چه پائیزی است

چه پائیزی است…

چه پائیزی ست

نشسته رنگ جدائی به صفحه ی دل من

شکسته شاخه ی امید و خانه خاموش است،

تنیده تا سیه عنکبوت نومیدی
فشرده پنجه و با روح من هم آغوش است

 

میان خانه ی ویرانه ی جوانی من،
به هرطرف نگرم جای پای حرمان است
زبان گشوده شکاف شنکجه های فراق؛
در آرزوی کسی سوختن نه آسان است!

 

به عشق روی تو دامن کشیدم از همه خلق
دریغ و درد که دامن کشان گذر کردی
به اشک و آه دلی ناتوان نبخشودی
مرا به دام غم افکندی و سفر کردی

شرار عشق توام آنچنان گرفت به جان
که نیمه راه بیابان شوق واماندم،
کشید سیل حوادث به کام خویش مرا
تو بی خبر که من از کاروان جدا ماندم

جهان به چشم من از عشق تو همیشه بهار،
به باغ خاطر شادم خزان نمی آمد!
نگاه گرم و نوازشگر تو چون امروز
چنین به جانب من سرگران نمی آمد،

کنار چشمه ی نوش تو تشنه جان دادن
به جان دوست که افسانه ی غم انگیزی ست
بهار عمر من بینوای مسکین بود،
همان زمان که تو گفتی به من: ” چه پائیزی ست”!

هنوز برگ تری از بهار عشق و شباب
به جای مانده که چشم و چراغ این چمن است،
در این خرابه در آغوش این سکوت حزین
هنوز یاد تو سرمایه ی حیات من است.

( فریدون مشیری )

مجله تفریحی زمزار

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *