دوشنبه , خرداد ۵ ۱۳۹۹

بایگانی/آرشیو برچسب ها : داستان جالب

(داستانک) ششمین دختر

گلفروش

( داستان های کوتاه )   داستانک « ششمین دختر » معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟» معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ …

بیشتر بخوانید »

( داستانک ) مرد سنگ شکن

مرد

( داستان های کوتاه ) داستانک جالب «مرد سنگ شکن» روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید. روزی با خود گفت:”آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم.” فرشته ای در آسمان پرسه می …

بیشتر بخوانید »

داستانک جالب؛ پیشگوی پادشاه

پیشگویی

 (داستانک) داستانک جالب؛ پیشگوی پادشاه روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند. پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه و آموزنده بز را بکش !

بز خنده دار

( داستانک های زیبا ) داستان کوتاه و آموزنده بز را بکش ! روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند …

بیشتر بخوانید »

داستانک زخم نوشته به قلم حسین پناهی

حسین پناهی

( داستان های کوتاه و زیبا ) داستانک زخم نوشته به قلم حسین پناهی پشت چراغ قرمز پسرکی با چشمان معصوم  و دستانی کوچک گفت : چسب زخم نمی خواهید ؟ پنچ تا  ، صد تومن  ، آهی کشیدم و با خود گفتم : تمام چسب زخم هایت  را هم که بخرم ، …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه و آموزنده بازگو کردن راز

داستان های کوتاه جدید و خواندنی

(داستانک ها) داستان بازگو کردن راز دوست و دزدیده شدن کیسه پولها در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه؛ قدر همین شاه را باید دانست

پادشاه

(داستانک ها) داستان جالب: قدر همین شاه را باید دانست پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت. مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود، موفق نمی …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه و جالب راننده اتوبوس

اتوبوس

( داستانک ) داستان جالب راننده اتوبوس ؛ مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. …

بیشتر بخوانید »

داستان کوتاه و بامزه خروس

خروس

(داستانک جالب) داستان کوتاه و بامزه خروس می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که …

بیشتر بخوانید »