باز هم جمعه شد

باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم

(شعر انتظار – دلنوشته های مهدوی)

باز هم جمعه شد و…

باز هم جمعه شد و غصّه ی من تازه شده
درد ایـن بی خبری بـی حد و انـدازه شـده

باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
بــاز از دوری تــو خــســتـه و درمـانـده شـدم

باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم
بـاز از بـی خـبـری هـای دلــــم نالــیدم

باز هم درد فراقـت کـمرم را خم کرد
باز دوری تو چشمان مرا پر نم کرد

باز هم جمعه شد و چشم به در منتظرم
شــایــد آورد صـبــا از مــه رویــت خــبــرم

( زمزار )

پیشنهاد خواندن
گرچه سوز همه از آتش هجران تو بود...(میثم)

همچنین ببینید

ناصر فیض

شعر های طنز از ناصر فیض

( اشعار طنز آلود ) شعر های طنز از ناصر فیض • باید برادران زنم …