بالا بلند! سایۀ طوبی کجا و تو!
ای آبشار! پهنۀ دریا کجا و تو!

      با یک نگاه زنده کنی کائنات را
تا سر دهند شور مسیحا کجا و تو‍!

      وقتی قدم به خاک نهادی بهشت گفت:
ای قبلۀ عیان شده! دنیا کجا و تو!

      سیلاب می کند نظرت رشته کوه را
ثابت کند که معجز موسی کجا و تو!

      چون تو به اوج، جاذبه پیدا نمی شود
هر یوسفی که یوسف لیلا نمی شود

      از راه آمدی که ز دل دلبری کنی
ما سر فدا کنیم و تو هم سروری کنی

      نامت بلند باد! که این جا دلی نماند
زلفت دراز باد! که غارت گری کنی

      ای از همه شبیه ترین بر رسول عشق!
باید به آل فاطمه پیغمبری کنی

      ای اولین علی، علی دوم حسین!
باید از این به بعد علی پروری کنی

      ای جلوه ات شبیه ابالفضل بی بدیل!
باید میان معرکه ها حیدری کنی

      پیغمبر دوباره ایل و تبار عشق!
ای صاحب همیشگی ذوالفقار عشق!

      وقتی میان معرکه تکبیر می کِشی
یک دشت را به پنجه ی تسخیر می کشی

      چشم تو کافی است برای تمام خلق
وای از دمی که قبضه ی شمشیر می کشی

      زَهره که هیچ، هر رجزت سینه می درد
وقتی که نعره های نفس گیر می کشی

      عقاب های آسمان همه مبهوت مرکبت
می تازی و زبانه به زنجیر می کشی

      ای سبط مرتضی تو علی را به کارزار
با ضربه های خویش به تصویر می کشی

      زیبا ترین تجسم خون خدا تویی
سر تا به پا تمامی کرب و بلا تویی

      راه خدا به سمت تو و آسمان توست
حتی حسین چشم به راه اذان توست

      همسایه ی همیشه ی معراج اهل بیت
جای پیامبران همه در آستان توست

      شیواترین مکبّر محراب مرتضی
نهج البلاغه تا به ابد خطبه خوان توست

      ابرو کمان حضرت ارباب تا ابد
خورشید کوچه گرد به طاق کمان توست

      باب الحوائجیِ تو مثل عموی توست
عباس مست جاذبه ی بی امان توست

      بند دل حسینی و آرام زینبی
تو روضه ی نگفته ی هر شام زینبی

*

*

*

شعر از غلامرضا سازگار

یـازده روز گـذشت از مـه شعبـان معظـم
که عیان گشت دوباره رخ پیغمبر اکرم

      ذات حق- جلّ جلاله- پسری داد به لیلا
کـه سـراپــای بــود آینــۀ جــد مُکــرّم

      نه عجب اینکه به یوسف بدهد وام ز حُسنش
یـا دهـد از نفسش روح بـه ریحانـۀ مریـم

      مگـر اوصـاف ورا شـرح دهـد یوسف زهرا
ورنه آرند به وصفش ملک و جن و بشر کم

      می‌سزد تا که شود گوش همه عالم هستی
تـا ز وصفش زنـد آقـای رسـولان خدا دم

*

*

*

شعر از مهدی نظری

      شب ولادت تو عید سیدالشهداست
دلم خوش است که میلاد اکبر لیلاست

      تو آمدی که بگویی حسین تنها نیست
و تا قیام قیامت حسین پا برجاست

      همین که چشم تو وا شد مدینه روشن شد
به یمن خاک کف پای تو که عرش خداست

      مسیح خانهٔ اربابمان تویی آقا
چرا که در رگ تو خون حیدر و زهراست

      ستاره ها همه امشب به خاک می ریزند
و مقصد همه پایین پای کرببلاست

      خدا به روی تو امشب گلاب می ریزد
برای این که لبت مشک حضرت سقاست

      برای مادر تو کعبه ای بنا کرده
دو چشم زمزم این گونه ها که سعی و صفاست

      شب ولادت تو بوی یاس می آید
یقین بدان تو که مادر بزرگ تو این جاست

      تو در حوالی بالاترین دنیایی
چرا که مهد تو آغوش زینب کبراست

