یکشنبه , آذر ۱۷ ۱۳۹۸
یلدا بلندترین شب نداشتن توست ......

یلدا، سپید سادگی ات را سیاه کن!

( شعرهایی در وصف شب یلدا )

اشعار یلدایی زیبا

یلدا سپید سادگی ات را سیاه کن!
خوابند و بی دلیل کنارت نشسته اند
لابد شبیه شمع تو را فوت می کنند
وقتی به جای پسته دلت را شکسته اند

.
.
.

یلدا دوباره شعر و غزل را بهانه کرد
با چند جمله ی متغیر، بدون حرف
با ساختار ذهنیتی پوچ و منحرف
مبهوت در سپیدی دستان خیس برف

.
.
.

دلگیر، زیر چشم خدا، روی ابر غم
بی هیچ ارتباط به باران نشسته ام
فرقی نمیکند چه شبی چند ساعت است
از هر پلی که رد شدم آن را شکسته ام!

.
.
.

از گریه های خسته پائیز، تر شدم
رنگش پریده شعر من از برگ های زرد
دلباخته یا رنگ! به آخر نمی رسد!؟…
این چارپاره که بند بندش گرفته درد!

.
.
.

در کوچه های ساکت این شهر یخ زده
سرما نشانه ایست که آغوش تو به یاد…
در خویش جمع میشوم وگریه میکنم
سرما به کوچه گفته تورا داده ام به باد

.
.
.

…هشتاد ونه حکایت سرد وسیاه را
با خواب شاعرانه به فردا رسانده ام
حالا به نامت این شب بالا بلند را
با چشمهای یخ زده بیدار مانده ام

.
.
.

شب قصه های پیرزنی ساده لوح بود
در “غارهای” بی خبر پر کلاغی ات
یلدا شروع ساختن یک گلوله برف
در مشت های منجمد اتفاقی ات!

.
.
.

جامانده رد پای اناری سیاه بخت
بر گونه های منبسط انتحاریت…
امشب پناه می برم از سرد سرنوشت
به خواب های تو , به لب اظطراریت

.
.
.

شب قد کشیده زیر بلندای چادرت
هی می نویسمش که تمامش کنم ولی…
از من بزرگ تر شده تصویر آینه
دردی نشسته خیره به من روی صندلی

.
.
.

.
.

در لابه لای این شب دیوانه گم شدند
آن روز های خوب و قشنگی که داشتم
یلدای پیروخسته این سال لعنتی
برداشت آنچه را که برایت گذاشتم

.
.
.

دستم گرفت دست تو را توی دست خود
سرمای اولین شب غمگین سال را
احساس کرد فصل زمستان رسیده است
پیچید دور گردن عکس تو شال را

.
.
.

یلدای بی ترانه ی وقتی تو نیستی
در شعر های یخ زده پهلو گرفته است
لطفی کن و دوباره مرا یخ شکن نباش
این عشق با نبودن تو خو گرفته است

.
.
.

یلدای گیسوان من آغاز می شود
پاییز بی بهار به پایان رسیده است
کاری نکن! که شهر خبردار مان شود
خواب از سر تمام کلاغان پریده است

.
.
.

زل میزنم به اینهمه یلدای ناتمام
حل میشوم تمام تو را توی هیچکس
حافظ دوباره گفته نمی آیی بی دلیل
بغضی شکسته تر شده حالا نفس … نفس …
.
.
.

جغرافیای توی سرم گیج می خورد
دارم دراز میشوم امشب بدون درد
یلدای تلخ با تو نبودن رسیده است
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

.
.
.

یلدا چه اتفاق قشنگیست خوب من
-افتاده توی قهوه ی با تو نشستنم-
لب می زنی به تلخی فنجان قهوه ات
لب های گر گرفته ی فنجان منم منم

.
.
.

