شهریار

شعر زیبایی از استاد شهریار

شعر و زیبایی و احساس؛

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس

آنچنان سوختم از آتش هجران که مپرس

گله ای کردم و از یک گله بیگانه شدی

آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس

مسند مصر تو را ای مه کنعان که مرا

ناله هایی است در این کلبه احزان که مپرس

سرونازا گرَم اینگونه کشی پای از سر

منت آنگونه شوم دست بدامان که مپرس

گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود

آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس

عقل خوش گفت چو در پوست نمی گنجیدم

که دلی بشکَند آن پسته خندان که مپرس

بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز

که پلی بسته به سرچشمه حیوان که مپرس

این که پرواز گرفته ست همای شوقم

به هواداری سروی ست ،خرامان که مپرس

دفتر عشق که سر خط همه شوق است و امید

آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس

شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر

که چنانم من از این جمع پریشان که مپرس

::::::

(شهریار)

مجله تفریحی زمزار