      تویی که راه نجات از نگات معلوم است
و تار موی تو تا روز حشر پرچم ماست

      تو هم شبیه علی افتخار میکده ای
علیِّ خانه اربابمان خوش آمده ای

      لب تو وا شد و تاریخ را مصفا کرد
تو را خدای تو تقدیم دست لیلا کرد

      تو را برای حسین آفرید و ‌کرببلا
و بعد صحنه جنگ تو را مهیا کرد

      برای این که تو عین پیامبر باشی
تو را شبیه پیمبر امیر دل ها کرد

      رخ تو را ز رخ مصطفی کشید خدا
و بازوان تو را بازوان مولا کرد

      اذان که گفت درِ گوش تو امیر عرب
تو را هوائی دیدار روی زهرا کرد

      به روی سینۀ تو تا که بوسه زد زینب
فضای قلب تو را مثل طور سینا کرد

      به بازوان تو وقتی نظر نمود حسین
دلاوری تو را هم تراز سقا کرد

      همین که روی تو واشد از آسمان، خورشید
نشست روی قشنگ تو را تماشا کرد

      تویی که در نفست یک جهان غزل داری
به روی باغ لبت کوهی از عسل داری

      کسی مثال تو آئینۀ پیمبر نیست
و یا شبیه تو مثل علی دلاور نیست

      تو آمدی و شبیه ولادت زهرا
خدا نوشت به دل ها حسین ابتر نیست

      تمام عرش اگر روی کفه ای باشند
به تار موی گدای درت برابر نیست

      همیشه تیغ تو چون رعد و ‌برق می برید
چرا که تیغ تو از ذوالفقار کمتر نیست

      هزار لشگر جنگی هزار فرمانده
حریف ضربۀ دست علیِ اکبر نیست

      مرا به خاک درت نوکری ست اربابی
چرا که خاک درت کمتر از ابوذر نیست

      ز خاک پای تو جوشید چشمۀ کوثر
مقام حضرت لیلا که مثل هاجر نیست

      تو آمدی که اذان نمازها باشی
تو آمدی که گل یاس کربلا باشی

      منم گدای قدیمی دست های شما
من آفریده شدم تا شوم گدای شما

      تو بوتراب حسینی پیمبر لیلا
مسیر سبز بهشت است چشم های شما

      ز روی مأذنه امشب اذان بگو آقا
که خلق بیمه شوند از دم صدای شما

      اگر مقام تو گویم به خلق می میرند
هزار یوسف مصری نشسته پای شما

      کرامت تو شبیه امام دوم بود
مدینه سیر شد از نان سفره های شما

      معلمان ادب راویان مکتب عشق
گرفته اند همه یک نخ از عبای شما

      بیا مرا برسان مثل حضرت فطرس
پری بده بپرم باز در هوای شما

      به جان مادرت آقا صداقت است اگر
شبی مرا برسانند کربلای شما

      وضو گرفته و ذکر حسین می گیرم
به سر زنان وسط گریه هام می میرم

*

*

*

      شعر از حمید کریمی

      امروز پیک خوش خبر هی حلقه بر در میزند
بر در مکرر حلقه را از عشق دلبر میزند

      از نغمه در مرغ دل در سینه ام ژر میزند
شادی به صد شور و شعف از هر دری سر میزند

      از شوق دل روح الامین شهپر به شهپر میزند
از عشق اکبر نعره ی الاه و اکبر میزند

      گویم به اوای جلی طالی احمد امده
هر کس که بیند روی او میگوید محمد امده

      بشنو تو از ژرفای دل فریاد درد اییل را
افشا گر رازی مگو گلبانگ میکییل را

      از فرط شادی کن نظر لبخند عزراییل را
در وصف هاجر گوش کن تکبیر جبراییل را

      کاورده از بهر خلیل امروز اسماعیل را
تا در جهان سازد علم او پرچم تجلیل را

      گویم به اوای جلی طالی احمد امده
هر کس که ببیند روی او گوید محمد امده

      در خانه ی خون خدا امده خدا را مظهری
قد قامتی مه طلعتی مه پاره ای مه پیکری

