شعر دوست

شعرهای دلنشین در وصف دوست

( اشعار زیبا و کوتاه برای دوستانه ها و رفاقت ها )

شعرهای دلنشین درباره دوست

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم
ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم
برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود
ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم
وگر نگاه امیدی بسوی هیچکسم نیست
چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم
رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی
که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم
منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود
به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم
یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت
که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم
ز آب دیده چنان آتشم کشید زبانه
که خاک غم به سرافشان چو گرد باد دویدم
گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین
به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم
( شهریار )

*

*

دل بسته‌ام از همه عالم به روی دوست
وز هر چه فارغیم، به‌جز گفتگوی دوست

ما را زمانه دل نفریبد به هیچ روی
اِلّا به موی دلکش و روی نکوی دوست

باغ بهشت کائن همه وصفش کنند نیست
جز جلوه‌ای ز صحن مصفای کوی دوست

گل‌های باغ با همه شادابی و نشاط
خار آیدم به دیده نبینم چو روی دوست

یک موی یار خویش به عالم نمی‌دهم
ما بسته‌ایم رشته جان را به موی دوست

بر ما غم زمانه زهر سو که رو کند
مائیم و روی دل به همه حال سوی دوست

ما جز رضای دوست تمنا نمی‌کنیم
چون آرزوی ماست همه آرزوی دوست

( احمد شهنا )

*

*

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوش ست چون دوست در اوست

از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دیده خود اوست

(مولانا)

*

*

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

(حافظ)

*

*

تا نگذری از جمع به فردی نرسی
تا نگذری از خویش به مردی نرسی

تا در ره دوست بی سر و پا نشوی
بی درد بمانی و به دردی نرسی

(ابوسعید ابوالخیر)

*

*

از بس که مهر دوست به دل جا گرفته است
جایی برای کینه دشمن نمانده است

(اظهری کرمانی)

*

*

به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی است

(بهروز یاسمی)

*

*

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستــم کـــن وز هر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قرار گیـــرد بــی تـــو
آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان…

(مولوی)

*

*

دوستی فصل قشنگیست پر از لاله سرخ
دوستی تلفیق شعور من و توست
دوستی رنگ قشنگیست به رنگ خدا
دوستی حس عجیبیست میان من و تو

*

*

همچنان چشم به چشمان تو دارم ای دوست
گوشه چشمی بنما بر دل زارم ای دوست
هر شبم نقش تو ماه شب چشمان من ست
روزها در شب هجرت بشمارم ای دوست

*

*

«خانه دوست کجاست؟»
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

«نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آ رد
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می‌شنوی:
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست کجاست؟»

( سهراب سپهری )

*

*

عاقبت گر عمری باشد ماندگار / می‌گذارم این سخن را یادگار
می‌نویسم روی کوه بیستون / زنده باد یاران خوب روزگار

*

*

ای دوست به خدا دوری تو دشوار است
بی تو از گردش ایام دلم بیزار است
بی توای مونس جان، دل ز غمت می‌سوزد
دل افسرده من طالب یک دیدار است

*

*

بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
که زندگانی او در هلاک بودن اوست

مرا جفا و وفای تو پیش یکسان است
که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست

مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده ست
دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست

هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست
علی‌الخصوص که از دست یار زیبا خوست

دلم ز دست به در برد سرو بالایی
خلاف عادت آن سروها که بر لب جوست

به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست

چو گوی در همه عالم به جان بگردیدم
ز دست عشقش و چوگان هنوز در پی گوست

جماعتی به همین آب چشم بیرونی
نظر کنند و ندانند کآتشم در توست

ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهد
مراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست

 ( سعدی )

*

*

شعر دوست

*

*

دوست واژه است
واژه‌ای که از لب فرشته‌ها چکیده است

دوست نامه است
نامه‌ای که از خدا رسیده است

نامه خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته‌ها
واژه قشنگ دوست
ماندنی است

راستی دلت چقدر
آرزوی واژه‌های تازه داشت

دوست گل‌ات رسید
واژه را کنار واژه کاشت
واژه‌ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست
آخرش دعای تو
مستجاب شد

( عرفان نظر آهاری )

*

*

دل من دیر زمانی ست که می‌پندارد
«دوستی» نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می‌دارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن، هر رفتار،
دانه‌هایی ست که می‌افشانیم
برگ و باری ست که می‌رویانیم

آب و خورشید و نسیمش «مهر» است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید

آن‌چنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی‌نیازت سازد، از همه چیز و همه کس

زندگی، گرمی دل‌های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه‌ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می‌باید کرد
رنج می‌باید برد
دوست می‌باید داشت

