اشعاری زیبا

اشعار زیبــای صفای اصفهانی

گلچین اشعار محمد حسین صفای اصفهانی؛

امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم
این خانه هستی را از بیخ براندازم
تن خانه گور آمد ، جان جیفه گورستان
زین جیفه بپرهیزم این خانه بپردازم
دیوانه ام و داند ، دیوانه به خود خواند
او سلسله جنباند من عربده آغازم…
در آتشم و راهی جز صبر نمی دانم
هم گریم و هم خندم هم سوزم و هم سازم
دل بستۀ سودایم این سلسله از پایم
بردار که بگریزم بگذار که بگذارم…
من مورم و نشمارم بر باد سلیمان را
در بادیۀ عشقش من از همه ممتازم
راز ازلی مشکل پوشید توان از دل
دل خواجۀ این منزل من محرم این رازم
در قاف احد دارد سیمرغ صفا منزل
زین شمع نمی بُرّد پروانۀ پروازم

*

*

دل بردی از من به یغما ، ای تُرک ِ غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست ، از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد ، دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شد ، از بار غم پیکر من
می سوزم از اشتیاقت ، در آتشم از فراقت
کانون من سینه من ، سودای من آذر من
بار غم عشق او را ، گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشیدن ، این پیکر لاغر من ؟
اول دلم را صفا داد ، آیینه ام را جلا داد
آخر به باد فنا داد ، عشق تو خاکستر من

*

*

تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را
در این دیده در آیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش سر و افسر سلطان بقا را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا  را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد فرستیم دوا را
مبندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
حجاب رخ مقصود من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
«صفا» را نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را

*

*

چنین شنیدم که لطف یزدان به روی جوینده در نبندد
دری که بگشاید از حقیقت بر اهل عرفان دگر نبندد
چنین شنیدم که هر که شبها نظر ز فیض سحر نبندد
ملک ز کارش گره گشاید فلک به کینش کمر نبندد
دلی که باشد به صبح خیزان عجب نباشد اگر که هر دم
دعای خود را به کوی جانان به بال مرغ سحر نبندد
اگر خیالش به دل نیاید سخن نگویم چنان که طوطی
جمال آیینه تا نبیند سخن نگوید خبر نبندد
ز تیر آه چو ما فقیران شود مشبّک اگر که شبها
فلک ز انجم زره نپوشد قمر زهاله سپر نبندد
بر شهیدان کوی عشقش به سرخ رویی علم نگردد
به رنگ لاله کسی که داغ غمش به لخت جگر نبندد
کجا تواند کسی درین ره دم از مقامات عاشقی زد
هر آن که نالد به ناله نی چو نی به صد جا کمر نبندد

*

*

گــوینـد روی یــار به کس آشکــار نیست
در چشم من که هیچ بجـز روی یـار نیست
گــوینـد در بهـــار دمــد گــــل ولــی مــرا
گلهـاست در نظـر که یکی در بهـار نیست
خارست و گل، بهر چمن و سیـنه مراست
گلهـای دسته دسته که در دسـت خار نیست
ویرانه پیکــری کــه نبــاشد خـــراب درد
بیچاره سیـنه ای که به عشقش دچار نیست
بی بـوس و بی کنــار بود یــار، یــار من
در سینه است ، حاجت بوس و کنار نیست
از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سیــر ما
ما را ز دست عشـق تـو، پـای فرار نیست

*

*

مـن پـر کـاه و غـم عشـق همسنگ کوه گران شد
در زیـــر ایـــن بــار انــدوه ای دل مگــر میتوان شد
ره بردم از دل بکویش دل بستم از جان بمویش
عشـق مــن و حســن رویـش افســانه و داســتان شد
در کویم آن ماه سر مست آمد سر زلف بر دست
بنشاند و بنشست و برخاست گفتی که آخر زمان شد
ای دل غم عشق دیدی جان دادی و غم خریدی
کفر وگل و جهل و جسمت دین ودل وعقل وجان شد

*

*

طاعت عشق ثوابی ست، که مقبول خداست
سر بی عشق، به تن بار گناهی ست عجیب

*

*

زندگینامه محمد حسین صفای اصفهانی

محمد حسین صفای اصفهانی در سال  ۱۲۳۱ – ۱۲۶۹ هجری – در فریدون شهر متولد شد.صفا در سال ۱۳۱۴ بیمار شد و این بیماری که تا زمان مرگش بطور انجامید .وی در سال ۱۳۲۲ ه.ق درگذشت.

صفا در اغاز جوانی به تهران رفت و هنوز بیست سال نداشت که به مسلک تصوف گرائید .  وی پس از چندی با میرزا محمد رضا مستشار الملک وزیر خراسان آشنا شد وهمراه وی به مشهد رفت و در این شهر سکونت گزید. اقامت طولانی مدت صفا در مشهدتا زمان مرگ ادامه یافت و پس از درگذشت مستشار الملک، فرزندش میرزا علی محمد مؤتمن السلطنه که به حکومت خراسان رسیده بود همچنان صفا را گرامی داشت.صفا درطول زندگی خود گوشه نشینی و عزلت پیشه نمود و در سراسر عمر تجرد اختیار کرد.شهرت صفای اصفهانی در غزل های زیبا و دلکش اوست که دارای وزن خاصی است و به‌همین سبب چهره مشخصی به این شاعر صوفی مسلک بخشیده است. در اشعار صفا رگه‌هایی قوی از تصوف و عرفان نیز مشاهده می شود که از روحیه گوشه نشینی و درویشانه شاعر نشأت می گیرد.

آثار به یاد گار مانده از این شاعر غزل سرا عبارت است از دیوان اشعار وی مشتمل‌بر غزل، قصیده ،رباعی و یک مثنوی به سبک گلشن راز شیخ محمود شبستری.

 (جملات حکیمانه)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.