      دریا دلی شیر او ژنی صف بشکنی نام اوری
اسلام را جان پروری پیغام را پیغمبری

      نسل جوان را در جهان در خط قران رهبری
خواند حدیث عشق را در گوش زهره مشتری

      گویم به اوای جلی طالی احمد امده
هر کس که بیند روی او گوید محمد امده

      از لیلی حسن قدم مصداق خاتم زد قدم
مصداق ختم النبیا در ملک عالم زد قدم

      در سنگر خون و شرف ان ذبح اعظم زد قدم
الاله خونین تن ماه محرم زد قدم

      از دامن مریم مگر عیسی بن مریم زد قدم
در جبهه ی حق ز امر حق روح مجسم زد قدم

      گویم به اوای جلی طالی احمد امده
هر کس که بیند روی او گوید محمد امده

      در ماه شعبان جلوه گر شد زامر داور این پسر
کز مرز باور بگذرد با دادن سر این پسر

      رونق به دین حق دهد در دشت باور این پسر
از کشته سازد پشته ها از خصم کافر این پسر

      از شوق جانان بسپرد خنجر به خنجر این پسر
گردد به دشت کربلا چون لاله پرپر این پسر

      گویم به اوای جلی طالی احمد امده
هر کس که ببیند روی او گوید محمد امده

      باید حسین بن علی سر مست و شیدایش کند
تا در منای قرب حق چون هدیه اهدایش کند

      از فرط شیدایی ورا مجنون لیلا یش کند
در سن هجده سالگی مهمان زهرایش کند

      وقت شهادت دیده را محو تماشایش کند
تا در میان خاک و خون چون لاله پیدایش کند

      گویم به اوای جلی طالی احمد امده
هر کس که ببیند روی او گوید محمد امده

*

*

*

شعر از هادی جانفدا

      بگو بلا بنویسند، ها که می خواهیم
تمام دهر نخواهند ما که می خواهیم

      و چشم های تو جنّاتُ تَحتِهاَ الاَنهار
و چند تایی از این آیه ها که می خواهیم

      به  روز  واقعه  تنها  رها  نکن  ما  را
در آن بساط یکی آشنا که می خواهیم

      به فرض روز جزا، بر عذاب تن بدهیم
بهشت هم که نباشد تو را که می خواهیم

      تو باشی و پدرت باشد و خدا باشد
ببین بهشت تو را نیز با که می خواهیم

      اگر که روز قیامت حسابمان نکنی
به زندگی سفر کربلا که می خواهیم

      ببینم  آنکه  مرا  نوکر  آفریده  تویی؟
کسی که قبل من این شعر را شنیده تویی

      اگر به چشم تو لفظ غزال برگردد
به جسم مرده ی شعرم خیال برگردد

      بدون تو من از این ماه بر نمی گردم
اشاره کن به دو ابرو  هلال برگردد

      نگاه می کنی و آفتاب حیران است
به سمت غرب و یا که شمال برگردد

      به ساحتی که تویی آسمان چه می فهمد
کسی به پای بیاید به بال برگردد

      اگر مکبّر ما هم قد قیامت نیست
به خال خویش بفرما بلال برگردد

      الهی این قد و بالا بلندتر نشود
قلم الهی از این سطر لال برگردد

      که از جوار تن جاری تو حضرت کوه
رشید و سخت بیاید هلال برگردد

      و عقل کل به جز این پاسخی نمی یابد
که از جوار تو با صد سوال برگردد

      تو زیر پای پدر من به زیر پای شما
و دفن کرده مرا زیر روضه های شما

      تو آسمان بلند همیشه ی مایی
قبیله ات همه خوب و شما هم آقایی

      اراده می کنی انگور می شود پیدا
تو شهد جان حسینی، تو تاک لیلایی

      بهانه می کنی از تشنگی که برگردی
تو  دائماً  به  تمنّای  روی  بابایی

      زبان بزن به زبانش ببین که تشنه تر است
نگو که آب نخوردی تو روح دریایی

