محمدعلی بهمنی

اشعار زیبایی از محمد علی بهمنی

اشعار برگزیده استاد محمد علی بهمنی

“تو…”

پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد

با آتش مان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو

آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد

حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا-تو، همه جا-تو، همه جا-تو

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه خلق، چرا تو

*

*

*

“تغزّل در چنین ایّام اما…”

 غزل در نزد من هرچند جان شعر ایرانی است

تغزّل در چنین ایّام امّا راوی ما نیست

تغزّل لهجه ی عشق است و با هر گویشی زیبا است

بدا ، در باورم ، اینک ، صدای عشق زیبا نیست

ندیدی ، یا نه ؟ بر تصویر ها دیدی ، مباد اما –

ببینی او که روزی هم خروش ات بود حالا نیست

ببینی روبرویت ایستاده با نگاهی گنگ

و در پشت نقابش هیچ از آن ایّام پیدا نیست

و تو شک کرده ای بر دیده ات در خویش می گویی –

زبانم لال ، آیا اوست ؟ آیا هست ؟ آیا نیست؟

و شاید او هم از خود پرسش بی پاسخی دارد

برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی ها نیست

مبادا ، یا نه – بادا هرچه باداباد ، فرقش چیست؟

زمان شرمساری ، چشم ها وقتی که بینا نیست

غزل می ماند و وقت تغزّل می رسد ، حیفا

نگاهی که برایش فرصت دیدار فردا نیست

*

*

*

“باز به دنبال پریشانی ام….”

 با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها

 تا تو کمی عشق بنوشانی ام

 ماهی برگشته ز دریا شدم

 تا که بگیری و بمیرانی ام

 خوبترین حادثه می دانمت

 خوبترین حادثه می دانی ام؟

 حرف بزن ابر مرا باز کن

 دیر زمانی است که بارانی ام

 حرف بزن حرف بزن سالهاست

 تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 ها به کجا می کشیم خوب من؟

 ها نکشانی به پشیمانیم

*

*

*

“تو نبودی که…”

 پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد

بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی

ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

این غزلها همه جانپاره دنیای منند

لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند

بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان

شکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

*

*

*

“گاهی نمی توان…”

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد

 باور نمی کنم به من این زخم بسته را

 با چشم باز آن نگه خانه زاد زد

 با اینکه در زمانه ی بیداد می توان

 سر را به چاه صبر فرو برد و داد زد

 یا می توان که سیلی فریاد خویش را

 با  کینه ای گداخته بر گوش باد زد

 گاهی نمی توان به خدا حرف درد را

 با خود نگاه داشت و روز معاد زد

*

*

*

 “آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان”

 ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم

مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم

ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی

دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی

گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم

ها … شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها

خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم

می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را

بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان

ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟

سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من

درد را حس می کنم در بند بند استخوانم

می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم

مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم

خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخمهایم

می شکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم

می زنم لبخند و برمیخیزم از خاک و بدینسان

می شود آغز فصل دیگری از داستانم

*

*

*

“قبولم نمی کند…”

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند..

*

*

*

“چیزی از این ویران نخواهی یافت…”

 می پرسد از من کیستی؟ میگویمش ، اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در آیینه ، خود این را نمی داند!

میخواهد از من فاش سازم خویش را ، باور نمی دارد

آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

می کاودم، میگویمش : چیزی از این ویران ، نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن ، چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش: گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد

کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش : آن قدر تنهایم ، که بی تردید می دانم

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

آن گونه می خندد ، که گویی هیچ از این غم ها نمی داند..

*

*

*

” تظاهر “

دارم تظاهر می کنم که: بردبارم

هرچند تاب روزگارم را ندارم
شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست

من هم یکی از جرم های روزگارم
من هم به مصداق” بنی آدم…” ببخشید

…گاهی خودم را ز شمایان می شمارم
حس می کنم وقتی که غمگینید باید

با ابر شعرم بغض هاتان را ببارم
حتی خودم وقتی که از خود خسته هستم

سر روی حس شانه هاتان می گذارم
فهمیده ام منها شدن تفهیم جمع است

تنهایی جمع شما را می نگارم
شاید همین دل باوری ها شاعرم کرد

شاید به وهم باورم امید وارم
هر قطره ی دلکنده از قندیل ، روزی

می فهمدم ، وقتی ببیند آبشارم !!!

