داستانک آموزنده

(داستانک) بی غیرت

داستانک

( داستان های زیبا و کوتاه ) (داستانک) بی غیرت جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: – ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو  نداشت و حسابی جا خورده …

ادامه مطلب

(داستان کوتاه) مال دنیا

داستانک

( داستانک آموزنده ) (داستان کوتاه) مال دنیا روزی یک مرد زاهد از راه میگذشت از شدت تشنگی العطش مزد که نا گهان چشمه سر شار از آب زالال را می بیند به طرف آن میرود در کناره چشمه مینیشیند قدری آب مینوشد و دست و صورت خود را با …

ادامه مطلب

(داستان پند آموز) بخشیدن هنر است

داستان

( زیباترین داستان های کوتاه ) (داستان پند آموز) بخشیدن هنر است یک روز دو دوست با هم و با پای پیاده  از جاده ای در بیابان عبور می کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعی با هم اختلاف پیدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتی که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان …

ادامه مطلب

( داستانک ) مرد سنگ شکن

مرد

( داستان های کوتاه ) داستانک جالب «مرد سنگ شکن» روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید. روزی با خود گفت:”آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم.” فرشته ای در آسمان پرسه می …

ادامه مطلب

داستانک خریدن کفش ملانصرالدین

ملا نصرالدین

( داستان های کوتاه ) داستانک خریدن کفش ملانصرالدین ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا …

ادامه مطلب

داستان کوتاه؛ نماز

نماز

(داستانک های آموزنده) داستان کوتاه؛ نماز یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی استخدام کرد. کارگر ها موقع اذان نمازشونو می خوندند. یه روز مهندس روسی بهشون اخطار داد که اگه موقع کار نماز بخونید آخر ماه از حقوقتون کم می کنم! بعضیا از ترس این که حقوقشون کم نشه نماز …

ادامه مطلب

داستانک آموزنده؛ مداد سیاه

مداد سیاه

( داستان های کوتاه و  زیبا ) داستان آموزنده؛ مداد سیاه از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم. مرد اول می‌گفت: «چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت …

ادامه مطلب

داستانک؛ ادعای خدایی

داستانک

( داستانهای خواندنی ) داستانک؛ ادعای خدایی می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد. ابلیس به او گفت: هیچکس می تواند که این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابلیس …

ادامه مطلب

(داستانک) آرزوی پر ماجرا

آرزو

(داستانک ها) داستان کوتاه و زیبا – آرزوی پر ماجرا پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود. پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟ پدر گفت : من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من …

ادامه مطلب