      زبان قافیه لال از نوشتن این بیت
شنیده ام که تو بر خاک ارباً اربایی

      ز داغ تشنگی ات سال و ماه می سوزد
هنوز  قلب  امیر  سپاه  می سوزد

*

*

*

 شعر از رحمان نوازنی

      ای ملائکه محو جلوه های ذات تو
بین آسمان پهن است، سفره ی صفات تو

      این همه صفات تو، ذات مشترک دارد
از وجود پیغمبر، سفره ات نمک دارد

      خضر کربلای من، پیر آسمانی ها
روضه ی پر از نور آخر الزمانی ها

      از کجا تو می ریزی، جلوه های طاووسی
که فرشته می افتد، پای تو به پابوسی

      هر که یوسفت می دید، می برید دستش را
شوق روی تو می داد، سمت باد هستش را

      هر کسی تو را دیده، خوانده قل هو اللهی
بس که مثل خورشیدی، بس که این همه ماهی

      صبح فیض می گیرد، از رخ مصابیحت
صد بهشت می ریزد، از دل مفاتیحت

      ای شبیه آیینه، ای که گرم تکثیری
بر حسین تأویلی، بر حسین تفسیری

      عشق در تو می دیده، احتشام پیغمبر
احترام تو مثلِ، احترام پیغمبر

      ای حسین دلتنگ لحن گرم و زیبایت
آیه ای تلاوت کن از زبان لیلایت

      وقت رفتنت که شد، خیمه ها قیامت شد
وقت داغ پیغمبر بر دل امامت شد

      هر که بود مجنون شد، لحظه ای که لیلا رفت
پشت پای تو دیدند اشک های بابا رفت

      رفتی و دو سه آیه از خدا رجز خواندی
رفتی و در آن میدان ذوالفقار چرخاندی

      هر که بین لشگر بود، نقشه ی فرار کشید
سایه ی خودش را از تیغ تو کنار کشید

      اخم را کمی وا کن جلوه کن تبسم را
یک نفس ترحم کن ضجه های مردم را

      در شلوغی لشگر ابن ملجمی آمد
مثل  مسجد کوفه ضربه ای به فرقش زد

      چشم اسب پر خون شد، رفت در دل لشگر
وای ارباً اربا، مصحف علی اکبر

      آه رد زانویی سمت او کشیده شد
تا رود کنار او قامتی خمیده شد

      قطعه قطعه هایش را بین یک عبا پیچید
“إحملوا اخاکم” هاش بین کربلا پیچید

*

*

*

    شعر از ناصر الدین شاه

یم فاطمی، در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی
ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلالتی

      به سما قمر، به نبی ثمر،  به فاطمه در ، به علی گهر
به حسن جگر، به حسین پسر چه نجابتی چه اصالتی

      به ملک مطاع ، به خدا مطیع ، به مرض شفا  به جزا شفیع
چه مقام بندگیش منیع به چه بندگی و اطاعتی

      خم زلف او چه شکن شکن به مثال نقره خام تن
سپری بکتف و کفن به تن به چه قامتی چه قیامتی

      ز جلو نظر سوی قبله گه ، ز قفا نظر سوی خیمه گه
که نمود شه بقدش نگه ، به چه حسرتی و چه حالتی

      ز قفا دو زن شده نوحه گر، یکی عمه گفت و یکی پسر
که نما به جانب ما نظر، به اشارتی و نظارتی

*

*

*

 شعر از سید مهران حسینی

لبت حدیث کسا را به اشتباه انداخت
نگاهت آینه ها را به اشتباه انداخت
غزل به رقص در آمد و نام زیبایت
عروض و وزن و هجا را به اشتباه انداخت
صدای کیست که پیچیده در گلویی خشک
صدا دوباره صدا را به اشتباه انداخت
حضور نافذ پیغمبرانه ای در دشت
تمام کرب و بلا را به اشتباه انداخت
الا علی الدنیا بعدک العفا یا عشق
خوش آن فنا که بقا را به اشتباه انداخت
تو جان سپردی و اینگونه جاودان ماندی
و این مقایسه ما را به اشتباه انداخت