با نگاهی که در آن شوق برآ رد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل‌ها مان را
مالامال از یاری، غمخواری
بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند:
شادی روح تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه، عطر افشان
گل‌باران باد

( فریدون مشیری )

*

*

دوست مشمار آن که در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی

( سعدی )

*

*

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

( فروغ فرخزاد )

*

*

ای دوست به دوستی قرینیم تو را
هر جا که قدم نهی زمینیم تو را

(مولانا)

*

*

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست

(ابوسعید ابوالخیر)

*

*

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

( امام خمینی ره )

*

*

من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو، گل بشنو

هر کسی می‌خواهد
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن
شستشوی دل‌ها
شرط آن
داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

به درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم:

ای یار
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست

 ( نیلوفر عاکفیان )

*

*

دوستی

*

*

با غبار راه معشوق است راز آفتاب
خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

 ( حسین منزوی )

*

*

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن

 ( حافظ )

*

*

ز سنگ جور تو بی مهر و بی وفا ای دوست
دلم شکسته شد اما چه بی صدا ای دوست

منم که یک سر مویت به عالمی ندهم
ولی تو داده‌ای آسان ز کف مرا ای دوست

تو قدر دوست چه دانی که هست گوهر عشق
به پیش چشم تو بی قدر و بی بها ای دوست

منم چو گوهر رخشان میان گوهریان
چو گوهری نشناسی مرا چرا ای دوست

کمال عشق بود اعتماد و یکرنگی
به سوء ظن مشکن رونق صفا ای دوست

من از تو شکوه به بیگانگان نخواهم برد
که آشنا نکند شکوه ز آشنا ای دوست

شکایت از تو به جایی نمی‌برد طلعت
پذیرد آنچه که باشد تو را رضا ای دوست

( طلعت بصاری )

*

*

دارم سر خاک پایت ای دوست
آیم به در سرایت ای دوست

آنها که به حسن سرفرازند
نازند به خاک پایت ای دوست

چون رأی تو هست کشتن من
راضی شده‌ام برایت ای دوست

خون نیز تو را مباح کردم
دیگر چه کنم به جایت ای دوست

دانی نتوان کشید از ین بیش
بار ستم جفایت ای دوست

( سنایی )

*

*

لحظه‌ای در گذر از خاطره‌ها
ناخودآگاه دلم یاد تو کرد
خنده آمد به لبم شاد شدم
گویی از قید غم آزاد شدم
هر کجا هستی دوست، دست حق همراهت …

*
*

آری ضرورت است تحمل به جور دوست
گر خاطر تو طالب میل رضای اوست
وز غیر میل دوست، طلب می‌کنی از او
تو دوستدار نفس خودی نی هوای دوست
آنگاه لاف مهر و محبت، توان زدن
کاندر رضای او گذری ز آنچه غیر اوست
از دوست غیر دوست نخواهیم حاجتی
گر دوست با من است جر اینم نه آرزوست
چون کامکار هر دو جهانی به لطف یار
دیگر ترا چه کام و چه فکر و چه جستجوست…

( جهانگیر خان ضیائی )

*

*

از دوست مخواه غیر دیدارش را
بفکن زنظر معایب کارش را
می‌باش چو زنبور که بر گل چو رسد
گیرد عسلش را و نهد خارش را

( ابوالقاسم حالت )

*

*

بی فروغ روی یاران زندگی تابنده نیست
دولت بی دوست در جهان پا بنده نیست

*

*

همه ذرات جان پیوسته با دوست
همه اندیشه‌ام اندیشه اوست
نمی‌بینم به غیر از دوست اینجا
خدا با این منم یا اوست اینجا؟

*

*

هوایم باز بــــارانی ست ای دوست
و عمق گریه پنهانی ست ای دوست

در این سرمــــــــای جان‌سوز محبت
بهارم رو به ویرانـی ست ای دوست

کبـــــوتر شوق فتــــــــح قلـــــه دارد
ولی افسوس زندانــی ست ای دوست

من و دل از تبــــــار عشـــــق هستیم
و عشق دنبال قربـانی ست ای دوست

به شوق فصل بــــاران زنــــــدگی کن
که فرصت اندک و فانی ست ای دوست

صدایت در قلم هر لحظه جاری ست
و این دنیای حیـــــرانی ست ای دوست

شـــــب است و بـــــارش ناب الهـــــی
دلـــــم محتاج دستــــانی ست ای دوست

صمیمی, پر محبت, گــــــــــرم و عاشق
غزل در بیت پایانــــــی ست ای دوست

قـــلم پر غم, ورق خستـــه, زبــان گنگ
غروبــی سخت طولانـــی ست ای دوست

( زمزار )