محمد

(دلنوشته) رسول آینه ها، هستی ام به قربانت

( شعر عید مبعث )

رسول آینه ها، هستی ام به قربانت … (دلنوشته ای از صادق اویسی)

صفای زندگیم آیه های قرآنت

بیا به ما برکت ده به برکت نانت

تویی که کعبه به دور سر تو می گردد

رسول آینه ها، هستی ام به قربانت

کسی که عطر گدای تو بر مشامش خورد

چنان اُویس قرن می شود پریشانت

تویی که ماه بُود مُهر جانماز شبت

تویی که حضرت حیدر شده مسلمانت

شبی بیا و مرا زائرحریمت کن

چرا که عطر خدا می وزد ز ایوانت

اگر که خاک کف پای توست عرض و سماء

بهشت شاخه یاسی است کنج گلدانت

تویی که در حرم چشم هات معلوم است

که خاک پای علی بوده است سلمانت

 بیا و آتش جان مرا گلستان کن

بیا به حق حسینت مرا مسلمان کن

همیشه سفره لطفت به عالمی وا بود

حرای خانه تو جانماز زهرا بود

تویی که وقت نماز جماعتت هر شب

همیشه در صف اول یقین مسیحا بود

مرا به خاک درت نوکریست اربابی

چرا که خاک درت کوه طور موسی بود

همیشه دور و بر خانه بهشتی تو

یکی دو تا نه، هزاران فرشته پیدا بود

کسی که از در این خانه رهگذر می شد

ندیده روی تو را بدتر از زلیخا بود

در آن حوالی گرم حجاز هم تنها

دل تو بود که همواره مثل دریا بود

کسی که پشت سرت حامی رسالت بود

نوشته اند که تنها علی اعلا بود

علی کنار تو بود و تو هم کنار علی

و فاطمه همه جا بود ذوالفقار علی

تو از نخست برایم پیامبر بودی

در آسمان خدا برترین قمر بودی

تکامل همه ادیان به دست های تو بود

چرا که پیش خدا بهترین بشر بودی

پیمبران همه هم رأی بوده اند این که

تو از تمامی آنها رسول تر بودی

ندیده ام که کسی هم تراز تو باشد

تو از ولادتت آقا ز خلق سر بودی

پیمبری تو از اولش مشخص بود

امین مردم و همواره معتبر بودی

پیمبران همه شاگرد مکتبت هستند

وعالمی همه مدیون زینبت هستند

پیامبر شده ای که برای تو باشیم

همیشه تا به ابد مبتلای تو باشیم

تو گرم ذات خدا باش تا که ماها هم….

…غلام و نوکر خلوت سرای تو باشیم

بیا کرم کن و کاری کن این که تا آخر

کنار خانه زهرا گدای تو باشیم

ببند گردن ما را به پای سلمانت

که تا همیشه به زیر لوای تو باشیم

چه می شود که اویس قرن شویم و شبی

کنار صحن حسینت فدای تو باشیم

چه می شود که شبیه ابوذر و مقداد

بلالمان بکنی تا عصای تو باشیم

چه می شود که شبیه ملائکه هر شب

دخیل رشته ای از آن عبای تو باشیم

مرا شبیه غلامان خود معطر کن

عنایتی کن و من را غلام حیدر کن

قرار بود چهل روز در حرا باشد

و از تمامی مخلوق هم جدا باشد

قرار بود که او باشد و خدا باشد

خدا معلم و شاگرد، مصطفی باشد

کسی اجازه ندارد به این حریم آید

به غیر یک نفر آن هم که مرتضی باشد

خدا به غیر نبی معتکف نمی خواهد

مقام هر کسی این نیست با خدا باشد

همان که کل بشر ریزه خوار خادم اوست

همان که خاک درش مُهر انبیا باشد

همان که فاطمه اش افتخار قرآن است

کسی ندیده، چنین دختری کجا باشد

تمام حاجت این عبد رو سیاه این است

چنین شبی حرم مشهد الرضا باشد

برات نوکریش را ابالحسن بدهد

کبوترانه شب جمعه کربلا باشد

بیا و عیدی من را بده به چشم ترم

بگیردست مرا و به کربلا ببرم

( زمزار )