باران

اشعار کوتاه و زیبا در وصف باران

باران گفت:

هرگز اشک هایم را ندیدی.

نمی دانست،

سویی به چشم نیست …

از کودکی گوشهایم را

به ناودانی می چسباندم،

تا صدایش را بشنوم.

(کاظم بهمنی)

*

*

کاش بارانی ببارد قلب‌ها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه‌ها
رشته رشته مویرگ‌های هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه این باغ را
شاخه‌های خشک و بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه‌ها تا ناکجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده‌ها
شاید این باران -که می‌بارد- شما را تر کند

( جلیل صفربیگی )

*

*

ناودان‌ها شرشر باران بی‌ صبری ست
آسمان بی ‌حوصله، حجمِ هوا ابری ست

کفش‌هایی منتظر در چارچوب در
کوله‌ باری مختصر لبریز بی صبری ست

پشت شیشه می‌تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری ست

و سرانگشتی به روی شیشه‌های مات
بار دیگر می‌نویسد: «خانه‌ام ابری ست»

(قیصر امین‌پور)

*

*

خبر خیر تو از نقل رفیقان سخت است
حفظ حالات من و طعنه آنان سخت است

لحظه بغض نشد حفظ کنم چشمم را
در دل ابر نگهداری باران، سخت است

کشتی کوچک من هرچه که محکم باشد
جستن از عرصه هول آور طوفان، سخت است

ساده عاشق شده‌ام؛ ساده تر از آن رسوا
شهره شهر شدن با تو چه آسان، سخت است

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری
بی محلی سر این کوچه، دو چندان، سخت است

زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید
فن تشخیص نم از چهره گریان، سخت است

(کاظم بهمنی)
*
*

خوشا هر باغ را، بارانی از سبز
خوشا هر دشت را، دامانی از سبز

برای هر دریچه، سهمی از نور
لب هر پنجره، گلدانی از سبز

(قیصر امین پور)

*

*

اشک و باران با هم از روی نگاهش می‌چکند
او سرش را می‌برد پایین… خیابانِ شلوغعابران مانند باران در زمین گم می‌شوند
او فقط می‌ماند و چندین خیابانِ شلوغاو فقط می‌ماند و دنیایی از دلواپسی
با غمی بر شانه اش سنگین… خیابانِ شلوغ
(نجمه زارع)
*
*
همیشه سر به زیر و ساده بودی دختر باران
شبیه من تو هم افتاده بودی دختر بارانشلال گیسوانت را به دست باد می‌دادی
گمانم روستایی زاده بودی دختر باران

برایم مو به مو و خط به خط می‌گفتی از هر چیز
تو از اوج جنون افتاده بودی دختر باران

شبیه من که مغلوب نگاه آبی‌ات گشتم
تو هم آیا به من دل داده بودی دختر باران!؟

نخواهی رفت از یادم تو و آن لهجه شرقی
سوار سر به زیر جاده بودی دختر باران

(اسماعیل سلیمانی مقدم)

*

*

شدم مانند رود از بارشی جریان که می‌گیرد
که من بدجور دلتنگ توأم، باران که می‌گیرد

دلم تنگ است می‌دانی؟ پناهم شانه‌های توست
کمی اشک است درمانش دل انسان که می‌گیرد

چه بی راهم، چه از غم ناگزیرم من، چه ناچارم
شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می‌گیرد!

چقدر از خاطراتت ناگزیرم، نه گریزی نیست
منم و باز باران بین قم – تهران که می‌گیرد

تو را، عشق تو را، آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل می‌شود کارم دلم آسان که می‌گیرد!

سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را
ولی باران که می‌گیرد… ولی باران که می‌گیرد

(محمدرضا شرافت)

*

*

غصه می‌سوزد مرا، باران ببار
کوچه می‌خواند تو را، باران ببار

ابرها را دانه دانه جمع کن
بر زمین دامن گشا، باران ببار

خاک اینجا تشنه دلتنگی است
آسمان را کن رها، باران ببار

باغبان از کوچه باغان رفته است
ابر را جاری نما، باران ببار

*

*
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چکچک چکچک چکار با پنجره داشت

*

*

بر نیمکت شکسته ای در باران
در دست تو چتر بسته ای در باران

باران باران باران باران باران
تنها تنها نشسته ای در باران

(جلیل صفربیگی)

*

*

دست تو و یک غروب آبان کافی ست
حالا که دلم گرفته، باران کافی ست

مثل دوقلوهای به هم چسبیده!
یک چتر، برای هر دوتامان کافی ست

(مریم پیله ور)