وقتی که از نهایت شب حرف می زنی
یلدا درست مثل خودت سرد می شود
امسال هم زنی که تو تنها گذاشتیش
دارد برای روح خودش مرد می شود

.
.
.

از کوچه های زرد دگر رد نمیشود
یلدا که برده اند دلش را به روی دست
فردا تمام شهر در آغوش خواب دید
یک زن سقوط میکند از “ارتفاع پست ”

.
.
.

برفیست پشت پنجره ی روزهای سرد
دیماه فرصتیست برای بروز درد
از شهر پرت جن زده ی ما فرار کن
دنیا سیاه چاله ی شومیست برنگرد

.
.
.

دیگر به مغز شاعری ام خون نمیرسد
این شب دل غزل زده ام را چه میکند؟
با فال و قرص خواب و غزل حل نمیشود
این شعر تا سحر بشود سکته میکند

.
.
.

یک اتّفاق یخمکی عاشقانه نیست
این قرص ها دلیل پشیمانی من است
یلدا هنوز دو رو برمـ تخمه می جود
اینجا شروع خودکشی آنی من است …

.
.
.

بیا ماه من و یلدای من باش
شب بارانیه دی ماه من باش
بیا زیباترین مجنون این شب
یه عمری با من و لیلای من باش

.
.
.

با تو من عزیز عشقم دیگه هیچ غمی ندارم
واسه ی همیشه ی عمر،عاشقونه دل میذارم
با تو شادیه نگاهم رنگ دیگه ای میگیره
توی ای زمونه غصه میره و شادی میشینه
آخ که با تو بودنه دل،پره آرامش هر روز
مث رقص شاپرکها توی باغ بی رنج و سوز
با تو یلدا پره عشقه،عشقی از جنس عزیزش
که نمیتونه بگیره کسی از دل،عشق پاکش

.
.
.

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام
در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام
کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست
کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام
مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام
در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام
در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق
فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام
فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل
وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام
خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود
من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام
سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز
از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

.
.
.

لبی سرد و دلی افسرده داریم

به سر افکار تیپا خورده داریم

رسد پایان پاییز و از آغاز

هزاران جوجه نشمرده داریم!

.
.
.

زمستان را بهارزندگانی است
شب یلدا شب فر و کیان است
نشان ازسنت ایرانیان است
شب یلد ا و وصف بی مثالش
خداوندا مخواه ،هرگز زوالش
شب یلدا فراتر از همه شب
نبینم هیچ کس افتاده در تب
شب یلدا زحزن و غم مبراست
بساط شادمانی ها مهیاست
شب یلدا بیا روشن روان شو
به نزد شاعران همزبان شو
شب یلدا شب سال است ای دل
مرا در انجمن ، شعراست محمل
شب یلدا بلند است و یگانه
نمی گیرد دلم هرگز بهانه
شب یلدا کنار دوستان باش
برای ما گلی ازبوستان باش
شب یلدا به آجیل و ترانه
بساط میوه ها در کنج خانه
شب یلدا ، انار و هندوانه
غذا سبزی پلو، ماهی بهانه

.
.
.

دستی گرفته کل شبم را و بی دلیل
با برف به بلندی موی تو دوخته
این سال های جمع شده روی زندگیم
خشک و ترش به سردی عشق توسوخته
.
.
.
آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو
فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم
بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را
عشقی نمانده تا به تو لیلایی‌اش کنم
.
.
.
شب ریسه می رود ته موهای مشکی ات
آجیل می بریم به دیوانه خانه ها
من چشم های سرخ توام در “بدون خواب”
که کارد می خورم بغل هندوانه ها
.

.
.
از برگ برگ ِ دفتر من پرت می شوند
معشوق های خسته ی پایان گرفته ام
یلدای چشم های تو را گریه میکنند
موهای رنگ و بوی زمستان گرفته ام!
.
.
.

