غروب

هر غروبی، مژده ای نو بر طلوعی دیگر است (الیار)

( دلنوشته های زیبا )
فروغ دلبر … الیار (جبار محمدی)
هر غروبی، مژده ای نو بر طلوعی دیگر است
هر کجا را بنگری،؛ آوازه ای از دلبر است
پای ما را عشق او بر عرصه ی جود و وجود آورده است
هستی اندر پای او سر بر سجود آورده است
هر کجا باشد فروغ دلبری
شام تاریکی،دگر در کار نیست
شب خودش، مولود دل های ملول از خود سری است
جان عاشق از سیاهی ها بری است
عشق باشد مادر توفیق ها
شه کلیدی بر حصار و ضیق ها
ای خوشا! گنجینه دار عشق باشد، سینه ام
من بِدان، بی کینه ام
عاشقی، بالاترین شخصیّت است
می نهد پا بر رکاب آسمان
هر که بر این نیّت است
مزرع بی آفت خوشبختی است اقلیم عشق
هر که بی عشق است؛ از عرفان تهی است
جانش از دُردانه ی ایمان، تهی است
گنج عشق اندر حصاری از بلاست
هر که عاشق؛ بر بلایی مبتلاست
هر که را پایی به خار است و سری بر دارِ عشق
کی بود خوار
او بود سردار عشق
نا بکامی، تحفه ی نا عاشقی است
کس نیازد دست توفیقی به شاخ آرزو
گر نسازد عشق را ، سرلوحه ی کردار خود
کاخ هستی را، ستون از عشق اوست
در بیاب این نکته تا عاشق شوی.

*

*

غروب
( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.