عید قربان

اشعار و سروده های عید قربان

( شعرهای مناسبتی )

اشعار و سروده های عید قربان

عید قربان آمد ای جانم به قربان تو باد
جان من ای همدم من برخی جان تو باد

عید قربان است و بهتر نیست زین عیدی مرا
در چنین عیدی دل و جانم به قربان تو باد

سر چه باشد تا نثار مقدم جانان کنم
جان ناچیزم چو اسماعیل ارزان تو باد

ننگم آید در برت حرفی زما و من زنم
هرچه ما راهست یا رب جمله از آن تو باد

گر مرا شمس و قمر روزی تباریکی کشد
پایدار از بهر من نور درخشان تو باد

من بسی در حیرتم زان حسن و خوبی و کمال
تا ابد ای کاش جان مبهوت و حیران تو باد

تو گل من هستی و پائیز در راه تو نیست
طایر جان و دل من مرغ خوشخوان تو باد

ای خدا در عید قربان این بهین روز عزیز
جان «مردوخ» گر پذیری خود به قربان تو باد

*

*

*

عید قربان گرچه آیین خلیل آزر است
ملت اسلام را امروز زیب و زیور است

حبّذا عیدى که سرخ از خون قربانى او
گونه اسلام و روى ملت پیغمبر است

حبّذا روزى که ابراهیم را در کوى دوست
ذبح اسماعیل از یک گوسفند آسان‎تر است

حاجیان از جان چنان بوسند آن سنگ سیاه
خانه حق را که گویى خال روى دلبر است

سالى ار یک حج بود مر حاجیان را در حجاز
در خراسان خلق را هر روزه حجّ اکبر است

خانه حق را اگر خواهى بپو راه حجاز
ور بخواهى صاحب آن خانه در این کشور است

اندرین عیدى که ملت را همه فرّ و بها
از نو آیین سنّت پاک خلیل آزر است

سعى تو مشکور باد و حجّ تو مبرور باد
در حریمى کز شرافت کعبه را تاج سر است

*

*

*

طلوع عید بزرگ و مبارک اضحی
فروغ وحدت و توحید داده بر دل ها

ز خاک پاک منی سرکشد بدامن عرش
نوای زمزمۀ گرم عاشقان خدا

در آن زمین مقدّس زدند حلقۀ عشق
به اشک و ناله و افغان و شور و شوق و دعا

رسد باوج سماوات نغمۀ لبیک
زکوه و سنگ و شن و خاک و ریگ آن صحرا

زدند خیمه در آن سرزمین که هر گامش
ز اشک دیده پیغمبری گرفته صفا

محمد و علّی و فاطمه حسین و حسن
نهاده اند رخ بندگی بخاک آنجا

صدای گرم مناجات حضرت مهدی
طنین فکنده در آن سرزمین بموج فضا

خوشا بحال دل محرمی که در آن جمع
جمال گمشدۀ خویش را کند پیدا

خوشا بحال دل آنکه بشنود پاسخ
از آن دهان مقدس چو گفت یا مولا

خوشا به ناله و فریاد و سینه سوخته‌ای
که با دعای امام زمان رود بالا

روند جانب مسلخ کنند قربانی
نه گوسفند بگو گرگ نفس و دیو هوی

دوباره زنده شود خاطرات آن پدری
که زیر تیغ، پسر را نشانده بهر فدا
کشیده کارد بحلق پسر که در ره دوست

کند سر از بدن نوجوان خویش جدا
کشیده تیغ ولی آن گلو بریده نشد

که بُد نهفته در آن سرّ قادر دانا
به خشم آمد و گفتا به کارد کز چه سبب؟

نمی بُری گلوی نازک ذبیح مرا
به سنگ خورد لب تیغ تیز و سنگ شکافت

که ناگه از لبۀ تیغ شد بلند ندا
که ای خلیل تو گوئی بِبُر چسان ببُرم

که نهی میکندم ذات قادر یکتا
دراین مکالمه ناگاه گوسفند به دوش

رسید پیک خدا نزد حضرتش ز سما
که ای خلیل خدا حبذا، قبول، قبول

زهی زهی به چنین دوستی و صدق و صفا
بجای ذبح پس، گوسفند کند قربان

که هدیۀ تو پذیرفته شد به درگه ما
بُرید سر زتن گوسفند و گفت دریغ

نریخت خون ذبیحم بخاک دوست چرا؟
ندا رسید خلیلا به پیش رو، بنگر

که راز مخفی ما بر تو می شود افشا
به پیش روی نظر کرد و دید غرفه بخون

ذبیح فاطمه را در منای کرب و بلا
گشوده چنگ بسی گرگ های کوفه و شام

بقصد ریختن خون یوسف زهرا
ز تشنگی زده آتش بدامن گردون

صدای ناله اطفال سیدالشهداء
رباب اشک فشان در کنار گهواره

گلوی نازک اصغر نشان تیر جفا
سکینه بر لبش از سوز تشنگی تبخال

دو دست گشته بریده از پیکر سقّا
شکافته است جبین جوانش از دم تیغ

چنانکه فرق علی در نماز گشته دو تا
بریز خار نهان لاله های گلشن وحی

به جستجو شده کلثوم و زینب کبری
چو دید صحنۀ آن محشر عظیم خلیل

دو دست غم بسر خویش زد، فتاد زپا
ندا رسید خلیلا ثواب گریۀ تو

فزون تر است ز ذبح پسر به درگۀ ما
کدام صحنه بود همچو کربلای حسین؟

کدام روز بود همچو روز عاشورا؟
مصائب همۀ انبیاست حق حسین

که او به بزم ازل سر کشیده جام بلا
به وصف دوست نبندد لب از سخن «میثم»