*

*

*

 “قرینه تنهایی ام…”

سرودمت نه به زیبایی خودت-شاید
که شاعر تو یکی چون خود تو می باید
لبم عطش زده ی بوسه نیست،حرف بزن!
شنیدنت عطش روح را می افزاید
یکی قرینه تنهائی ام ،نفس به نفس
تو را پسند غزل های من می آراید
من من! آی… من من! دقائق گنگی است
رسیده ایم به می آید و نمی آید
همیشه عشق مرا تا غروب ها برده است
که آفتاب از این بیشتر نمی پاید

*

*

*

“ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را”

 تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت
اگر چه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت
بهشتت سبز تر از وعده شداد بود اما
برای، برگ برگش ، دوزخ نمرود با خود داشت
ببخشایم، اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت
سیاوش وار بیرون آمدم از امتحان گرچه
دل «سودابه» سان ات هر چه آتش بود با خود داشت
مرا با برکه ام بگذار ، دریا ارمغان تو
بگو: جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

*

*

*

 “که تو همیشه همانی…”

نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم

ببین چه زرد مرا می جوند – سبزترینم

ببین چگونه مرا ابر کرد – خاطره هایی

که در یکایک شان می شد آفتاب ببینم

شکستنی شده ام اعتراف می کنم  اما

ز جنس شیشه ی عمر تو ام مزن به زمینم

برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟

نمی رسند به هم دست اشتیاق تو و من

که تو همیشه همانی ، که من همیشه همینم

*

*

*

“امشب”

از خانه بیرون می‌زنم، اما کجا امشب؟
شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشب
پشت ستون سایه‌ها، روی درخت شب
می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می‌دانم آری نیستی، اما نمی‌دانم
بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب؟
هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم اما
نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب
ها … سایه‌ای دیدم، شبیهت نیست، اما حیف
ای کاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب
هرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیز
حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را، ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه‌ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی‌آرم، تو که می‌دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب
ای ماجرای شعر و شب‌های جنونم

 آخر چگونه سرکنم بی‌ماجرا امشب
*

*

*

“خسته ام…”

از زندگی، از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ … کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود…
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام…
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید…
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
*

*

*

 “گاهی تو را کنار خود احساس میکنم”

 اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من . نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو مینویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزلهای من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس میکنم

اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

*

*

*

لعنت به روزگار من و روزگار تو

 با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

باشد که خستگی بشود شرمسار تو

در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو


از هر طرف نرفته به بن بست می رویم
لعنت به روزگار من و روزگار تو

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو

احساس می کنم که جدایم نموده اند

همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو

این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو

اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو

*

*

*

“کاری از پیش نبردم همه ی عمر…”

 بگذارید- اگر هم نه بهاری – باشم
شاعر سوخته گل های صحاری باشم
می توانم که خودم را بسرایم – هرچند
نتوانم که همانند قناری باشم
معنی پیر شدن، ماندنِ مردابی نیست
پیرم ،- اما بگذارید که جاری باشم
کاری از پیش نبردم همه ی عمر ، ولی
شاید این لحظه ی نایافته ،کاری باشم
همچنان طاقت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شماری باشم
همه ی درد من این است که می پندارم
دیگر ای دوستِ من ! دوست نداری باشم
مرگ هم عرصه ی بایسته ای از زندگی است
کاش ! شایسته ی این خاکسپاری باشم.
*

*

*

“بگذار که دل حل بکند…”

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

 چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ایی نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

 ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

 بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

 یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

*

*

*

 “کافیست…”

 دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی است

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

 آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن

 من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

 من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست

*

*

*

 “دلم برای خودم تنگ می شود آری”

 اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

 کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

 دلم برای خودم تنگ می شود آری:

 همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

 نشد جواب بگیرم سلام هایم را

 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

 اشاره ای کنم, انگار کوه کن بودم

 من آن زلال پرستم در آب گند زمان

 که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

 غریب بودم, گشتم غریب تر امّا:

 دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم

*

*

*

 “خواهر سلام!”

 دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

می خواهم اعتراف کنم هر  غزل که ما

با هم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر زمان، زمان برادر کشی است باز

شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون

شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

دریا منم ، همو که به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو  کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

*

*

*

 “بی حساب”

 قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را

همچنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم

ما که ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟

ما که با مرگ بی حساب شدیم

*

*

*

“شاید…”

 تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

*

*

*

 “هر شب”

  تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

 بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

 تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

 چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها… خوشا بر من

 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

 مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

 چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت

 که این یخ کرده را از بی کسی «ها» می کنم هر شب

 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هرشب

 دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

 کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

 که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

*

*

*

“من دل سپرده بودم”

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه

او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد ، وقتی غروب می شد…

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.