اسیر عشق

(شعر) مهربان من نشد تا مهربان دیگری ست

( اشعار زیبا )

مهربان من نشد … شعر از محمد زهری

مهربان من نشد تا مهربان دیگری ست

با جهان ، بیگانه ام تا او از آن دیگری ست

گرد باد و خشتم آواره ی هامون و دشت

تا سر آرام من بر آستان دیگری ست

سوختم چون لاله ای بر آفتاب بیدلی

چتر راحت بخش من در سایبان دیگری ست

سرزنش گرد ملالی بر سرم افشانده است

قصه ی رسوائیم تا بر زبان دیگری ست

غرق اشک سینه سوزم تا که دانستم هنوز

جان عشرت آفرینم شادمان دیگری ست

می روم خاموش چون ریگ روان در گمرهی

چشم خوابش تا به راه کهکشان دیگری ست

رخت بیرون می کشم زین خانه ی آرام سوز

تا بر این دیوار ، نقش داستان دیگری ست

*

*

عاشق

( زمزار )

همچنین ببینید

بکن ای گل با من هر چه توانی ناز (معیری)

( شعر عاشقانه پاییزی ) بکن ای گل با من هر چه توانی ناز (معیری) …