*

*

*

    شعر از قاسم نعمتی

      گیسو به باد می دهی و دلبری علی
پا در رکاب می زنی و محشری علی

      ابرو نهان کن از نظر خیرهٔ حسود
آیینه دار صورت پیغمبری علی

      قامت مگو قیامت زهراست قامتت
از بس که قد کشیده ای و محشری علی

      گرم طواف روی تو آل ابوتراب
غرق عبادتی و خدا منظری علی

      وصفت همین بس است که در کوی رب عشق
شه زاده حرم، علی اکبری علی

      وجه غیور هر غضبت وقت حمله ها
گاه رجز تو منتسب از حیدری علی

      بین خطوط روی جبینت پر از خداست
ابن الحسین لیلی لیلای کربلاست

      نور خدا ز صورت تو دیده می شود
پیغمبرانه بر همه تابیده می شود

      شمشاد قامتی و به شمشیر کوفیان
گلبرگ ها ز ساقه تو  چیده می شود

      مثل بلور شیشه ای سنگ خورده ای
با بوسه ای وجود تو پاشیده می شود

      مقراض اهل کوفه چه آورده بر سرت
هر گوشه ای ز دشت تنت دیده می شود

      در زیر سم اسب تنت مثل زعفران
بر روی سنگ ها همه سابیده می شود

      جسمی که زیر ضربه به هم ریخته چه سان
هر تکه ای به روی عبا چیده می شود

      بر ناله های ممتد بابا کنار تو
از سوی لشگری همه خندیده می شود

      قلبی که از تمام تنت پاره تر شده
با هر صدای قهقه رنجیده می شود

      دنبال زینب آمده سقای عالمین
فریاد می زنند که وای از دل حسین

*

*

*

   شعر از علی اکبر حائری

      مدینه گشته سرتاسر چو محشر
که روئیده گلی در باغ دلبر

       خزان چشم ها دیگر بهاری ست
ز یمن مقدم این یاس اطهر

       برای دیدن روی چو ماهش
همه دارند شور و شوق دیگر

       دل لیلا شده مجنون و محوش
زند بوسه به دستانش مکرر

       یکی گوید قد افلح را بخوانید
که آمد باز سوی ما پیمبر

       یکی گوید که از برق دو چشمش
شده زنده دوباره یاد حیدر

       نماز عشق خوانید اهل دل ها
اذان گوی حرم آمد به دنیا

       دل بابا برایش بی قرار است
و دورش روز و شب پروانه وار است

       خبر آمد که از نور جبینش
قمر در آسمان پا به فرار است

       عجب شوری به دل افکنده عشقش
که سرهای دو عالم پای دار است

       کمال خیر مهر اوست در دل
دل بی یاد دلبر هم چو خار است

       که گفته سهم هر عاشق خزانی ست
که من با او همه عمرم بهار است

       منم آن سائل دیروز و فردا
که از هجران شش گوشه خمار است

       اگر عمری نفس دارم به سینه
تمام دل خوشی ام صحن یار است

       بیا امشب دلم حاجت روا کن
مرا هم زائر کرببلا کن

*

*

*

 شعر از یاسر مسافر

      ارباب زاده ای که خود ارباب عالم است
در چهره اش جمال پیمبر مجسم است

      نور است نور محض زجنس پیامبر
هر چه بگویم از منش و منطقش کم است

      نامش علی نهاده به کوری دشمنان
ارباب ما حسین که ارباب عالم است

      اعمال امشب است در مفاتیح عاشقی
مستی کنید ، جام و می اش هم فراهم است

      مجنون خویش کرده و لیلای ما شده
از شوق اوست دیده اگر پر زشبنم است

      حالا خبر دهید گدایان شهر را
پایان مستمندی و فرجام ماتم است

      اصلا نه جای شک و شبه اَست و سوال
پر می کنند کیسه های تهی را – مسلّم است

      این اامفر لشگریان می رسد به گوش
غرش که می کند و چهره درهم است

      اما چرا در شب میلاد حضرتش
حال و هوای این غزلم چون محرم است ؟

      در بین روضه های غمش آتشم زدند
آن روضه ای که در لهوف و مقرم است

      آن روضه ای که خواند قطعه قطعه اش
با دیدنش قامت بابای او خم است

می چید قطعه های بدن را کنار هم
می گفت علی بعد تو دنیا جهنم است

*

*

*

      شعر از غلامرضا سازگار

ماه شعبان یا طلوع ماه لیلا آمده؟
یا حسین دیگری بر آل طاها آمده؟
یا بوَد ماه رجب میلاد مسعود علی
یا محمّد در مه شعبان به دنیا آمده؟
پای تا سر حسن در حسن است و سر تا پا جمال
یا که می‌بینم حسن با روی زیبا آمده؟
آمنـه بـار دگر حسن محمّد را ببین
روی دست امّ‌لیلا روی احمد را ببین