اگر زبان بِبُرندش، دلش بود گویا

*

*

*

ای عزیزان به شما هدیه ز یزدان آمد
عید فرخنده ی نورانی قربان آمد

حاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبول
رحمت واسعه ی حضرت سبحان آمد

عید قربان به حقیقت ز خداوند کریم
آفتابی به شب ظلمت انسان آمد

جمله دلها چو کویری ست پر از فصل عطش
بر کویر دل ما نعمت باران آمد

خاک میسوخت در اندوه عطش با حسرت
نقش در سینه ی این خاک گلستان آمد

امر شد تا که به قربانی اسماعیلش
آن خلیلی که پذیرفته ز رحمان آمد

امتحان داد به خوبی بخدا ابراهیم
جای آن ذبح عظیمی که به قربان آمد

آن حسینی که ز حج رفت سوی کرببلا
به خدا بهر سر افرازی قرآن آمد

*

*

*

ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی
با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای که نامت گشته ذکر هر دم جان و روانم
ای شفای درد پنهان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

آمدی چون ماه تازه، تیغ بر کف، خنده بر لب
آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!

آمدی چون سیلْ جوشان ، بی‌خبر، ناگه، خروشان
تا کنی این خانه ویران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

خانه‌ی عقل زبون را، عقل سرد تیره‌گون را
کرده‌ای با خاک یکسان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

شعر می‌جوشد ز من، پیوسته هر شب، هر سحرگه
از تو شد این چشمه جوشان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

