بغض

بغضیم و بجز اشک دگر چاره گری نیست (داود بهرامی)

( دلنوشته ها )

بغضیم و بجز اشک دگر چاره گری نیست … (داود بهرامی)

ما را نبُوَد در همه هستی، یک یار
امید وفا نیست ازین خلق گنه کار

بگذشت جوانی و ندیدم رخ ماهش
کو آنکه شود مرهم این خسته بیمار

شب میرود و دلشدگان را سحری نیست
امید وصالش چه نشستی؟ خبری نیست

از باده هراسیدن و عمری به ره کعبه دویدن
گویید به زاهد که چه سودست ازین کار

گو مِی خور و خوش باش و غزل خوان
کاین دار مکافات نباشد به کسی یار

ما خانه به دوشان زمین را خطری نیست
این بادیه را راهزن و رهگذری نیست

سرباز به سربازی خود فخر فروشد
کو آن مه خوشرو که گردد سر و سردار

ما هر دو جهان را به یک غمزه ببازیم
گر جان طلبد سر دهم از شوق سَرِ دار

ما جان به کفان را سخن بیش و کمی نیست
چون سر بدهیمش به ره عشق غمی نیست

عیسی نفسان را دم عیسائیش عشق است
موسی صفتان را ید بیضایی او یار

چون چهره نماید قمر از جلوه بیفتد
خورشید نماید شفقش بر سر دیوار

ماییم و به جز حسن تو گفتن هنری نیست
بغضیم و بجز اشک دگر چاره گری نیست

( زمزار )