      ****

      این پسر سرتا قدم جان است در چشم حسین
یک بهشت روح و ریحان است در چشم حسین
ابرویش تصویر بسم‌الله الرحمان الرحیم
صورتش سی جزو قرآن است در چشم حسین
هل اتی و عادیات و فجر و واللیل و نبأ
شمس و قدر و نور و فرقان است در چشم حسین
همسر شمس الضحی ماه تمام آورده است
یا دوبـاره حضرت زهرا امام آورده است

      ****

      طلعت او مشعل «انّا هدیناه السبیل»
نه، بگو آیینه حسن خداوند جلیل
بس‌که این مولود از سر تا قدم پیغمبر است
نی عجب گر از برایش وحی آرد جبرییل
یوسفی بر روی دست یوسف زهرا بوَد
یا که اسماعیل دیگر بر سر دست خلیل
بـر قـد و بــالا و روی نـازنینش آفـرین
هم به صورت، هم به صورت‌آفرینش آفرین

      ****

      ای نجوم شهر! ماه انجمن را بنگرید
در بهشت وحی، باغ یاسمن را بنگرید
چشم دل بگشوده و گیرید جان بر روی دست
تا به یک صورت جمال پنج تن را بنگرید
بر فراز شانۀ ریحانۀ ختم رسل
یک امیرالمؤمنین بت‌شکن را بنگرید
باغبان وحی امشب یاس گیرد روی دست
باید این دردانه را عباس گیرد روی دست

      ****

      این پسر بهتر ز خوبان تمام عالم است
هم خطاب مبرم است و هم کتاب محکم است
این کلیم‌الله نه این خود کلام کبریاست
این مسیحا نیست، اما صد مسیحا را دم است
این ولی‌الله فرزند ولی کبریاست
این زمینی ماه یا خورشید عرش اعظم است
آن چـه اعجـاز انبیـا آرنـد آرد این پسر
هر چه خوبان جهان دارند دارد این پسر
نور خیزد از جبین و وحی ریزد از دمش
عالم ار گویند در وصفش سخن آید کمش
مجتبا و زینب کبرا و عباس و حسین
چون کلام‌الله می‌بوسند یک‌یک هر دمش
شک ندارم چشم حق بین امیرالمؤمنین
ذوالفقار دیگری بیند در ابروی خمش
امّ‌‌لیـلا روی ایــن شبـه پیمبــر را ببــوس
شکر این نعمت که داری دست حیدر را ببوس

      ****

      ای عیان در قامتت قدر و جلال اهل‌بیت
در وجود حضرتت پیدا کمال اهل‌بیت
یک بشر پا تا به سر، سر تا به پا خیرالبشر
یک جوان و این همه حسن و جمال اهل‌بیت
سرو قدش نخل امید عزیز فاطمه
ماه رویش آفتاب بی‌زوال اهل‌بیت
هر چه دارند انبیا و اوصیا و اولیا
در وجـود نـازنینت آفریده کبریا

      ****

      ای سلام از ذات پاک ذوالجلالت روز و شب
هم عجم مبهوت و حیران جمالت، هم عرب
خلق کرده در وجودت ذات پاک ذوالجلال
هم شجاعت هم فصاحت هم ملاحت هم ادب
چون به میدان شهادت آمدی دیدم درست
یک رسول‌الله در بین هزاران بولهب
هر که چشم افکند بر ماه رخت مبهوت شد
گفت پیغمبـر نهــاده رونی در جنـگ احد

      ****

      یاد دارم دو علی هم در احد هم کربلا
یکه و تنها به پیش تیر و شمشیر بلا
آن فداییِ محمّد این فدایی حسین
آن نوَد زخمش به تن، این زخمش از سر تا به پا
آن علی را بخیه‌ها بر زخم‌های تن زدند
این علی را روی هر زخمش رسیدی زخم‌‌ها
او ز بـرق تیغ صحرای احد را تاب داد
این زبانش بر دهان خشک بابا آب داد