*

*

بزن باران که امشب مست مستم
حکایت نامه عشقم رو بستم

بزن سازی بر آن چشمان مستش
بزن تا قیامت با تو هستم
*
*

تار‌های بی کوک و کمان باد ولنگار

باران را گو بی آهنگ ببار
غبارآلوده از جهان تصویری واژگونه در آبگینه بی قرار

باران را گو بی مقصود ببار
لبخند بی صدای صد هزار حباب در فرار

باران را گو به ریشخند ببار
چون تار‌ها کشیده و کمان کش باد آزموده‌تر شود
و نجوای بی کوک به ملال انجامد
باران را رها کن و خاک را بگذار تا با همه گلویش سبز بخواند
باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار

(احمد شاملو)

*

*

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست

(سهراب سپهری)

*

*

حکایتِ بارانِ بی امان است
این گونه که من
دوستت می‌دارم

شوریده‌وار و پریشان باریدن
بر خزه‌ها و خیزاب‌ها
به بی‌راهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب، بی‌قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی‌قرار است
این گونه که من دوستت می‌دارم

(محمد شمس لنگرودی)

*

*

باران ببار

ببار و خیابان‌ها را غرق کن
بر سر این چهار راه
در انتظار نوحیم

باران ببار و تنگ حوصلگی مکن
آب اگر از سر نگذشته باشد
کشتی نوح نخواهد رسید

نوح خواهد آمد
و کبوترش را
بر میدان‌ها و اداره‌های دفن شده در توفان
رها خواهد کرد

تا بر نُک بانک‌ها بنشیند
و از رستگاری
خبر آورد

قدری شتاب کن باران

ببین دلال‌های چوب
چگونه بر هر سویی می‌دوند و عرق می‌ریزند

باران
ببار و خیابان‌ها را غرق کن
و فقط لامپ‌ها را نپوشان
که چهره نوح را ببینیم

ما از جماعت کشتی
فقط ابلیس را می شناسیم

(محمد شمس لنگرودی)

*

*

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل
خوب است

مثل همین باران بی‌سوال
که هی می‌بارد
که هی اتفاقاً آرام و شمرده شمرده
می‌بارد

(سیدعلی صالحی)

*

*

زلف تو خیس و تنت سرد و هوا بارانی
شاید این مردِ پر از درد نمی‌خواست بداند که هنوز
سفر از خاطره‌ها آسان نیست،
موج دریای غمت طوفانی است
و در این راه، از این موج گذر باید کرد
صبر باید می‌کرد،

موج دریای غمت رام شود، شاید آرام شود

(آرش منتظری)

*

*

این همه واژه
و من از سکوت لبریزم

انگار کابوس این روزهای خاکستری
سایه انداخته به خیال من
حوالی این ساعت‌های بارانی
جای زیادی برای رفتن ندارم
غیر از
آغوش تو
یا
کوچه پس کوچه‌های این شهر غریب

(مازیار مجد)

*

*

چترهای آسمانی‌مان را باز کنیم

خدا می‌بارد بر کوه

ابرها بر‌ شانه‌های کوه سنگینی می‌‌کنند
آنان را تا نزد آلاچیقهای خود راه ‌دهیم

دارد باران می‌بارد
(احمد عزیزی)
*
*

گفتی می‌آیی

و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت باران‌های بی هنگام را می‌برد

گفتی می‌آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم

(لیلا کردبچه)

*

*

چترها در باران
قارچ‌های متحرک هستند

و من،
از خوش بینی
سبدی ساخته‌ام
پیش پایم

تردید،
سنگِ هشداری ست که به من می‏‌گوید:
قارچ‌ها اغلب سمی هستند

(عمران صلاحی)

*

*

باران بهانه بود

که تو
زیر چتر من
تا انتهای کوچه
بیایی

و دوستی
مثل گلی
شکوفه کند
بر لبانمان!

(جواد محقّق)

*

*

باد که بیاید، باران که بیاید
تو باید به عمد از میان آوازهای کودکان بگذری
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن
خیس و خسته به خانه بیا

نمی‌خواهم شاعر باشی، باران باش!

