شهادت امام موسی کاظم (ع)

اشعار و دلنوشته هایی برای شهادت امام موسی کاظم(ع)

( اشعار مذهبی )

اشعار و دلنوشته هایی برای شهادت امام موسی کاظم(ع)

آقا بیا که روضه ی موسی بن جعفر است
چشمانمان ز داغ مصیباتشان تر است

جامه سیاه بر تن و بر جان شرار آه
دلها به یاد غصه او پر ز آذر است

افتاده است بی کس و تنها ، غریب وار
مردی که با تمامی خلقت برابر است

مرثیه خوان حضرت کاظم ، خود خداست
بانی روضه ،حضرت زهرای اطهر است

زندان نگو ، که گرم مناجات با خداست
غار حرای حضرت موسی بن جعفر است

مرغی که در قفس ، نفسش تنگ آمده
از وی به جای مانده فقط یک بغل پر است

از تازیانه خوردن حضرت نگو دگر
ارثیه ای رسیده به ایشان ز مادر است

باشد همیشه ورد زبانم به هر نفس
لعنت به آن یهودی بی دین که کافر است

ای من فدای شال عزای شما شوم
آقا بیا که روضه موسی بن جعفر است
*

*

**

*

*
اگرچه بسته به زنجیر و در اسیری بود
به دست بسته به دنبال دستگیری بود

نبود باب حوائج اسیر زندان ها
همیشه پشت درخانه اش فقیری بود

نبود دخترکش تا به او کند تکیه
اسیر پای شکسته به وقت پیری بود

چقدر لاغر و زخمی شد و …؛ شکست آخر
شبیه اینکه گلاب از گلی بگیری بود

به روی تخته تنش را غلام ها بردند
عجب مراسم تشییع کم نظیری بود

برای بی کفنی گریه می کندکفنت
همان که سهم تنش کهنه حصیری بود
*

*

**

*

*
دیگر به خلوت های من یک نم نمی باری
در دفتر دلتنگی ام شعری نمی کاری

لحن سکوتت در دلم هر روز یک جور است
قهری؟…نه؟…دلگیری؟…نه؟…آقا! دوستم داری؟

من – بی تعارف- هستی ام را از شما دارم
آقا خلاصه مطلبی ؛ فرمایشی ؛ کاری…

من خوانده ام دربارتان یک خیمه ی سادَه ست
جایی در آن دارند شاعرهای درباری؟

اما من و این رتبه و این منزلت … هرگز
اما تو و این بخشش و این مرحمت… آری

توفیق دادی یک غزل هم صحبتت باشم
از بس که گل هستی و رو دادی به هر خاری

*

*

**

*

*
در میان هلهله سوز و نوا گم می شود
زیر ضرب تازیانه ناله ها گم می شود

بسکه بازی می کند زنجیر ها با گردنم
در گلویم گریه های بی صدا گم می شود

در دل شب بارها آمد نمازم را شکست
در میان قهقه صوت دعا گم می شود

چهار چوب پیکرم بشکسته و لاغر شدم
وقت سجده پیکرم زیر عبا گم می شود

تازه فهمیدم چرا در وقت سیلی خوردنش
راه مادر در میان کوچه ها گم می شود

بین تاریکی شب چون ضربه خوردم آگهم
آه در سینه به ضرب بی هوا گم می شود

لا به لای پنجه هایش مشتی از موی سرم
بین این تصویر ها دیگر حیا گم می شود

از یهودی ضربه خورده خوب می داند چرا؟
گوشوارٍ بچه ها در کربلا گم می شود
*

*

**

*

*
دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت
از بال من شکسته ترین آفرید و رفت

خون گلوی زیر فشارم که تازه بود
با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت

بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت
وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت

راضی نشد به بالش سختی که داشتم
زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت

شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود
با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت

روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید
با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت

دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم
پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت

از چند جا ضریح تنم متصل نبود
پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت

تابوت از شکستگی ام کار می گرفت
گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت
*