یلدای چشم های تو برفی ترین شب است
یلدای چشم های تو طوفان می آورد
امشب تمام وسوسه ها در نگاه توست
ابلیس هم به دین تو ایمان می آورد!
.
.
.
یلدا چگونه این همه قدت بلند شد؟
طفل حقیر نازک مردادماه من!
امشب برات کیک گرفتیم و چند شمع
کادو برات آمده یک شال و پیرهن

.
.
.
دیر آمدی دوباره زمستان رسیده است
فنجان چای و قهوه ی مان سرد میشود
تنها ترین ستاره ی یلدای سال پیش
از آسمان چشم شما طرد می شود
.
.
.
وقتی که قلب سنگ ِ تو را هم شکافتم
چشمم برای دیدن ِ خون نا امید بود
تقصیر عشق نیست، خداوند شاهد است
هر هندوانه ای که بریدم سفید بود!
.
.
.
ساعت دقیق چند زمستان گذشته است؟
دارم تو را چه سرد به خاطر می آورم!
به شعرهای یخزده کبریت می کشم
من به گواهم این همه شاعر می آورم!!

شب یلدا همیشه جاودانی است

زمستان را بهار زندگانی است

شب یلدا شب فر و کیان است

نشان از سنت ایرانیان است

یاد آن شب‌ها و یلداها بخیر

برف بازی و سرماها بخیر

کرسی و مادربزرگ و قصه‌ها

آن تخیل‌ها و رویاها بخیر

دست‌های بی‌حس و سرمازده

کرسی و مطبوع و گرماها بخیر

آن تنقل‌ها، لواشک‌های ترش

نان شیرین و کدو حلوا بخیر

مردم دریا دل آن روزگار

پاک بازی و سوداها بخیر

جایشان خالیست اکنون پیش ما

یاد آن بگذشتگان ما بخیر…

.
.
.

یلدا شب بلند غزل‌های مشرقی‌ست
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی‌ست

آهسته می‌‌رسند به مقصد ستاره‌ها
مهتاب گاهواره رویای مشرقی ست

سرما حریف قصه مادربزرگ نیست
دستش لحاف کرسی گرمای مشرقی ست

«از هرچه بگذری سخن دوست خوش‌تر است»
حافظ دوای روح و مسیحای مشرقی ست

سیب و انار و پسته،شیرین و ترش و شور
طعم اصیل یک شب یلدای مشرقی‌ست

حالا که دوستان همه جمعند دف بیار
چشم انتظار صد دل شیدای مشرقی‌ست

یلدا شب یکی شدن آفتاب و ماه
میلاد هر ترانه زیبای مشرقی ست
( نغمه مستشار نظامی‌ )

.
.
.

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود

این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد…

دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟

گله‌ها را بگذار!

ناله‌ها را‌ بس کن!

تا بجنبیم تمام است تمام!!

مهر دیدی که به بر هم زدن چشم گذشت…

یا همین سال جدید!!

بازکم مانده به عید!!

این شتاب عمراست…

من و تو باورمان نیست که نیست!!

زندگی گاه به کام است و بس است؛

زندگی گاه به نام است و کم است؛

زندگی گاه به دام است و غم است؛

چه به کام و

چه به نام و

چه به دام…

زندگی معرکه همت ماست…زندگی می‌گذرد…

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛

زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛

زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛

چه به راز

و چه به ساز

و چه به ناز…

زندگی لحظه بیداری ماست زندگی می‌گذرد…

شب جمشید و جامش

شب بوسه به خاکش

شب حافظ و سعدی

شب پارسی و مادی

شب آخر آذر

شب پاک و منور

شب آرش و آتش

شب مهر و سیاوش

شب پاک اهوراست

شب مژده و یلداست

یلداتون مبارک.

( زمزار )

همچنین ببینید

شعر امام زمانی

(شعر) قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

( شعر و دلنوشته عاشقانه امام زمان ) باران نگرفت … فاضل نظری دشت خشکید …