همه کربلا در یک شعر

کل عاشورا در یک شعر

شعر و دکلمه بسیار زیبا درباره وقایع روز عاشورا…

در غروب جمعه دلها خون شود
چو تاریخ گوید ز خون شهید

روایت کند از جنون شهید
چو دیوانه در راه حق می‌شود

دگر بنده شاه حق می‌شود
شهید و شهادت به اسم حسین

مسمی گرفتند به رسم حسین
که راهش همیشه به ما باقی است

حدیثش می و شهد او ساقی است
حدیث شهادت حدیث خداست…

پیام‌آورش زینب مرتضاست
حکایت ز نِی چون بیامد به ما

پیامی زدل رفت تا نینوا
حدیث شهادت به خون چون سرشت

حسین گفتگو با خدا را نوشت
به راهی چو رحل اقامت فکند

به درگاه ایزد چو قامت فکند
به رویای خود دید رسم جنون

سه بار او بخواند آیه راجعون
بفرمود خوابم مرا درربود

به رویایم او مرکبی را نمود
که این قوم تنها و بی ساز و برگ

زپی بهر آنها رسد وقت مرگ
در این بین اکبر پدر را خطاب

نمود و بگفتا که ای ماهتاب
ره عشق حق بهر ما روشن است؟

پناه خدا بهر ما جوشن است؟
بگفتا که ما نور منهج شویم

به دلهای عشاق ما حج شویم
منور نماییم راه نجات

همه عاشقان را نماییم صراط
حسین خواند چون آیه راجعون
به یاران بیاموخت رسم جنون

.

سپس آسمان برد دست دعا
همه عشق حق در وجودش رها

چو در زد به درگاه رب امین
سخن با خدا را شروع کرد چنین

الهی به کرب و بلا چون رسم
پر از یار در کوفه و بیکسم

چو لب تشنه گردم ز آب فرات
به ره دشمنم بست بر من صراط

پس از آن چو عباس آمد به رود
تمام جهان سر به خاکش سجود

تو گویی که در راه ابن العلی
همه نور حق در دلش منجلی

همه عشق او جان به راه حسین
فدا می‌کند بهر او دست و عین

چو بر کاروان تشنگی سخت گشت
همه شرم و اندوه به او رخت گشت

چو عباس من مشک گیرد بدست
به سنگی سر و دست او را شکست

به دندان چو گیرد همه آب را
ز دشمن بگیرد همه تاب را

دگر دست عباس مانَد به رود
که ناگه زند فرق او را عمود

ز عباس دارد دگر شرم، آب
به خون سرش چهره گردد خضاب

چو گلبرگ گل را جدا می‌کند
دگر او برادر صدا می‌کند

به گاه نماز وسط چون رسید
حدیث می و مستی و خون رسید

چو یاران جانی به خون خفته‌اند
ز خون روان گوهری سفته‌اند

چو اکبر شنید این سخن‌های ناب
دگر زندگی را نیاورد تاب

همه عشق، او را فرستاد رزم
به شمشیر عشقش بنا کرد بزم

.

میان نبرد رقص مستی نمود
فنا را فنا کرد و هستی نمود

چو اکبر نوای حماسه سرود
به شمشیر بران تنش را ستود

یکی فرق او را نشانه گرفت
دگر اکبرم صد بهانه گرفت

به بابا بگفتا که من تشنه‌ام
به قلبم فرورفته صد دشنه‌‌ام

پدر این چه نوری ز بالا بود
محمد (ص) به فردوس اعلی بود

چو غالب بیامد به او تاب آب
پیمبر به او داد جام شراب

پسر سوی بالا چو پرواز کرد
پدر راه دیگر به دل باز کرد

چو بیتاب شد اصغر تشنه لب
بگفتا حسین بهر یاران شب

که گر ناجوانمردی و نابکار
به این غنچه احمدی رحم آر

ز آغوش مادر دگر تاب نیست
به این طفل زیبا دگرآب نیست

چو اصغر به بالا نگاهش فتاد
سر نیزه‌ای بوسه بر گل نهاد

به ناگه یکی ابن شیطان و دد
به تیر سه شعبه به آن گل بزد

به مشتش زخون آسمان هدیه داد
به خون پسر گوییا فدیه داد

الهی فدا کرده‌ام این گهر
بسان خلیل وقت ذبح پسر

که قربانیت طفل شش ماهه بود
به یاران حدیت شهادت سرود

دگر یادگار برادرکه چند ساله بود
بسان، مرد میدان بسی واله بود

شهادت برایش هدف بود و بس
رها از تعلق رها از قفس

.

همه جان او جانِ عم بوده است
حیاتش پر از غصه، غم بوده است

چو رخصت گرفت از حسینِ علی
تو گویی به یادش بیامد نبی

به سوی عدو گفت، من قاسمم
ز بهر شما ای ددان عاصمم

که من شیر میدان و جنگاورم
همه اتکالم به آن داورم

چو قاسم وضو با شهادت گرفت
شهادت دوباره روایت گرفت

حسین قاسمش غرق در خون بدید
ز بالای بالا ندایی شنید

به هنگام ظهر است و وقت نماز
تمام زمین و زمان غرق راز

حسینم شهادت زبهرت رسید
بشارت دهم می‌دهم صد امید

دگر بهر تو یار در خانه نیست
دگر اصغرت رفت و دردانه نیست

زعباس بابا نیامد خبر
دگر اکبرت را نباشد اثر

حبیب مظاهر به خون آرمید
چو حر ریاحی به منزل رسید

غلامت دگر جان به جانان بداد
به لبخند تو جنت از حق ستاد

برو سوی دشمن که بینم تو را
فقط رأس خونین به سوی هوا

برو سوی مقتل که ذبح عظیم
تویی آیه حق، کتاب کریم

برو زخم دل را مداوا نما
به خونت ز دلها گره وا نما

برو تا که زینب ببیند تو را
ببیند که شمری نشیند تو را

ببیند چو بالا رود تیغ و داس
مشامش بیاید دگر عطر یاس

.

ببیند که مادر به بالای سر
نوا سردهد بهر عشق پسر

ببیند که رأس از تنت شد جدا
همه خون حق در رهت شد فدا

ببیند که نی بر سرت می‌زنند
که نی را نوا بر درت می‌زنند

به اطراف سر پرتویی پر ز راز
ببیند که نی سر فرو در نماز

ببیند که شمس است بالای نی
ز بویش همه مست گردند چو می

ببیند رقیه به رأس پدر
چو بوسه زند جان رود رو به در

بگوید سرش، زینبم نوبه بس
نبیند رخت را غمین هیچ کس

خداحافظت خواهرم الوداع
دگر می‌نیاید ز رأسم صدا

دگر زینب از سرورش دل برید
همه آسمان این سخن را شنید

برادر وداع گویمت تا خدا
که این خواهرت بهر چشمت فدا

فدای سرانگشت ببریده‌ات
به آن زخم پا و سر و سینه‌ات

فدایت شوم ای برادر وداع
که شاید دهد صبر بر من خدا

پیامت رسانم به نسل بشر
که ایمن شوند از صراط خطر

(پاتوق)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.