      ****

      حیف جای گل به تن گل‌زخم‌هایت چیده شد
پیکرت مانند تسبیحی ز هم پاشیده شد
با نگاه چشم گریان پدر در موج خون
روی هر زخمت هزاران زخم دیگر دیده شد
فرقت از شمشیر دشمن چون دل بابا شکافت
جسم پاکت از هجوم تیرها پوشیده شد
سرخـی روی پـدر از چهـرۀ گلگـون توست
میوه‌های نخل «میثم» قطره‌های خون توست

*

*

*

     شعر از علی اکبر لطیفیان

پیغمبرانه بود ظهوری که داشتی
خورشید بود جلوه طوری که داشتی

      هر شب نصیب سفره شهر مدینه شد
در کنج خانه نان تنوری که داشتی

      شب زنده دار بودی و ذوب خدا شدی
در بندگی گذشت حضوری که داشتی

      ای سر به زیر و از همگان سر بلندتر
عین تواضع است غروری که داشتی

      خلقاً و منطقاً همه مثل رسول بود
در کوچه های شهر، عبوری که داشتی

      این آفتاب توست که خورشیدمان شده!
یا که پیمبر است دوباره جوان شده؟

      مردی رسیده تا که پر از دلبرش کنند
مانند خاک آمده تا که زرش کنند

      دینی نداشت اصل و نسب نیز هم نداشت
آخر چگونه در بزند باورش کنند

      او خواب دیده بود مسلمان شده همین
او آمده مدینه مسلمان ترش کنند

      در خانه حسین اگر اکبری نبود
امکان نداشت زائر پیغمبرش کنند

      پیغمبر و زیارت او را بهانه کرد
تا که اسیر زلف علی اکبرش کنند

      آن عده ای خوش اند که حیران تو شدند
مُسلم اگر شدند مسلمان تو شدند

      چشم تو ماه و تابش ماهت پیمبری ست
روی سپید و خال سیاهت پیمبری ست

      گفتار و آفرینش و خُلق عظیم تو
لحظه به لحظه گاه به گاهت پیمبری ست

      ابروی تو کشنده و زلفت کشنده تر
جانم فدای تو که سپاهت پیمبری ست

      باید دوید پشت سر ردّ پای تو
یعنب تویی همیشه که راهت پیمبری ست

      نامت علی ست جلوه رویت محمدی ست
نامت علی ست طرز نگاهت پیمبری ست

      تو صاحب جلال علی و پیمبری
آئینه جمال علی و پیمبری

      هنگام روبرو شدنِ کارزار شد
کار تمام لشکریان با تو زار شد

      وقتی رکاب رزم تو آماده می شود
باید برای مقدم تو خاکسار شد

      نامت علی، شأن تو شمشیر ساده نیست
باید برای هیبت تو ذوالفقار شد

      حیدر شدی و ضجه لشکر بلند شد
این چه مصیبتی است که کوفه دچار شد

      از میمنه گرفته تا پشت میسره
یک لشکری قدم به قدم تار و مار شد

      فرزند لافتی که به جزاین نمی شود
شاگرد مجتبی که به جز این نمی شود

      ای آفتاب روشن شب های کربلا
پیغمبر دوباره صحرای کربلا

      ای از تمام آدمیان برگزیده تر
نوح و خلیل و آدم و موسای کربلا

      یک کاروان به عشق نگاهت اسیر شد
گیسو کمند خوش قد و بالای کربلا

      آب فرات و علقمه و گنبد حسین
یا تل زینبیه و هر جای کربلا…

  .هر چند دیدنی ست ولی دیدنی تر است
پایین پای مرقد آقای کربلا

      نزدیک تر به محضر آقاست جای تو
پایین پایی و همه پایین پای تو

      حالا که می روی جگرم را نگاه کن
این چشم های محتضرم را نگاه کن

      در این لباس ها چقدر دیدنی شدی
زینب بیا بیا پسرم را نگاه کن

      من پیر و تو جوان کمی آهسته تر برو
افتادگی بال و پرم را نگاه کن

      باور نمی کنی که علی پیرتر شدم
پیشم بیا و موی سرم را نگاه کن

      اصلاً بیا بجای تمنّا جرعه ای
شرمندگی چشم ترم را نگاه کن

      بعد از تو فصل فصل دلم بی بهار شد
بعد از تو خاک بر سر این روزگار شد

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.