مهدی جان بیا

ز خون دیده به هر قطره نقش روی تو بستم …(دلنوشته)

(دلنوشته های مهدوی )

ز خون دیده به هر قطره نقش روی تو بستم …(مهرداد اوستا)
اگر چه آئینه دل چو جام لعل شکستم
ز خون دیده به هر قطره نقش روی تو بستم

از آشیان ندامت چو مرغ آه پریدم
بر آستان ملامت چو گرد راه نشستم

کرا شناسم اگر زین پس ترا نشناسم؟
که را پرستم اگر بعد ازین ترا نپرستم؟

نهان بسایه اندوهم آنچنان که ندانی
شب است یا که ندامت فراق یا که منستم

بدوش ناز، نگاهت چو تکیه کرد هماندم
امید عافیت از دور روزگار گسستم

هنوز نقش وجود مرا به پرده هستی
نبسته بود زمانه که دل بمهر تو بستم

خیال گردش چشم تو بود در سر و مردم
درین خیال که من سرخوشم ز باده و مستم

شب فراق مرا بود ره بدامن محشر
اگر که دامن آه سحر نبود بدستم

گهی شدم همه تاب و بسنبل تو چمیدم
گهی شدم همه خواب و به نرگس تو نشستم

ز من مجوی نشان وفا وگر که بجویی
وفا همینکه بیادت هنوز هستم و هستم

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.