زندگی زیباست

زندگی زیباست (سری ۳۶)

( متن زیبا )

زندگی زیباست … (سری ۳۶)

نه سفیدی بیانگر زیبایی است..
و نه سیاهی نشانه زشتی..
کفن سفید اما ترساننده است
و کعبه سیاه اما دوست داشنتی است..
انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش….
قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هات را به پیش خدا گلایه کنی..
… نظری به پایین بینداز و داشته هات را شاکر باش
انسان بزرگ نمیشود ، جز به وسیله ی فکرش ،
شریف نمیشود ، جز به واسطه ی رفتارش ،
و قابل احترام نمیگردد ، جز به سبب اعمال نیکش

*

*

زندگی زیباست

*

*

اﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ “ﻏﯿﺒﺖ” ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ،

ﺑﺎﻧﮑﻬﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺴﺎﺑﻤﺎﻥ ﺑرداشته ﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻏﯿﺒﺖ ﺍﻭﺭﺍ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ، ﻭﺍﺭﯾﺰ ﮐﻨﻨﺪ،

ﺑﺪﻭﻥ ﺷﮏ به خاﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺍﻣﻮﺍﻟﻤﺎﻥ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ.

ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻓﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻓﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵﺗﺮ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﻧﺪ؟!

جواب با شما…

نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده،

نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده…

“صادقانه زندگی کنید”

ما موجودات خاکی نیستیم که به بهشت میرویم.

ما موجودات بهشتی هستیم که از خاک سر برآورده ایم…

*

*

زندگی زیباست

*

*

وقتی بودنِ کسی تمام شد باید پذیرفت که تمام شده،

دست و پا زدن فایده ای ندارد،

باید بگذاری برود پیِ کار و زندگی‌اش، باید قبول کنی که شبیه خوردن یک نوشیدنی که جایی به انتها می‌رسد، به انتها رسیده.

اگر مدام نی را ته لیوان بچسبانی و هورت بکشی جز یک صدای ناموزون اتفاقی نمی افتد، حالا هی هورت بکش، هی هورت

بکش، چیزی‌ دستگیرت نمی شود، فقط توجه اطرافیان به عجز و فلاکت آدم بیشتر می‌شود،

باید یک جایی نی را از دهانت بگیری، لیوان را بگذاری رویِ میز، و بیخیالِ چند قطره‌ی باقی مانده شوی، باید بگذاری برود، هورت کشیدنِ آدمی که تمام شده دردی را درمان نمی کند.

*

*

زندگی زیباست

*

*

چقدر کاشکی ها ذهنم را پر کرده اند

کدام واژه حرف های مرا بر گرده توفان خواهد نوشت؟

من مثل یک جرقه ی نزدیک انفجار

سرشار از تب در خود تپیدنم

من بی قرار بال عقابم

در مرگ

 زندگی

من کاشکی هایم را بر گلوی باران خواهم نوشت

در سینه ی پر حسرت گندم زاری

که طعم تندر و رنگین کمان را به خواب می بیند

*

*

زندگی زیباست

*

*

روزهایی را هم برای خودت زندگی کن، برای خودت شاخه گلی بخر، به دیدن خودت برو، به گلدان تاقچۀ اتاقت آبی بده، به

آدمها بی منت لبخندی بزن، بر سر کودکی دست نوازشی بکش، برگرد به خانه، دوشی بگیر، برای خودت چای دم کن، در آینه

نگاه کن، چشمکی بزن و بگو سلام رفیق، حال تنهاییت چطوره؟ مبادا خودت را از یاد ببری. فراموش نکن تو بهترینی

*

*

زندگی زیباست

*

*
یاد دارم در غروبی سرد سرد،
می گذشت از کوچه ما دوره گرد،
داد می زد: “کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم”، اشک در چشمان بابا حلقه بست،
عاقبت آهی کشید، بغض اش شکست،
اول ماه است و نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت، ولی این زندگی است؟! سوختم، دیدم که بابا پیر بود،
بدتر از او، خواهرم دلگیر بود،
بوی نان تازه هوش اش برده بود،
اتفاقا مادرم هم، روزه بود،
صورت اش دیدم که لک برداشته،
دست خوش رنگ اش، ترک برداشته،
باز هم بانگ درشت پیرمرد،
پرده اندیشه ام را پاره کرد…، دوره گردم، کهنه قالی می خرم،
دست دوم، جنس عالی می خرم،
کوزه و ظرف سفالی می خرم،
گر نداری، شیشه خالی می خرم،
خواهرم بی روسری بیرون دوید،
گفت: آقا، سفره خالی می خرید؟!
( محمدرضا یعقوبی )

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.