شعر

یک شب نمــودم سیـر جـان در عــالم انــدیشه ام (الیار)

( شعر حکیمانه )
خاتم اندیشه … الیار (جبار محمدی)
یک شب نمــودم سیـر جـان در عــالم انــدیشه ام
عشق آمد اندر جان من شد خاتم انـدیشه ام
دل در وجــودم خـانه شــد بـر مقــدم دلــدار مـن
جـامی گرفت از معرفت جام جـم انـدیشه ام
چون قطــره ی افکـار من افتاده در جـویی ز عشق
خواهد شدن بر نقطه ای کانجا یم انـدیشه ام
بـا عشق جـانـان ایـن دلــم در ظلمـــت زندان تن
گــردد رهـا از  هاله ی  پیچ و  خم اندیشه ام
ذکرش به فکر آغشته ام زآن می سرایـم نغمه ای
سازد مرا چون بعد از این زیر و بم اندیشه ام
چـون  ناف  آهـوی  ختــن گردد  معطر خوی  من
گر عشــق جـانـان باشدا  هم و غم اندیشه ام
عمـری نکــردم همــرهی امشـب بر او دادم رهـی
تنها نمــی مانم دگــر چـون همدم اندیشه ام
گر فکــرم آرد گوهــری آن را نهـم بر خوان دل
هــرگز نباشد خسّتـی من حاتــم انــدیشه ام
هان! ای برادر یک دمی گوش ار دهی بر شعر من
انگشــت صحـت می نهـی من آدم اندیشه ام
الیـــــار!  اگــر ناآوری  افکـــار  نو  در  دفتــرت
شعــرت بگــردد مجلـسی بر ماتم اندیشه ام

*

*

دعا
( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.