(سیدعلی صالحی)

*

*

چترم را
کنار ایستگاهی در مه
جا گذاشته‌ام
خیس و خسته آمده‌ام
و حالا
شاعر که نه،
بارانم!‏

(نجوا رستگار)

*

*

باران
یا
دوش آب،
چه فرقی می‌کند؟!
وقتی عاشقی
زیر هیچ کدام
آواز نخواند

(مژگان عباسلو)

*

*

باران که می‌بارد
تمام کوچه‌های شهر
پر از فریاد من است
که می‌گویم
من تنها نیستم
تنها، منتظرم
تنها

(کیکاوس یاکیده)

*

*

روزهای بارانی را، سخت می‌گرفت
مردی که خود را
از چتر
به دار آویخت
مردی که خود را از چتر به دار آویخت

(سیدصدرالدین انصاری زاده)

*

*

کاش باران بودم و غم پنجره را می‌شستم
و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده
از سر عشق ندا می‌د‌‌ادم:
پاک کن پنجره از دلتنگی که هوا دلخواه است
گوش کن باران را که پیامی دارد
دست از غم بردار زندگی کوتاه است
باز کن پنجره را روز نو در راه است
*
*

باران، سرود دیگری سرکن
شعر تو با این واژگان شسته
غمگین است

(محمدرضا شفیعی کدکنی)

*

*

انگار که حسِّ سبزبودن دارند
در این باران
چراغ قرمزها هم
چراغ‌ها زیر باران

*
*

به باران دل نبند
که هر چهار فصل دیوانه‌ات خواهد کرد
اگر ببارد، از شوق
اگر نبارد، از دل‌تنگی

(سیدعلی میرافضلی)

*

*
در پشت پنجره
دیدم
باران،
در اشک خویش،
غرق شده بود

*

*

گاهی چتر را باید دستِ باران داد
روی سرِ خودش بگیرد
و ما
جایش بباریم

(رضا کاظمی)

*

*

وای، باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

(حمید مصدق)

*

*

چشم‌هایم را می‌بندم
باران؛
شنیدنی‌ست

(محمدرضا واحدی)

*

*

بر این باغ ترک‌خورده
بر این پاییز طولانی
رسول تازه‌ای بفرست
با اعجاز بارانی

(مصطفی حسن‌زاده)

*

*

برای چشم‌هایم
نماز باران بخوان
بغض کرده
ابری ست
اما نمی‌بارد

*

*

گاهی ممکن است یادت برود
دانه‌هایت را کجا کاشته‌ای
باران به تو خواهد گفت
بگذار تا ببارد

*

*

من نمی گویم در این عالم
گرم پو، تابنده، هستی بخش چو خورشید باش
تا توانی
پاک، روشن
مثل باران
مثل مروارید باش

(فریدون مشیری)

*

*

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت

حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است

( سهراب سپهری )

*

*

در سمت توام
دلم باران، دستم باران
دهانم باران، چشمم باران
روزم را با بندگی تو پاگشا می کنم
هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند
یاد تو کوران می کند …
هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود…
کاش من همه بودم
کاش من همه بودم
با همه دهان ها تو را صدا می زدم…
کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام…
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی با توست
زندگی همین حالاست

( محمد صالح علاء)

*

*

وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سر بی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست

(حمید مصدق)

*

*

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد
می خرامد شب در میان شهر خواب آلود
خانه ها با روشنایی های رویایی
یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود
ناودانها ناله ها سر داده در
ظلمت
در خروش از ضربه های دلکش باران
می خزد بر سنگفرش کوچه های دور
نور محوی از پی فانوس شبگردان
دست زیبایی دری میگشاید نرم
میدود در کوچه برق چشم تبداری
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهرو از پشت دیواری
باد از ره میرسد عریان و عطر آلود
خیس
باران میکشد تن بر تن دهلیز
در سکوت خانه می پیچد نفس هاشان
ناله های شوقشان ارزان و وهم انگیز
چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست
جوی می نالد که آیا کیست دلدارش؟
شاخه ها نجوا کنان در گوش یکدیگر
ای دریغا… در کنارش نیست دلدارش
کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد
بانگ پای رهروی از پشت دیواری
می خزد در آسمان خاطری غمگین
نرم نرمک ابر دود آلود پنداری
بر که میخندد فسون چشمش ای افسوس؟
وز کدامین لب لبانش بوسه میجوید؟
پنجه اش در حلقه موی که میلغزد؟
با که در خلوت به مستی قصه میگوید؟
تیرگی ها را به دنبال چه میکاوم
پس چرا
در انتظارش باز بیدارم؟
در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟
نه… دگر هرگز نمی آید به دیدارم
پیکری گم میشود در ظلمت دهلیز
باد در را با صدایی خشک میبندد
مرده ای گویی درون حفره ی گوری
بر امیدی سست و بی بنیاد میخندد
(فروغ فرخزاد)

*

*

آخرین برگ سفرنامه باران این است
که زمین چرکین است

( زمزار )