*

**

*

*
ندارد ابر چون این چشم گریانی که من دارم
ندارد آتشی چون آه سوزانی که من دارم

قسم بر روشنی روز که ، از یاد من رفته
ندارد آسمان چون شام ظلمانی که من دارم

سحر وقت نمازم می کند از خواب بیدارم
نوازش های دست این نگهبانی که من دارم

شکسته استخوان ساق پایم از غل و زنجیر
نگفتم با کسی از درد پنهانی که من دارم

قسم بر روزگار در اسارت بودن زینب
ندید او این چنین تاریک زندانی که من دارم

چه می شد که ملاقاتم شبی معصومه می آمد
تسلی بهر این حال پریشانی که من دارم
*

*

**

*

*
از تازیانه مانده بر رویت نشانی
روحت جراحت دیده از زخم زبانی

زنجیرهای پیر این گردن گواه است
شاید فقط امروز را زنده بمانی

با این تن سنگین نمی دانم چگونه
داری بلای شیعیان را می کشانی ؟

محروم از یک روزنه نوری به زندان
گرچه تو خورشید همه کون و مکانی

پهلوی تو با ضرب پایی آشنا شد
چون خواستی شب ها مناجاتی بخوانی

از این شکنجه سخت تر بهر پسر نیست
اسمی برند از مادرش با بد دهانی

چشم انتظار دیدن روی رضایی
در این سیه چاله … بمیرم ، نیمه جانی

شکر خدا در شهر غربت هم که هستی
تو باز داری در غریبی دوستانی

شکر خدا که بعد مرگ تو کسی هست
نگذارد عریان بر زمین دیگر بمانی

اما خدا داند که زیر نعل اسبان
دیده چه جسمی ! زینب قامت کمانی
*

*

**

*

*
غنچه های باغ چشمم را که پرپر میکنم
دامـن سبــز مصــلاّ را معطّــر میکنم

درمیان موج غم، تابیخودازخودمی شوم
هرچه گل دارم به باغ دیده ، پرپرمیکنم

درحصار غم شدم زندانی و با سوز جان
گریه ها برغُربت موسی بن جعفر میکنم

آن که عمری گفت با یزدان در آن خلوتسرا
شب همه شب عمررا با یاد توسرمیکنم

ای فروغ روی توروشنگر شبهای تار
ظلمت شب را به یاد تو منور میکنم

مانع پرواز من این محبس تاریک نیست
چون دل خود را به سوی تو کبوتر میکنم

گرچه غمهای دلم از حد گذشته باز هم
یادغم های دل غمگین مادر میکنم

ازغل وزنجیر سنگین تر بود بار فراق
شام رامن باامید وصل تو سرمیکنم

جان خود را در ره توحید مانند علی
ای «وفائی» هدیه بردرگاه داور میکنم
*

*

**

*

*
اثری نیست به جا از من و خاکستر من
ای خدا شکر که دور است ز من دختر من

گرچه تاریک و مخوف است فضای زندان
عوض شمع بسوزد دل غم پرور من

ای رضا کاش که می آمدی و می دیدی
چه تراشیده و کاهیده شده پیکر من

اثر سلسله بر گردن من جا انداخت
ولی از کینه کسی قطع نکرده سر من

تنم آزرده شده ‌٬ ‌زیر سم اسب نرفت
چه گذشته است خدایا به دل مادر من

لبم از روزه شده خشک ولی چوب نخورد
چوب خورده به لبی که به فدایش سر من

عمه ام را سر هر کوچه و بازار زدند
یاد این صحنه رود خون ٬ ز دو چشم تر من
*

*

**

*

*
احوال من از این تن تب دار روشن است
زندان من به چشم گهربار روشن است

از صبح تا غروب که حبسم به زیر خاک
تا صبح حالم از دم افطار روشن است

این سال ها که سخت گذشته برای من
دم به دمش ز آه شرربار روشن است

یک جا بلای شیعه به جانم خریده ام
آثار آن به جسم من زار روشن است

معلوم تا شود به سر من چه آمده
از صورتم که خورده به دیوار روشن است

حرفی ز استخوان صبورم نمی زنم
از ساق پام شدت آزار روشن است

جسمم کبود هست ولی غیر عادی است
حتی به زیر سایه ی دیوار روشن است

زنجیر را که عضو جدید تنم شده
پنهان نکرده ام ، همه اسرار روشن است

من دیده بسته ام به همه ، غیر فاطمه
چشمم فقط به دیدن دلدار روشن است
*

*

**

*

*
حال او دگر به زندان ، گذرد دگر ز درمان
اثرِ زهر جفا شد ، ز دو چشم او نمایان

میشود رها ز دنیا ، می رود به سوی معبود
می دهد سلامی اینک ، محضر خدای منان

شیعیان منتظر او ، که برون شود ز بندش
در گشوده شد وَ آمد ، به روی دوش غلامان

ولی اینجنین چرا او کفِ تخته ای سوار است
نه نفس نه حرکتی نه،شده است چو جسم بی جان

نگشوده اند چرا پس ، غُل ز دست و پای موسی
شد روانه این دل من ، سمتِ شام ، شامِ غریبان

تازیانه ، هتک حرمت ، درد مشترک ولیکن
بزم مـِی وَ دخت حیدر ، او اسیر و این اسیران

بی حیا مکن جسارت به لبِ عشق دو عالم
خیزران نبوده هرگز صله بر قاری قرآن

میرود سری سواره ، جلوی چشم یتیمان
زینب از حسین بپرسد به کجا چنین شتابان ؟
*

*

**

*

*
این مردمان که قلب خدا را شکسته اند
دائم غرور آینه ها را شکسته اند

خورشید را روانه ی زندان نموده اند
و حرمت امام مِنا را شکسته اند

زنجیر دور گردن او حلقه می کنند
با تازیانه دست دعا را شکسته اند

او ناله می زند و به جایی نمی رسد
کنج سیاه چال صدا را شکسته اند

با ذکر نام فاطمه دشنام می دهند
اینان که قلب قبله نما را شکسته اند

آقا شنیده ام که امانت بریده اند
با سعی خویش پشت صفا را شکسته اند

حالا خدا به داد دخترت رسد
بدجور ساق پای شما را شکسته اند
( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.