چهارشنبه , بهمن ۱ ۱۳۹۹
شعر امام زمانی

(شعر) قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

( شعر و دلنوشته عاشقانه امام زمان )

باران نگرفت … فاضل نظری

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو، ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت

هر چه در تجربه ی عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

*

*

( زمزار )

پیشنهاد شده برای شما:
تو ای ماه مهان! از در مرانم ... (الیار)

همچنین ببینید

شعر امام زمانی

(شعر) آفتاب دل من، چهره برون آر و بتاب

( دلنوشته های انتظار برای امام زمان عج ) آفتاب سبز زمین … شعر از …