*

*

*

 دل سفر کن در منا و عید قربان را ببین
چشمه‌های نور و شور آن بیابان را ببین

گوسفند نفس را با تیغ تقوی سر ببر
پای تا سر جان شو و رخسار جانان را ببین

سفره ی مهمانی خاص خدا گردیده باز
لاله ی لبخند و اشک شوق مهمان را ببین

دیو نفس از پا درافکن، سنگ بر شیطان بزن
هم شکست نفس را، هم مرگ شیطان را ببین

تیغ در دست خلیل و بند در دست ذبیح
حنجر تسلیم بنگر، تیغ بران را ببین

کارد تیز و دست محکم، حلق نازک‌تر ز گل
پای تا سر چشم شو، اخلاص و ایمان را ببین

خاک گل انداخته از اشک چشم حاجیان
در دل تفتیده ی صحرا، گلستان را ببین

گریه و اشک و دعا و توبه و تهلیل را
رحمت و لطف و عطا و عفو و غفران را ببین

آتش گرما گلستان گشته چون باغ خلیل
در دل صحرا صفای باغ رضوان را ببین

روی حق هرگز نگنجد در نگاه چشم سر
چشم دل بگشا جمال حی سبحان را ببین

خیمه ی حجاج را با پای جان یک یک بگرد
آتش دل، سوز سینه، چشم گریان را ببین

دل تهی از غیر کن تا بنگری دلدار را
سر بزن در خیمه‌ها شاید ببینی یار را

سینه مشعر، دل حرم، میدان دید ما مناست
گر ببندی لب ز حرف غیر، هر حرفت دعاست

غم مخور گر گم شدی یا خیمه را گم کرده‌ای
سیر کن تا بنگری گم‌گشته ی زهرا کجاست

لحظه‌ای آرام منشین هر که را دیدی بپرس
یار سوی مکه رفته، یا به صحرای مناست؟

حیف یاران در منی رفتم ندیدم روی او
عیب از آن رخسار زیبا نیست، عیب از چشم ماست

حاجیان جمعند دور هم به صحرای منا
حاجی ما در بیابان در مسیر کربلاست

حاجیان کردند دل را خوش به ذبح گوسفند
حاجی ما ذبح طفلش پیش پیکان بلاست

حاجیان سر می‌تراشند از پی تقصیرشان
حاجی ما هم چهل منزل سرش برنیزه‌هاست

حاجیان دست دعاشان بر سما گردد بلند
حاجی ما از بدن دست علمدارش جداست

حاجیان را هست یک قربانی آن هم گوسفند
حاجی ما هم ذبیحش جمله تقدیم خداست

حاجیان را از هجوم زائرین بر تن فشار
حاجی ما سینه‌اش از سم اسبان توتیاست

خوش بود «میثم» همیشه سوگواری بر حسین
حاجی آن باشد که اشکش هست جاری برحسین

*

*

*

عید قربان آمد و باز آ که قربانت شوم
همچو اسماعیل به فرمان خدا رامت شوم

حاجیان اندر دیار کعبه گشتند مهمان
میزبان من بیا تا من که مهمانت شوم

عید قربان است و هر کی میدهد قربانی اش
آرزو دارم که قربانی قربانت شوم

عید روزه رفت و عید قربان، میرسد نوروز هم
روز نوروز میرسی تا سبزی خوانت شوم

باغبان از شوق گلبن میرود در خواب مست
گلشن باغم بیا تا مست مستانت شوم

دشت ها پر لاله و باغها پر سنبل شده
تا بکی خواهی که مجنون بیابانت شوم

*

*

*

بوی عید آید همی از موی مشک افشان تو
کام دل خواهم به جان از لعل چون مرجان تو

در شبان تیره بینم تا سحر چون صبح عید
بزم دل گردیده روشن از رخ رخشان تو

گر اویس اندر قرن بشسکت دندان را ز سنگ
دیده بود از دیده دل گوهر دندان تو

عید قربانست و هرکس بره یی قربان کند
من بر آنم تا نمایم جان خود قربان تو

حاجیان در کعبه گل محو و مات هر مقام
ناجیان در کعبه دل واله و حیران تو

حاجیان گیرند روزی عطف دامان حرم
ناجیان گیرند دایم گوشه ی دامان تو

حاجیان در کعبه گل پای کوبان در طواف
ناجیان در کعبه دل سر خوش از سامان تو

حاجیان را گر بود خورشید بر سر سایبان
ناجیان را هست بر سر سایه احسان تو

حاجیان گردیده از راه نعم مهمان حق
ناجیان گردیده بر خوان کرم مهمان تو

حاجیان جویند نام از حرمت بیت الحرام
ناجیان یابند کام از رفعت ایوان تو

حاجیان در طوف درگاه فلک فرسای حق
ناجیان در طوف خرگاه ملک دربان تو

در مقام کعبه کویت ز جان گشتم مقیم
تا بدیدم آب زمزم در لب خندان تو

در کتاب آفرینش آیت عزوعلاء
هرچه بینم از الف تا یا بود در شان تو

روز و شب در ملک سرمد از طریق اقتدار
چون قضا دارد قدر سر بر خط فرمان تو

تیر بهران فلک در کیش ماند جاودان
گر به میدان صلابت بنگرد جولان تو

گرچه هر دردی ز درگاهت شود درمان پذیر
خوش قبود دردی که یابد بویی از درمان تو

هر کتابی را ز حق آورده هر پیغمبری
شرح و بسط آن بود در دفتر دیوان تو

گر حکیمی همچو لقمان در جهان پیدا شود
از قضا آورده بر کف لقمه یی از خوان تو

چشمه فیض تو را خوانند گر عمان به نام
ماه تا ماهی بود یک قطره از عمان تو

چون تویی دریای رحمتمعدن جود و سخا
هرکسی دارد نظر بر لطف بی پایان تو

سرفرازیها کند از فیض درگاهت مدام
هرکه پا بنهاده از جان در ره عرفان تو

یاعلی روح الامین از شوق گوید آفرین
هر زمان از دل برآید بر زبان عنوان تو

بود حسان گر ثنا خوان پیمبر در عرب
در عجم باشد شکیب از جان و دل حسان تو

*

*

*

ندا آمد که، ابراهیم، بشتاب
رسیده فرصت تعبیر آن خواب

به شوق جذبه عشق خداوند
برآ، از آب و رنگ مهر فرزند

اگر این شعله در پا تا سرت هست
کنون، یک امتحان دیگرت هست

مهیا شو طناب و تیغ بردار
رسالت را به دست عشق بسپار

صدا کن حلق اسماعیل خود را
به قربانگه ببر هابیل خود را

منای دوست قربانی پسندد

تو را آن سان که می دانی، پسندد

خلیل ما! رضای ما  در این است
عبودیت به تسلیم و یقین است

ببین بر قد و بالای جوانت
مگر، نیکو برآید امتحانت

نفس در سینه افتاد از شماره
ملائک اشک ریزان در نظاره

پدر می بُرد فرزندش به مقتل
که امر دوست را سازد مسجّل

پدر آمیزه ای از اشک و لبخند
پسر تسلیم فرمان خداوند

منا بود و ذبیح و شوق تسلیم
ندا پیچید  در جانِ براهیم

خلیلا عید قربانت مبارک
قبول امر و فرمانت مبارک

پذیرفتیم این قربانی ات را
پسندیدیم سرگردانی ات را

بر این ذبح عظیمت آفرین باد
شکوه عشق و تسلیمت چنین باد

خلیل الله ای معنای توحید
کنون تیغت گلوی نفس بُبرید

کنار خیمه هاجر در تب و تاب
که یا رب این دل شوریده دریاب

گلم اینک به دست باغبان است
مرا این فصل سبز امتحان است

اگرچه مادری درد آشنایم
خداوندا به تقدیرت رضایم

اگرچه می تپد در سینه ام دل
اگرچه امتحانم هست مشکل

خداوندا دلم آرام گردان
مده صبر مرا در دست شیطان

خدای عشق مزد عاشقی داد
برای دوست قربانی فرستاد

موحّد جز خدا در جان نبیند
در این آیینه جز جانان نبیند

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.