داود بهرامی کرکوندی

غزل هایی زیبا از داود بهرامی کرکوندی (سری ۱)

(اشعار و سروده های شعرای معاصر شهر کرکوند)

غزل هایی زیبا از داود بهرامی کرکوندی … (سری ۱)

به دو چشم خون فشانم، نرود به بد زبانم

زدی آتش تو به جانم،  به کجا برم پناهی؟

به کجاست آن نشانت، سرزلف گل فشانت

تو بگو که من بدانم،  به کجا برم پناهی؟

شر و شور دل تو دانی،نفسی رسد که خوانی؟

به نوای خوش که مانم،  به کجا برم پناهی؟

قد سرو دل ستانت ، گل روی مه نشانت

ببرد ز من امانم،  به کجا برم پناهی؟

به دو چشم می پرستت، به لبان مست مستت

برسد چو این لبانم،  به کجا برم پناهی؟

به دو دست تو نیازم،  به هوای تو نمازم

چو در این قمار بازم،  به کجا برم پناهی؟

*

*

*

*

سکوتم را چه بی واژه،  برای تو هجا کردم

عبورم را ز این کوچه، من عمری بیصدا کردم

به قلب خسته عاشق، جفا کردی جفا کردی

ولی در اوج مستی هم، وفا کردم وفا کردم

خدا داند که عمری را به امید دو چشمانت

چه بی فرجام و بیهوده، فنا کردم فنا کردم

هزاران بار قلبم را تو بشکستی و بشکستی

ولی هربار  من آنرا به اشک غم بپا کردم

میان برزخ عشقت رهایم کردی و رفتی

نمیدانم کجای ره، من شیدا خطا کردم

*

*

*

*

کی میشود  به روی ماه تو لحظه ای نظر کنم

ای نازنین چگونه روز و شبم  بی تو سر کنم

عشقت چو سرّ گرانی به دل نهفته است

باید که دل به دریا زده و همگان خبر کنم

اینک فراق تو به آتش کشیده جان و دل

تا کی ز فکر عشق و  وصالت حذر کنم

از عاشقان دل سوخته بیاموز رسم عشق

باید به سان خسرو و مجنون خطر کنم

شهریست شهر عشق که ز وصفش عاجزم

آیا شود که روزی از کوچه عشقت گذر کنم

خواهم که مست بمیرم تا در حضور رب

بی هیچ واهمه شکایت از خونِ جگر کنم

*

*

*

کم از فراغ بخوان مرغ عاشق مست

دلم  بسوخت  زین  همه  پریشانی

بگو چه گذشته است بر دل زارت

که اینچنین به نوایت دلم بسوزانی

ز بی وفاییِ که چنین به سوگ بنشستی؟

که هر شبت تا به صبح نوحه می خوانی

به جان تو شرر زده است کدام معشوقه؟

که  با  نوای  حزینت  تو  آتش  افشانی

تنم ز حزن صدایت به لرزه افتادست

خموش  مرغ  غمین ،   دلم نلرزانی

مگر به جنون مبتلا شدی وز عشق

که ضجّه میزنی و اینچنین تو حیرانی

نخوان تو با صدای بلند قصه فراغش را

هراسم ز آنکه مبتلایانش زعاقبت عشق ترسانی

به شیوه شب زنده داران درگهش خاموش

به کنج خرابات رو  و  ضجّه زن تو پنهانی

*

*

*

*

بر قامت رعنای تو مستم

دل بر رخ زیبای تو بستم

داد از دو کمان و تیغ ابروت

مدهوش دو چشم می پرستم

می میخورم و خانه خرابم

تو جام شرابی بده دستم

دل برده ز من چو گیسوانت

آن پیچش مویت شده هستم

آن خال لبت کرده خرابم

از دام زبانت چو برستم

خواهم که ببوسم از لبانت

ترسم که کنی تو پای بستم

رسوا شدم از عشق تو افسوس

اینک همه گویند،  بت پرستم

کی می رسد از ره شب وصلت

افتاده ز پای و مست مستم

آخر من خام را چه سودست

اینگونه به داغ تو نشستم

*

*

*

میخواهم امشب هم کمی با واژگان بازی کنم

از بس که حال من خوش است باید که طنازی کنم

آن دلبر شیرین سخن، گویید آید در برم

تا با زبان چرب خود، بر بوسه اش راضی کنم

آمد خبر کمشب رخش بر من بتابد چون قمر

باید ببندم حیله ای، تا فعل غم ماضی کنم

ساقی کجایی تا دهی پیمانه ای یا جرعه ای

آمد شب وصلش ز ره باید که خودسازی کنم

خواهم که از شوقم کنون، خود ساقی محفل شوم

تا عاشقانش را به می، وز غم رهاسازی کنم

رفت اینک از قلبم برون، غمهای تلخ روزگار

خواهم که هر شب در برش افسانه پردازی کنم

وقتی که آید بر رهش، بهتر که جان قربان کنم

من لایق وصلش نیم، خوشتر که جانبازی کنم

در صفحه شطرنج عشق او پادشه بودست و من

آن به که در پیش سپاه،  بی اسب، سربازی کنم

ترسم که عشقش عاقبت، شعله به جان من زند

جاهش فراموشم شود،  بی پرده تک تازی کنم

یا رب فدای چشم او، دین و دل و دنیای من

بر عشق سوزانم کنون باید تو را  قاضی کنم

*

*

*

*

داود بهرامی

*

*

*

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.