پیرمرد بیابانگرد

پشت بر شب کن و راهی برگیر (الیار)

( اشعار نو از الیار )

درگذرگاه خرد …
مام تقدیر هزاران اختر
در گذرگاه خردها چیده ست
دیدنش با من و توست.
شب تاریک ندارد سودی
دامنش را وِل کن
کی از او دیده ای آخر جودی؟
پشت بر شب کن و راهی برگیر.
دامنت را بتکان از سرما.
بِبَر اندیشه ات اندر یَمِ نور
بغلی پر کن از اندیشه ی نو.
بقچه ای هم ببَر از قُوتِ امید.
طرد کن ابر غم از بام وجود.
پرده بردار از آیینه ی دل
آنچه گم کرده ای اندر دل توست
از چه آن را دل گِل می جویی؟
هر چه خواهی؛ همه در دیر حبیبان یابی.
باید اوّل تو دل از دشمن خود بر تابی.
درِ بیگانه مکوب.
دوست هم در دل توست.
عشق، سر منزل توست.
راه پیداست؛ ولی
دیدنش با من و توست.
گوش بسپار به هر آوازی
چشم، گردان به رهِ هر نازی
همه را معبر و مأمن، دل توست.
روی، بر سوی دلت بر گردان
دست توفیقِ خدا هم، آنجاست
روی خوشبختیِ ما هم، آنجاست
دیدنش با من و توست.
گرچه کوهی به ره از سایه ی غفلت بر پاست
یا که دامی زِ درِ یأس و نفاق
دل، قوی دار و بدان؛
چشم ابلیس، تو را می پاید
که بلغزد پایت
پوزخندی بزند بر ریشت
تا که باز آوردت در دلِ شب.
دیده وا کن؛ قدمی نِه به ره از شوق وصال.
اختران، راهنمایند؛ بدانها بنگر.
دام، بگسل.
کوه را پشت سر انداز و برو.
هان! نباید دلت از صخره بلرزد؛ هرگز!
پشت این کوه، پر از زیباییست.
نوبت چیدنِ هر گل، آنجاست.
مقصدِ سیلِ تأمّل، آنجاست.
عارض دخترِ خوشبختیِ ما، بس رنگین
حجله آراسته بر دیده ی ما.
دیدنش با من و توست.

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.